هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
ک ساعت بعدش زنگ در خونه زد ببخشید طولانی شد داستان دوستانی که دوست نداشتن نخونن بنده غلط املایی دارم و نوشتاری قلم خوبی شاید ندارم پس خواهشا فحاشی نکنید اگر داستان جالب بود کامنت ها بگید ادامه داستان بنویسم منتظر کامنت ها هستم نوشته: حامد
اولین تجربه نزدیکی
1402/05/20
اولین_سکس خاطرات_نوجوانی
رابطه سکسی
با درود خدمت دوستان
شغل من میوه فروشی هستش و یه روز که کاسبی شروع کردم نزدیک ۱۷ سالم بود خیار میفروختم و مشتری بود که هر از گاهی خیار میخرید میومد پیشم هم احوالپرسی هم خرید
بعد از چند بار یه روز که تنها بودم سلام کرد گفت یه مقدار خیار برام بزار مهمان دارم گفت درشت نباشه منم خندیدم گفتم چشم بعد که خریداشو انجام داد آمد خیار ببره نگاه کرد گفت دو سه تا بزرگ گذاشتی منم ناخواسته گفتم کج کوله نیست سر راست نگاه بکن تو دستم بود گمونم خندید منم خندیدم خلاصه یه روز دیگه آمد خرید سلام کرد منم گفتم این بار همشون ریز میزارم خندش گرفت گفت سالاد میخوام درست کنم درشت باشه اشکال نداره منم گفتم چشم خلاصه چند تایی درشت انداختم نگاه کرد گفت زیاد درشت نبود گفتم دوست نداری خیار زیاد درشت باشه گفت چرا بذار خوبه… منم گفتم مهمان باش… با شوخی گفتم این بار خودت بردار وگرنه خیار بزرگ برات میزارم ناراحت میشی خندید گفت نه ناراحت چرا منم گفتم بزرگ دوست داری از دهنم پرید خندید گفت آره منم زبونم گرفتم نه راست کنم حشری شدم اونم فهمید گفت چت شد گفتم هیچ یه کم بدنم لرزید اونم گفت اشکال نداره
خلاصه بعد از چند روز خبر ازش نبود یه روز که بارون میبارید منم چرخی بود سایه بان داشتم خودم زیر سایه بون بودم خیار که بارون بهش میزد بعد دیدم ماشین پارک کرد آمد پایین سلام کرد منم گفتم سلام احوال پرسی خلاصه گفت مریض نشی منم گفتم نه بابا مریض بشم برای کسی مهم نیستم گفت ای جان خدا نکنه دشمنت خلاص لفتش ندم براتون گفت یه نایلون بده خیار بردارم گفتم رو چشم دیدم آرام آرام بر میداره گفتم کمکت بکنم گفت آره تو هم بریز گفتم باشه …به شوخی گفتم الان درشتاش میزارم خندید منم دوباره حشری شدم چشا شهلایی انگار مست مست بود منم لبمو گرفته بودم گفت چت شد باز تا میگیم خیار درشت بزار لبتو گاز میگیری منم گفتم هیچ همین طوریم اونم میدونست چم شده خودش نزدیک من میکرد تا جایی که ساق پاش بهم خورد انگار بخاری روشن کرده بودم پاهام داغ شده بودن اونم ساق پاش انگار بخاری بود گفت این وسیله ها رو بردارم گفتم کمکت میکنم بردمش پیش ماشین که تو کوچه بود در ماشین باز کرد پشتش بودم باسنش خورد بهم انگار دوست داشت من داغ کرده بودم گفت مرسی میخوام برم سیب گلابی هم بخرم گفتم بیا پیش دوستم که مغازه داشت باهش رفتم امانت بساطم دادم رفیقام رفتم داخل مغازه روز بارونی هم بود مشتری کم بود خلاصه بگم رفتیم میوه چیدیم از سر سبدها بعد مغازه پشتش انباری داشت گفت سیب زمینی هم میخوام سیب زمینی زیر منبر بود گفتم من بلد نیستم یهو دیدی همه سیب زمینیای درشت انداختم گفت اشکال نداره در گونی پاره کرد نشست منم نشستم پاهش که باز شد منم زوم کردم اونم خوشش آمد سیب زمینی که برداشت گفت دستم بشورم گفتم اینجا تو انبار بیا مایع هم هست رفت تو انبار منم گفتم دستم بشورم نگاه به من کرد منم نگاش کردم حرارت صورتش بهم رسید یهو شل کردم اونم همون میخواست بهش نزدیک شدم لباشو بوسیدم دست خودم نبود اونم کمرم گرفت منم کمرش گرفتم تا چند دقیقه لب به لب شدیم بعدش در انبارو از پشت کلید کردم شلوارمو اوردم پایین دید گفت پس به خاطر این چیز ریز دوست نداری منم ۱۷ سانت کیر عالی کلفت تا دید گفت او چه عالی شروع کرد مالیدن منم پتو کهنه انداختم زیر کمرم کیرم مالش بعد شروع کرد به خوردن منم شلوار شو آوردم پایین کوس صورتی ران سفید تو فیلم میدیدم خودم گم کرده بودم نمیدونستم چه کنم شروع کردم به بوسیدن گفت چکار میکنی کوسم لیس بده منم شروع کردم به لیس زدن کامل خیس شده بود منم کمرم بد نبود هو
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
