هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ آموزش در محاصره: از کرونا تا سیاست و جنگ
تجربۀ زیستۀ آموزشیِ بخش بزرگی از جوانان ایرانی طی سالهای اخیر در بستر رشتهای از وقایع پرتنش و گسسته شکل گرفته است: همهگیری کرونا که مدرسه و دانشگاه را برای مدتی طولانی به خانهها تبعید کرد، اعتراضات خیابانی و واکنشهای امنیتیِ متعاقبۀ حاکمیت که دوباره نظم تقویم آموزشی را برهم زد، تنشهای نظامی ایران با متجاوزان خارجی که حتی زمانبندی امتحانات در مدارس و دانشگاهها را دستخوش تعویق و تعلیق قرار داد، بهاضافۀ تعطیلیهای مکرر به سبب آلودگی هوا. تکرار این وقفهها آموزش رسمی را از یک مسیر پیوسته و پیشبینیپذیر به تجربهای ناپایدار بدل کرده است. از همینجا نگرانیها موضوعیت مییابد: وقتی نهاد مدرسه و دانشگاه دیگر نتوانند کارکرد حداقلیِ استمرار و انباشت دانش را تضمین کنند، چه بر سر کیفیت یادگیری و شکلگیری افقهای فکری یک نسل خواهد آمد؟
نسلی در چنین بستر ناپایداری بالیده است که مدرسه و دانشگاه را نه همچون ستونهای استوار بلکه به صورت ایستگاههایی موقت و گاه لغزان تجربه کرده است. آموزش رسمی در این وضعیت نه سازوکاری منظم و انباشتی بلکه شبکهای از تجربههای گسسته است با پیوندهایی غالباً سست و ناپایدار. نتیجۀ طبیعی چنین وضعیتی علیالقاعده تضعیف حافظۀ آموزشی و کاهش عمق یادگیری و شکلگیری نوعی مواجهۀ گذرا با دانش است.
بااینحال، این تصویر بههیچوجه به معنای تهیبودن این نسل از امکان یادگیری نیست بلکه بیشتر نشاندهندۀ دگرگونی مسیرهای آموزش است. بخشی از این نسل، بهویژه در طبقات متوسط و فرادست، بهواسطۀ دسترسی به منابع مالی و فرهنگی به سوی مسیرهای موازی یادگیری رفتهاند: کلاسهای زبان، مهارتهای دیجیتال، هنر و سایر آموزشهای غیررسمی. اما همینجا شکافی تعیینکننده سر برمیآورد: چنین امکاناتی برای بخشهای فرودست جامعه بهمراتب کمتر در دسترس است. ازاینرو، تلاطمهای آموزشی نهفقط مسئلۀ کیفیت یادگیری را پیش میکشند بلکه به تعمیق نابرابریهای آموزشی نیز دامن میزنند.
از سوی دیگر، دسترسی گستردۀ این نسل به اینترنت و رسانههای فرامرزی در حالت عادی میتوانسته افق زبانی و شناختیشان را گسترش دهد. تسلط نسبی به زبان انگلیسی برای بسیاری از آنان امکان اتصال مستقیم به جریانهای جهانی دانش و فرهنگ را فراهم کرده است. اما این امکان نیز خود در بستر همان تلاطمهای سیاسی مستمراً دچار اختلال میشده است. قطع یا محدودسازی اینترنت جهانی اصولاً این شاهراه دسترسی به دانش را به مسیری ناپایدار بدل کرده است. در نتیجه، حتی این ابزار جبرانی نیز از ثبات لازم برخوردار نیست و تجربهای گسسته از یادگیری را بازتولید میکند.
بااینهمه، مسئلۀ اصلی نه فقدان استعداد یا انگیزه بلکه نبود ساختاری منسجم برای هدایت این ظرفیتهاست. آموزش رسمی، با همۀ کاستیهایش، کارکردی اساسی در نظمبخشی به فرایند یادگیری دارد، کارکردی که اکنون بهشدت تضعیف شده است. در غیاب این نظم، خطر پراکندگی و سطحیخوانی و فقدان عمق نظری افزایش یافته است. این خطر برای آن بخشهایی از جامعه که از منابع جبرانی محروماند البته دوچندان است.