…خندید.گفت بزار کمکت کنم.از پایین بیا بالا.بیشتر دوست دارم.گفتم چشم خانومم…داگیش کردم…کوس نازه سبزه تپلش توی اون هیکل سفیدش مث نگین انگشتر یاقوت بود…فک کرد میخام بکنمش.گفت من که هنوز ندیدمش.گفتم عجله نکن میبینیش،،تا خم شدم لای کونش…لیس اولی رو زدم.برگشت نگاهم کرد. گفت وای فدات شم از این کارها هم بلدی…خندیدم.گفتم دراز بکش کارت نباشه.گفت نه میخوام همون حالت قبلی باشم که واسم بخوریش.گفتم باشه هر جور دوست داری.چوچوله نازشو میکشیدم توی دهنم…هورتش میکشیدم.زبونمو فرو میکردم توی کوسش…تنگ بود خوب تنگ بود.زبونمو رسوندم سوراخ کون نازش…گفت اوف بخورش عشقم.بخورش…فهمیدم خیلی روی کون نازش حساسه. چرخوندنش کوسش قشنگ قلمبه مث کلوچه روبروم بود…چندتا لیس بلند و کامل لای چاک کوسش زدم.گفتم خوبه دوست داری…گفت خیلی خیلی زیاد…آه… گفتم جانم… نوک سینه هاشو تا خوردم دستم رسید لای چاک کوسش…دیوانه شد…مث مار میپیچید به خودش…با یکدست کوسشو انگشت میکردم با یکی نوک ممه چپ رو گرفته بودم…با دندونم ممه دیگه رو میخوردمش…چنان ناله ای زد و تکونهای شدید خورد و ارگاسم شد…گفتم شدی.خندید گفت آره… چقدر خوب بود.گفتم خوباش هنوز مونده…شورتمو کشیدم پایین…چشاش۴تاشده بود.گفت عباس چقدر بزرگه.؟گفتم بخورش عشقم…گفت باشه…آروم آروم ساک میزد…ناز و آروم.گفت عباس جون سرش کلفته زیاد نمیشه بکنم توی دهنم.گفتم هرچقدر دوست داری بخورش…گفت برم توالت برگردم.گفتم آره عشقم برو بیا کار زیاد باهات دارم،تا رفت اومد.از پارچ آب یخ ریختم روی کیرم.کنارگلدون…تا شوکی بهش داده باشم که یکوقت زود آبم نیاد…خودش دراز کشید پاهاشو داد بالا.گفتم دیگه نمیخوریش،گفت آخه آبت میاد بعدا نمیتونی منو بکنی…دلم چیز مردونه ات رو میخاد.گفتم باشه…ابدهن زدم و آروم آروم اولش میکردم و میکشیدم بیرون تا کمی جا باز کنه…بعدش یکهو تا تهش دادم داخلش.عین عروسهای کیر ندیده جیغ زد.خندیدم.گفتم مگه باکره ای.گفت وای فک کنم پری جان صدامو شنید.وای.گفتم راحت باش جیغاتو دوست دارم…شروع کردم تلمبه زدن…داشت کیف میکرد… زیر دست و پام بود محکم بغلش گرفته بودم.پاهاش روی شونه هام بودن…شلاقی میگاییدمش…گفت بسه عباس جون بسه.کمرم درد گرفت.گفتم هیس…داره آبم میاد…گفت باشه پس زود باش…چند تا عمقی کردمش دوباره صداش در اومد.ابم اومد ریختم ته کوسش…کشیدم بیرون،،گفت وای عباس جون ریختی توش.؟گفتم بله من بچه میخام چندتا هم میخام.گفت وای داریم پدربزرگ مادر بزرگ میشیم ها…گفتم بشیم…چه ربطی داره…هر دو تامون جوونیم،بوسم کرد.گفت باشه هرچی شما بگی.بریم حموم.گفتم کجا بریم هنوز راند اول بود .و سر شب لات هاست.هنوز کو تا اذون صبح…گفت وای میخای عقده چند ساله ات رو روی من خالی کنی؟گفتم شک نکن…تازه باید تنبیهت هم بکنم…گفت وای چرا آخه.؟مگه دوستم نداری…خوشگل واسم ناز میومد.گفتم بهت میگم حالا عجله نکن بزار…دوباره باتریم شارژ بشه، کمی به خودمون رسیدیم…کنارم دراز کشیده بود.پرسید عباس واقعا بچه میخوای،گفتم اونم چندتا…تو رو خدا جلوگیری نکنی ها.بخدا ما جوونیم…گفت خیالت راحت.پرسیدم لیلا جون از پشت هم بکنم.گفت عزیزم مرد نمیپرسه فقط میکنه.همسرش هم باید تمکین کنه.گفتم آفرین به خودم…گفت اونوقت چرا؟گفتم آفرین به انتخاب خودم…آخ رفتم سراغ کونش و تا دلتون بخواد آماده گایشش کردم…دمر خوابوندمش.بالشی زیر شکمش بود کون قلمبه شده بود.کیرمو خیس کردم و گفتم عشقم لای کون قشنگتو بازش کن…با دستاش گرفت کشیدش.یک تف کوچولو زدم و کیرو خیس کردم و یهو چپوندم توش.جیغ بدی زد…گفت وای وای وای…بکشش بیرون عباس جون.وای خدا کی بود درد اینو فراموشم شده بود.گفتم نخیر هم درش نمیارم…یادته منو از خونه انداختی بیرون الان وقت انتقامه،گفت وای نه…ببخشید عزیزم…گفتم راه نداره…تلمبه بعدی رو زدم.گفت عباس عباس جون…تو رو خدا…درش بیار غلط کردم فدات شم.گفتم نه خانوم تهرونی…تا تو باشی دیگه یک غریب و درمانده رو از خونه نندازی بیرون…دردت میاد آره؟گفت آره عزیزم خیلی…گفتم باشه تحمل کن.جرمت سنگینه.گفت تو رو خدا…الانه که بمیرم.خیلی کلفته…یهو گریه کرد…گفتم آخ ببخشید باشه گریه نکن…ببخشید…در آوردم از کونش.اخ سوراخ کونش یکذره خونی شده بود…بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم،معذرت میخام گل قشنگم.برگشت بوسم کرد. گفت عباس خیلی خوبی کی بود دلم میخواست یک آقای خوب یک مرد خوب نازمو بکشه.گفتم دیگه خودم هستم فدات بشم…خلاصه که بعد چندین سال دوباره ازدواج کردم.و واقعا دوستش دارم و خوشبختم… نوشته: عباسها
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
🔸نام داستان : حامد و زن همسایه
سلام خدمت دوستان که کامنت فحش میدن یا جالبه میگن غلط املایی یا میگن چرا ننوشتی اول اینکه نخون دوست عزیز اگر قرار باشه بخاطر غلط املایی و یا تصورات غلط داستان ننویسه بنده نه نویسنده هستم نه داستان نویس در حد توانم سعی میکنم داستان واقعی که اتفاق افتاده برام بنویسم پس به هر کس نه بنده داستان مینویسه احترام بزارید تشکر از سایت شهوانی بریم سر اصل مطلب داستان بر میگرده به تقریبا ۱۵ سال پیش بچه کوچک خونه هستم بعد از فوت پدرم معمولا خواهر برادرام میومدن مادرم میبردن پیش خودشون خونه ویلایی و توی یک محله قدیمی از جنوب کشور هست وقتی مادرم خونه نبود فقط با یه شلوارک لخت تو خونه می گشتم اوج شهوت بودم تو سن ۲۴ سالگی بخاطر شنا و غواصی اندام ورزیده دارم یک روز زنگ در خونه زدن فکر کردم بچه های محله هستن در باز کردم دیدم ملیحه خانم زن همسایه هست ملیحه خانم ۳۲ ساله دوتا پسر و شوهرش هم راننده ماشین سنگین بود سری تی شرت پوشیدم گفتم بفرما سلام کرد اومد داخل حیاط گفت حامد اومدم قابلمه بزرگ از مامانت بگیرم مهمون داریم گفتم نیست خودتون بیاین بردارین رفت آمد داشت خونمون مستقیم اومد رفت سمت آشپز منم پشت سرش رفتم با دیدن کون خوش فرم و اندامی ملیحه یه حالی بهم دست داد به محض اینکه دولا شد قابلمه بردار خودمو مالیدم به باسن هاش کیرم قشنگ لای شکاف کونش خورد دو طرف پهلوش گرفتم که یکدفعه وایساد نگاه کرد این چکاری بود کردی گفتم ببخشید دست خودم نبود واقعا ریدم به خودم کاملا متوجه شق شدن و برجستگی کیرم شد که نگاهش دوخته بود قابلمه برداشت بدون خداحافظی رفت دلم هزار راه رفت الان به همه میگه همش منتظر بودم یکنفر زنگ خونه بزنه آبرو ریزی بشه تا شب کم کم استرسم رفت ولی همون یک لحظه همش تو ذهنم بود تا بهش فکر میکردم کیرم سیخ میشد مطما شدم به کسی نگفته چند روز گذشت که مادرم زنگ زد با داداشت میخوایم بریم مشهد تو هم میایی که بهانه آوردم داداشم مامانم آورد وسایل سفر جمع کردن چندتا توصیه عین مادرها بهم کرد خداحافظی کردن جلو درب حیاط بودم دیدم ماشین اکبر شوهر ملیحه که یه مرد ۵۰ ساله و تریاکی بود وایساده ای خدا دوباره ترسیدم این اکبر همیشه دعوا داشت با ملیحه گفتم اگر بهش بگه دهنم سرویس میکنه سری زدم بیرون تا شب دریا با بچه ها شنا می کردیم اومدم خونه چند روزی گذشت باز دیدم خبری نیست یه جورایی انگار چراغ سبز بهم دادن دل و جراتم بیشتر شده بود الخصوص زمانی که مهرداد پسر اکبر شنیدم باباش داره میره اصفهان با داداش بزرگ اش سر ظهر بود هوا گرم لخت بودم کیرم شق تو دستم بود زنگ خونه خورد باز کردم ملیحه بود قابلمه شسته بود یک ظرف هم غذا روی قابلمه اومد داخل گفت مامانت کجاست جوابی با دلهره دادم گفتم نیست قابلمه آوردم غذا هم داد دستم رفت قابلمه بزاره سری ظرف غذا گذاشتم روی میز تا قابلمه گذاشت خواست بره درب حال از پشت بغلش کردم سری برگشت یکی زد تو گوشم گفت اگر اون دفعه به مامانت گفته بودم الان این غلط ها نمی کردی سرم انداختم پایین گفتم ملیحه خانم میشه فقط باهات صحبت کنم میدونستم که پسرش هم مدرسه هست گفت بگو ببینم چه دردت هست فشار بهت میاد برو دوست دختر پیدا کن چیزی که هست دختر من زن هستم گفتم آخه تو جوری راه میری آدم دیونه میشه ملیحه مگه چطوری راه میرم روم نمیشه بگو میخوام بدونم آخه باسن هات با هیچ دختری نمیشه عوض کرد واقعا توی مخ زدن کم نمیاوردم کم کم لحن حرف هایش آرام تر شد گفتم میشه بشینی اینجور من استرس گرفتم نشست روی مبل گفت بفرما حرفت بزن الان مامانت میات آبروم میره گفتم ملیحه خانم مامانم رفته مشهد نگران نباش گفت بهمین به خودت اجازه دادی یه لیوان شربت آوردم نشستم کنارش گفتم شما تا الان دیدین من بیرون بیام ولی وقتی تورو میبینم دست پام گم میکنم ملیحه … چرا خب زن نمیگیری من … آخه هنوز زوده ملیحه … چرا تو که خونه کار داری من … شرایطش پیش نیومده گرم حرف زدن باهم بودیم ساعت ۱ ظهر گرما مرغ هم پر نمی زد تو محله آروم دستم گذاشتم روی پاش زد روی دستم بردار دستت باز ازش خواهش کردم بذار بغلت کنم فقط ملیحه … حامد نکن اینکارها از فکر من بیا بیرون هم خودت اذیت میشی هم اگر کسی بدون آبرو ریزی و شر میشه من … آخه کی این موقع قراره من و تورو ببینه قول میدم همین یکبار ملیحه … پوزخندی زد گفت آره تو گفتی من باورم شد من … تو که چند ساله منو میشناسی خانواده ام خیالت راحت باشه همین یکبار هست دیگه کامل نرم شده بود جراتم بیشتر کردم دستم بردم طرف سینه هاش یکم فشار دادم یکم اخم کرد دیدم خبری دیگه از مقاومت و تندی نیست رفتم به بهانه بستن در از سرویس قرص تاخیری خوردم برگشتم سری بغلش کردم انداختمش کف حال افتادم به خوردن لب و لاله های گوشش گفت اهووی وحشی خف شدم چادرش در آورد پیراهن بلند پوشیده بود و فقط یه شرت حتی سوتی
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
ن نبسته بود سینه های کوچیک و نازی داشت مجبورش کردم پیراهن در آورد دیگه کامل لخت فقط با شرت زیرم خوابیده بود افتادم به خوردن سینه هاش که سرم هدایت کرد سمت پاهاش آروم شرتش در آوردم تا زبون زدم به کصش جون کص صاف و بی مو پاهاش کاملا باز کرد زبون بزن حامد شروع به خوردن کصش کردم انگار کص یه دختر بچه زبون می کشیدم روی خط کصش ناله هاش بلند شد جووون حامد بالای کصم بخور همزمان آروم گاز میگرفتم که محکم پاهاش جفت کرد جوری که سرم بین پاهاش فشار میومد یه لرزش شدید کرد آبش سرازیر شد یکم شل شد اومدم بغلش کردم لبهاش میخوردم دیدم دستش از روی شلوار کیرم گرفته سری شلوارکم در آوردم تا کیرم دید چشماش گرد شد محکم کیرم گرفت فشار میداد بدون اینکه بهش بگم سر کیرم کرد تو دهنش اینقدر با ناز و عشوه میخورد که مو بدنم سیخ شده بود توی همون حالت 69 شدیم منم باسن و کصش که خیلی وقت بود جلوم بود این یعنی ملیحه هست باورش دوستان واقعا سخت بود برام ولی با لذت تمام کصش میخوردم انگشتم خیس کردم همزمان با سوراخ کونش بازی کردم کیرم تا نصف تو دهنش جا میداد یه کیر ۱۹ سانتر و قطر کلفت هر دومون تو اوج بودیم که بلند شد خواستم بیام روش هلم داد به پشت گفت درازبکش یکم کیرم مالید پاهاش گذاشت دوطرف ام کیرم تنظیم کرد آروم آروم تا نصف کرد تو کصش دستهاش گذاشت رو سینه ام تا نصف کیرم تو کصش جلو عقب میکرد انگار نه انگار دوتا شکم زاییده طاقت نیاوردم بلند شدم محکم بهش چسپیدم یه لب طولانی ازش گرفتم خوابوندمش پاهاش تا جای که میشد بالا گرفتم حامد یکدفعه جا ندی سر کیرم فرستادم انگار بهشت ارزوهام بود تو اوج بودم جوری که ناله های سکسی ملیحه متوجه نبودم کیرم کامل تو کصش بود با هر بار جلو عقب از ته دل اهی میکشید جووونم خوشت میات حامد کصم دوست داری آره چه جورم آخ مال خودته جنده خودت کردی منو بکن تند تند تلمبه بزن پاهاش روی شونه هام بود با هر توانی داشتم تلمبه میزدم ملیحه آتیش شده بود آخ جرم دادی بکن عزیز تندتر بکن تو کصم آخ آخ حامد جرم بده یادم نیست چند بار ارضا شد ولی واقعا حشری بود بی وقفه تو کصش جلو عقب میکردم هر بار ارضا میشد پاهایش حلقه کرد دور کمرم محکم تا حسابی ارضا بشه آروم خوابید روی یه پهلو یه پاش گرفت بالا گفت بکن تو کصم آخ آخ حامد زودتر بکن من شده بودم برده اش تندتر تو کصش زدم آروم پاش آورد پایین گفت صبر کن کیرت بکش بیرون هرچی میگفت انجام میدادم پنج دقیقه ای از پشت بغلش کردم برگشت دوباره به پشت خوابید کیرم با دستش گرفت یکم کشید روی کصش خودش آروم کامل جا داد تو کصش انگشت شست پاش آورد جلو لبم که پاشو مک بزنم همزمان تلمبه میزدم انگشت پاهاش میخوردم که لرزید برگشت جلوم سجده کرد سرش کامل گذاشت روی زمین پاهاش از هم باز کرد دو طرف باسن هاش گرفتم کیرم تا ته کردم تو کصش دیگه به هر شدتی بود تو کصش جلو عقب میکردم داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم ملیحه داره آبم میاد دیدم دراز کشید گفت بریز روی سوراخ کونم ولی داخل نکنی همین که گذاشتم بین باسن هاش تمام آبم فوران کرد ریخت روی باسن هاش و کمرش همینجور کنارش دراز کشیدم یکم با انگشتش آبم دست کشید گفت پاکش کن سری بلند شدم پاک کردم تازه سوراخ کونش خودنمایی میکرد هنوز ساعت دو نیم هم نشده بود هر دومون لخت بودیم که اومد تو بغلم ملیحه … هر اتفاقی افتاد امروز هیچ جا حرفی نمیزنی من … مطمئن باش هرچی تو بگی عزیز ملیحه شروع به درد دل کرد که تو سن کم با اکبر ازدواج کرده یا خمار هست یا نعشه با کیر فسخلی هنوز به کصم نرسیده آبش اومده و یه لگد میزنه بلند میشه یکم اشک ریخت احساس پشیمانی هم میکرد با کسی که از خودش کوچیکتره سکس کرده دستش روی کیرم بود منم که اگر ده بار دیگه هم میکردم سیر نمیشدم کیرم تو دستش بود شق شد دوباره نگاهم کرد دیوث تو چه کیر مستی گفتم آخه به آرزوم نرسوندی ملیحه… دیگه چی میخواستی کصم جر دادی من … آخه کونت که دیوانه ام کرده هنوز بهش نرسیدم ملیحه … حرفش هم نزن عقب تا الان ندادم من … یکبار نمیزارم دردت بگیره ملیحه … گفتم نه ولی اگر مامانت یک هفته نمیات یک نفر هست که میارم حسابی کونش بهت حال بده اول فکر کردم میخواد منو امتحان کنه برش گردوندم از تاخیری هم نبود اومدم روش خوابیدم گفتم داخل نمیکنم گذاشتم لای شکاف کونش بالا پایین میکرد هم زمان دستم رسوندم به کصش که یه لرزش کرد گفت حامد بسه دیگه اینقدر جلو عقب کردم سر کیرم که فشار دادم در سوراخ کونش بدون اینکه بره داخل آبم اومد روش خوابیدم دیدم گفت آفرین پسر خوب جایزه ات سر جاش هست فردا ظهر برات میارم هنگ بودم بلند شدیم حموم زدیم گفت از الان هرچی میگم گوش میدی حالا شرتم پام کن کصم ببوس همینکار کردم چادرش سرش کرد رفت ولی ذهنم مشغول بود فردا چه سوپرایزی در انتظارم هست که فردا ظهر بعد از اینکه بچه اش فرستاد مدرسه ی
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
گ مازندران رسید.پری جان.گفت ها.حالا فهمیدم جریان چیه…زنیکه هیچی ندار تو فک کردی کی هستی که پسر منو از خونه دخترش انداختیش بیرون…توی شمال یک حاج عباس میگن صدتا حاج عباس میشنوند.۴۰سالش نیست ولی ۲۰ساله به سرش قسم میخورند.صدتا کارگر و مهندس زیر دستش نون میخورند.بد کاری کرد به پسرت دختر داد.اونم دختر دسته گلش رو با اون همه خواستگار.پسر جون مگه تو نگفتی حالا که پدر ندارم تو پدری کن.پس چی شد.پدر زنت رو یک شب نتونستی تحمل کنی.یک چایی تلخ هم بهش ندادین،انداختینش بیرون.مادره بلند شد گفت حاج خانوم حاج خانوم تو رو خدا…بیشتر ازین منو پسرم رو خراب نکن…خودم ذلیل و خوار یک دنیا شدم.اصلا نفهمیدم چیکار کردم.من لخت بودم توی خونه ورزش میکردم…وقتی فهمیدم مرد نامحرم توی خونه هست و من خبر ندارم.دیوونه شدم مغزم بهم ریخت…گفتم آهان برای همین اون کار رو کردین…گفت آره بخدا فک کردم شما منو دیدین.گفتم خانوم من تازه از خواب بلند شده بودم…گفت خودم فهمیدم بخدا مث سگ پاسوخته شدم…روم نمیشه توی صورت بچه ها نگاه کنم…روم نمیشه توی صورت شما نگاه کنم…نمیدونم خدا چرا مرگمو نمیده تا راحت بشم…گفتم حالا که فهمیدم موضوع چیه خیالم راحت شد…همش فکرای بد بد میکردم…رفتم دنبال آرزو… میدونستم کجا رفته…رسیدم بهش.گفتم بیا کجا رفتی؟مبارکه…تو که گفتی میخوام برم خارج درس بخونم متخصص بشم…نتونستی یکسال خودتو نگه داری…آخ دختر من…لامصب مگه من چند سالمه که پدربزرگ بشم…اشکاش صورتش رو پر کرده بود.خنده قشنگی توی صورتش نقش بست…آب دماغش با اشکاش و خنده هاش قاطی شد.دستمال در آوردم صورتشو پا کردم…گفتم فدات بشم.یک سوتفاهمی بود دیگه تموم شد.بنده خدا اشتباه فک کرده بوده.گفت بابا من دیگه توی اون خونه برنمیگردم،گفتم چرت نگو شوهرت پسر گلیه،،حتی مادرش هم خوبه…گفت اصلا هم خوب نیست.وای بابا جدی اون حرفها رو بهت زد.؟حالا فدای سرت گفت که گفت…توی بغلم دوباره گریه کرد…گفت بابا اگه من هم مامان داشتم میتونستم تموم حرفایی رو که توی کنج دلم مونده واسش بگم…گفتم بخدا نمیدونم چی بگم عزیزم.پس من چی بگم که۱بچه بودم زنم دادند.پدرم مرد.مادرم ولم کرد.اگه همین پری جان نبود الان معلوم نبود کجا بودم.بخدا توی این سالها فقط بخاطر تو نخواستم ازدواج کنم که راحت باشی…حالا هم طوری نشده پاشو بریم پیش مهمونها.گفت نه من دیگه دوستشون ندارم.واقعا می گفت ها…گفتم نه بخدا اگه منو دوستم داری باید برگردی سر خونه زندگیت…گفت بابا واسم جهیزیه میخری…خندیدم گفتم تو دیوانه ای آرزو.بیا.تا بهت بگم…رفتم اونجا امیر عباس خوشحال شد.اومد دست آرزو رو بگیره.نرفت پیشش…اخمی بهش کردم.گفت آخه بابا.گفتم اول شوهرت بعد بقیه.گفتم ببینید حاج خانوم آرزو صددرصد برمیگرده تهران.ولی دیگه نمیاد خونه شما…پری جان گفت پسرجان خودم فردا میرم باهاش جهیزیه اش رو میخرم.مادره گفت وای نه تو رو خدا من به این دوتا عادت کردم.اهان حالا نوبت گریه این شد.امیر عباس گفت مامان بخدا حق دارند…گفت مامان به عمو بگو حق ارث منو بده میخوام خونه اجاره کنم.حتی شده چند تا محله پایینتر.گفتم بشین پسرجان تند نرو…رفتم از توی گاوصندوق سند و مدارک آپارتمان رو آوردم دادم بهشون.گفتم آرزو جون دخترم این هم کادوی بچه خوشگلت…کنار پارک بزرگه محله تون،۱برج بزرگ هستش طبقه۹مال خودتونه.مبله مرتب دیزاین شده…آرزو گفت وای باباجونم.امیر عباس خان حالا تحویل بگیر…ببین بابامو.گفتم آرزو این مال دوتاتونه،،انشالله خوش باشین…مادرش ساکت بود…پری جان گفت از اول هم باید همینکار رو میکردی…آرزو با دمش گردو میشکست…گفت بابا چقدر خریدی گرون شد آره… گفتم عزیزم یک عمر به خاطر تو کار کردم…گرون چیه فدای یک تار موت…مادرش گفت حاجی پس من چکار کنم.؟گفتم راستش من فقط مسئول زندگی دخترم هستم.نه شما…شاید همین فردا چند تا مهمون از شمال خواستند بیان خونه دخترم…مگه میشه شما بندازیمشون بیرون.مگه دخترم نباید اختیاری توی اون خونه داشته باشه…گفتم در ضمن آرزو جون اتاق اولی نور گیرتره،،توش پر شده از سیسمونی نوزاد پسر و دختر…گفت وای بابا جونم.گفتم دیگه نگی من مامان ندارم نمیدونم باید چکار کنم…گفت ببخشید باباجون…کارگرم صدام زد رفتم بیرون…امیر عباس داشت با آرزو صحبت میکرد… دیدم خوشحالند و دوباره برگشتند پیش هم…مادرش اومد دنبال من.پری داشت نگاهمون میکرد.من فهمیدم پشت سرمه به خودم نیاوردم.گفت حاجی حاج عباس آقا… حاجی جون.تو رو خدا صبر کن.وایستادم گفت.حاجی نکن این کار رو باهام.من فقط همین پسر رو دارم.به خودم اجازه دادم دستشو گرفتم کشیدمش توی سالن تولید.گفتم ببین حاج خانوم…لیلا خانوم…خوشگل خانوم.من اونجا بخاطر دخترم باهات کنار اومدم و بهت بی احترامی نکردم…ولی پررو نشو…به من چه که میخوای چیکار کنی،؟فک کردی من پول ندارم که به دخترم جهیزیه بدم یا…پول ندارم
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
واسش خونه بخرم.من اون برجی که تو توش زندگی میکنی رو یکساعته واسش میخرم.خر شدم که به تو دختر دادم.فک کردم خانومی با معرفتی…پسرت التماسم رو کرد.که بهش نازنین دخترمو دادم.که بیام خونه اش منو با فلاکت بیرون بندازیم،گفت آره میدونم فهمیدم…ببخشید تو رو خدا.گفت ولی من میدونم اون روز تو داشتی منو دید میزدی.گفتم گیرم هم که تو راست بگی…چکارت شد.چیکارت کردم.بهت تجاوز کردم.حامله شدی…چی شد.برو خانوم برو خودتو درست کن…گفت پس دیدی حق داشتم.تو داشتی منو نگاه میکردی درست فهمیدم.گفتم که چی؟برو بگو داشتم توی حموم خودارضایی میکردم حاجی منو دید انداختمش بیرون. توی چشمام نگاه کرد. زد زیر گریه.گفتم حاج خانوم گریه نکن.خواهش میکنم.گریه نکن.دیگه الان۱به۱مساوی شدیم.تو منو انداختی بیرون من هم تلافی کردم.گفت حاج عباس من تنهام.همین۱بچه رو دارم.گفتم خب من هم همین یکی رو دارم.میخوای تا کی مث بچه ننه ها نگهش داری.؟؟بعدشم خب جوونی دوباره ازدواج کن…گفت وای مگه میشه؟گفتم چرانشه؟؟گفت یعنی برم بیرون داد بزنم مردم من مجردم شوهر میخوام.گفتم لیلا خانوم یعنی شما به این خانومی خوشگلی باکلاسی،تا الان خواستگار نداشتی،گفت بقران داشتم و دارم.یا پیر بودن…یا آخوند مذهبی هستند.یا فامیل هستند دوستشون ندارم.اخه مگه من چند سالمه.گفتم خوبه.پس هرچی من میگم گوش میدی،گفت باشه بگو…گفتم برمیگردی تهران منتظر میشی تا اون خواستگار خوبه با اسب سفیدش…بیاد خواستگاریت،گفت تو رو خدا مسخره ام نکن.گفتم مسخره چیه.اگه میخوای بخاطر کاری که کردی ببخشمت…و حلالت کنم…اومدم خواستگاریت باید جوابت مثبت باشه.گفت چی؟داری ازم خواستگاری میکنی؟گفتم آره مگه من چمه؟؟گفت وای نه.من ازت ۲سال بزرگترم.گفتم باشی.علف باید دهن بزی خوش بیاد که اومده…مگه اینکه شما منو نپسندی،؟گفت نه بخدا نمیشه روم نمیشه پسرم جوونه…گفتم لیلا خانوم جون.تو حیفی…من از تو بدتر به پای بچه هامون سوختیم وساختیم.گفت نه زشته.گفتم عزیزم زشت اینه که من و تو توی حموم با خودمون ور بریم…گفت حاجی مسخره ام میکنی…گفتم بقران من از تو بدترم…وقتی نماز میخونم بعدش توبه تقصیر میکنم چرا خودارضایی کردم…گفت باشه ولی به کسی چیزی نگو.گفتم باشه دیگه هم کسی رو از خونه ات بیرون نکن…مخصوصا آدم غریب رو…وقتی اومدیم بیرون بچه ها داشتند حرف میزدند.پری دستمو گرفت گفت.عباس صددرصد دلت پیش زنه گیره.گفتم اونم چه جورش…خندید گفت پس بسپارش به من…رفت پیش آرزو و امیرعباس.من با لیلا جون باهم بودیم.پرسید حاج خانوم چب گفتند.گفتم هیچچی الان میفهمی.امیر عباس اومد پیش ما.ارزو هم دنبالش.گفت مامان حاج خانوم راست میگه.گفت چی رو عزیزم…؟گفت اینو که حاج عباس از شما خواستگاری کرده.گفت وای نه.تو به این زودی از کجا فهمیدی…گفتم لیلا خانوم اینجا شماله و خبرها زود میپیچه.خجالت کشید اومد بره توی ماشین.پاش دوباره لغزید.امیر عباس گفت بخدا مامان جون من راضیم کی بهتر از حاج عباس.دخترم منو کشید کنار گفت بابا.میدونی حاج مامان۲سالی ازت بزرگتره.گفتم آره میدونم.گفتم خودم ازش خواستگاری کردم.زن خودساخته و خوبیه،گفت و خوشگل…خندیدم.خلاصه که همون شمال دو روز بعد عقدش کردم…ده روزی رفتیم سفر مشهد و برگشتیم دیگه نزاشتم بره تهران موند.شمال پیش خودم…کنار پری جان کیف میکنه…مدیریت میکنند عین شیر…اما میخام حالا که سرتون رو درد آوردم واستون بگم از شب اولی که عقدش کردم و مهمونی گرفتم و آوردمش توی حجله ام…لباس سفید و پوشیده و شیکی تنش بود…اولش نشست روی تخت…کمی اشک ریخت…پرسیدم چته خانومی؟گفت یاد پدر امیرعباس افتادم.گفتم خدا رحمتشون کنه.خودم آروم آروم لباس در آوردم.بلند شد شال قشنگش رو درآورد.چرخید گفت عباس جون بیزحمت همین دکمه دور یقه لباسمو بازش کن.و زیپشو بکش پایین.گفتم چشم…پشتش بهم بود…خودم هم شلوارمو در آوردم.لباسش که افتاد پایین خم شد برش داره…با ست شورت و کرست سفید رنگ بود…نگاهم کرد گفت عباس کی لخت شدی.گفتم خب عجله دارم دیگه…گناه دارم بخدا.از وقتی دیدمت کف کردم.همش یاد اون بدن خوشگلت هستم روی تردمیل…گفت دیدی پس الکی بیرونت ننداختم…حق داشتم.خندیدم.گفتم بخیل چند وقتی توی حموم فقط به یاد تو بودم.گفت بیشعوری دیگه.گفتم چند بار کم مونده بود گوشیم آب بخوره خیس بشه…گفت چرا.گوشیتو بردی حموم.گفتم خب باید فیلمتو میدیدم یا نه…خشک و خالی که نمیشد…گفت وای تو ازم فیلم هم گرفته بودی؟خندیدم.گفت کوفت.چقدر بی حیایی.خوب شد بهم تجاوز نکردی…خندیدم.گفت بخدا من همش حسم بهم میگفت یکی توی خونه هستش…ولی باورم نمیشد…گفتم حالا دراز بکش و خودتو بسپار دست سرنوشت…لبخند نازی زد…رفتم روش چندین تا بوس خوشگل رد وبدل کردیم.دمر شد گیره سوتینش رو باز کردم…رفتم پایین شورتشو کشیدم پایین…آخ چه بانویی چه تن و بدنی…گفتم لیلا جون گیج شدم نمیدونم از کجات شروع کنم
کانال رومان ایرانی
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۱:۵۹
ت بیرون…چنان اعصابم خورد بود حد و حساب نداشت…میخواستم برگردم…ولی گوشیم تندتند زنگ میخورد… خاموشش کردم…رفتم سراغ دوستم…منو برد چند تا برج زیبا و چند تا آپارتمان نشونم داد…گفتم نه یک چیز خاص و زیبا میخام…درست نزدیک خونه دخترم۱ دوبلکس۴خوابه زیبا دیزاین شده مبله طبقه۹بهم نشون داد…مالک گفت چون مبله هستش.و صفره رویت ملک مساوی با خرید.بعد کلی چونه زدن از لج خودم و اون زنیکه…آپارتمان رو خریدم و قولنامه کردمش.پول رد کردم.و چکهاشو دادم.زنگ زدم پری جان گفتم بهش چند روزی تهران کار دارم هر کی زنگ زد.حتی آرزو بگو خبری ازش ندارم…ده روز بیشتر تهران بودم.چند باری با پری جان حرف زدم و گفت جریان چیه پسرجان.گفتم هیچچی تهران ملک خریدم گرونه باید سند بزنم بعد بیام…خونه مبله بود و تمام اسباب وسایل همه برند بودند…بنام خود آرزو زدم و به عنوان جهیزیه اش براش خریدم درش رو پلمپ کردم و اومدم سر خونه زندگی خودم…نزدیک دو هفته ازون جریان گذشته بود.کلی کار عقب افتاده داشتم…تا رسیدم آرزو دویید سمتم…محکم گردنم رو گرفت و بغلم کرد.هیچچی بهش نگفتم.واقعا باهاش قهر بودم آخه این چه انتخابی بود که کرد.مگه پسر قحط بود…بخدا اگه بدونید چقدر خواستگار داشت…هر چی گفت جوابشو ندادم.پری جان اومد بوسم کرد.پسرم کجا بودی چند وقته،گفتم هیچ جا مامان پری حالم خرابه خسته ام…بزار یککم بخوابم بعدش کار زیاد دارم.گفتم آرزو از کی اینجاست.؟گفت همون روز غروب رسیده همش گریه میکنه پسره با مادرش چند بار اومدن دنبالش نمیدونم چی شده مادره صد بار ازین عذرخواهی کرده…ولی این حتی جوابشم نمیده.گفتم مهم نیست.بر نمیگرده سر خونه زندگیش.رنگ و روش هم پریده.چی شده سر۵ماه زندگیش بهم خورده.گفتم چیز خاصی نیست.من مقصرم.خودم درستش میکنم.همون روز غروب پرورش ماهی بودم و داشتم دستور سفارشات مشتری رو به کارگرها میدادم.نزدیک عید بود.دیدم دومادم با مادرش با همون ماشین البالوییه اومدن داخل باغ.رفتم دست و رو شستم و لباس عوض کردم.پشت سرش آرزو با ماشین خودش اومد.گفتم بساط پذیرایی رو حاضر کنند.توی دفترم بودم.پسره تا منو دید دویید اومد طرفم…آرزو هم بود چند بار خم شد دستمو بوسید.و گریه کرد…گفت بخدا حاجی نمیدونم چی بگم.به خاک بابام مامانم هم پشیمونه…خجالت میکشه بیاد پایین.آرزو اومد گفت امیر عباس بقران به جون بابام…اگه این مسئله رو درستش نکنی دیگه دوستت ندارم. دیگه بر نمیگردم پیشت.بابام باهام قهره…گفت آرزو جون چیکار کنم.بخدا مامانمه.چی بهش بگم بنده خدا یک اشتباهی کرده و اشتباه فک کرده.اینقدری پشیمونه دیگه روش نمیشه بیاد پایین.گفتم شما بشینید.سر و صدا هم نکنید.من میارمش.امیر عباس گفت آقاجون… تو رو خدا ببخشینش،،خجالت میکشه،،رفتم سمت ماشین سرش پایین بود.در رو باز کردم.گفتم حاج خانوم تشریف بیارید پایین.قدم سر چشم ما گذاشتین.ساکت بود.اومد بیاد پایین چادر ملی سرش بود ولی کفشش کمی پاشنه دار بود.تا اومد پایین خب مرکز پرورش ماهیه،و شماله دیگه همیشه مرطوبه…تا پایین اومد پاش لغزید.تندی ولی آروم از سر بازوش گرفتم که نخوره زمین…نگاهم کرد گفت ممنونم…گفتم بفرمایید داخل.الان خدمت میرسم.گفت حاج عباس اقا.گفتم بفرمایید داخل اونجا حرف میزنیم.اینجا خوبیت نداره.الان میام.به سرایدار اونجا گفتم…فکر پذیرایی باشه…برگشتم دیدم دخترم داره با عصبانیت و خشم با مادر شوهرش حرف میزنه…میگفت اصلا چرا ها چرا بابامو انداختیش بیرون.امیرعباس تو بگو…بابام چکارش کرده بود.بهت فحش داده بود.بهت بی احترامی کرده بود.زياد خونه ما اومده بود که ازش دل زده شده بودین.فقط یکبار اومد فقط یکبار…بعدشم اینقدری گریه کرد حد نداشت.گفتم آرزو آرزو دخترم.اروم باش.چیزی نیست که.خواستن و دوست داشتن و مهمون داری زوری که نمیشه.همه مث ما شمالیها نیستند که مهماننواز باشند.امیر عباس گفت مامان جون تحویل بگیر.خب حق داره…بنده خدا یک بار اومد خونه ما.اونم اینجوری شد.انداختیش بیرون…گفتم نه آمبر عباس جون ننداخت بیرون…اولش چندین تا فحش خوب حواله ام کرد.بعدش گفت مرتیکه چرا بدون اجازه وارد خونه من شدی…فک کردم منو نمیشناسه گفتم حاج خانوم منم حاج عباس،مگه نشناختی،گفت هر خری هستی باش برو بیرون گمشو…مهم نیست ها.خودم کردم که لعنت بر خودم باد.من فقط دو هفته است فک میکنم چرا باهام اینکار رو کرد.مگه من چه بی احترامی بهش کردم و چه هیزم تری بهش فروخته بودم.حالا شما بگو.ارزو تا اون موقع ساکت بود.بلندشد رفت سمت مادر شوهرش نشست روبروش.گفت تو واقعا به پدر من گفتی هر خری هستی باش…بابای منو انداختیش بیرون…امیر عباس من دیگه نه تو رو میخام نه این بچه توی شیکمم رو.دیگه هیچکدومتون رو دوست ندارم.دویید رفت بیرون…گفتم چی شد چی گفت.امیر عباس گفت آقاجون تازه چند روزه فهمیده بارداره…مادر امیر عباس داشت گریه میکرد که…ماده پلن