ازهمینرو، شاید مهمترین وظیفۀ این نسل فعلاً ایستادن بر پای خویش در عرصۀ یادگیری باشد: ساختن نوعی انضباط درونی که بتواند تا حدی جای خالی انضباط نهادی را پر کند، بیآنکه از نابرابریهای واقعی غافل بماند. این به معنای انتخاب آگاهانۀ مسیرهای مطالعاتی و تعمیق دانستهها و پرهیز از سرگردانی در انبوه اطلاعات است. اگر آموزش رسمی به هر دلیل دچار اختلال شده، جبران این خلأ نه با حسرت بلکه با کنش فعال ممکن است. در دل همین تلاطمهاست که امکان زایش نوعی سوژۀ خودآموز و خوداتکا نهفته است، سوژهای که اگر بتواند بر پراکندگی غلبه کند و درعینحال نسبت به شکافهای اجتماعی حساس بماند شاید بتواند از دل محدودیتها افقی تازه برای نسل خویش بگشاید.
🆔
13,600
0
0
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ سزاوارانِ سرزنش: مشارکتهای نامرئیِ هموطنانِ جنگطلب
جنگی را پشت سر گذاشتیم. جنگی بزرگتر را احتمالاً در پیش داریم. در این میان اما کسانی میگویند نباید ایرانیانی را که از تهاجم آمریکا و اسرائیل به ایران دفاع کردند سرزنش کرد چون در وقوع جنگ نقشی نداشتند. این استدلال در ظاهر منصفانه است. در باطن اما سیاست را تا حد یک حسابوکتاب مکانیکی و سادهلوحانه فرومیکاهد: گویی فقط آن که ماشه را میچکاند مسئول است و دیگران فقط تماشاگرانیاند بیطرف، انگار نه کلمهای در کار است و نه موضعی.
اما سیاست بههیچوجه عرصۀ بیطرفی نیست. در لحظات بحرانی حتی «تماشاگری» نیز موضعگیری است، چه رسد به این که کسی آشکارا از بمباران دفاع کند. دفاع از تهاجم خارجی به وطن، ولو بیهیچ نقش اجرایی، صرفاً یک «نظر» خصوصی نیست. کنشی است زبانی در میدان عمومی. مشارکتی است در تولید معنا. سهمی است در مشروعیتبخشی به خشونتِ جنگ. هر جا نیز کنش زبانی در تولید امکانهای خشونت نقش ایفا کند میتواند موضوع داوری اخلاقی قرار گیرد، ولو با شدتهای متفاوت. هیچ جنگی فقط با سلاح پیش نمیرود. جنگها به زبان نیاز دارند، به روایت، به رضایت، و به مشروعیتِ ولو حداقلی. منظور از مسئولیت اخلاقی در اینجا نه همترازی با مسئولیت حقوقی یا کیفری است و نه انتساب نقش مستقیم در وقوع جنگ بلکه نوعی مسئولیت است در سطح قضاوتها و در نقشی که فرد در شکلدادن به آنچه در جامعه «مشروع» شمرده میشود ایفا میکند.
ایرانیانی که از تهاجم خارجی به وطن دفاع کردهاند در عمل تعریف جدیدی از «ما» به دست دادهاند: دایرۀ همدلی را طوری جابهجا کردهاند که رنجِ پرشمار هموطنانی که مستقیم یا غیرمستقیم آسیب دیده یا آسیب خواهند دید به حاشیه میرود و آسیبدیدگیهایشان نه فاجعهای مشترک بلکه ابزاری قابلقبول برای رسیدن به «رهایی» تعبیر میشود. مسئله در این جابهجایی فقط یک اختلافنظر نظری نیست بلکه تغییری واقعی در این است که چه کسانی شایستۀ همبستگی و حمایتاند و چه کسانی، به نام یک هدف ادعایی، نادیدهگرفتنی تلقی میشوند.
این تماماً انتخابی است سیاسی. میتوان دربارۀ علل این انتخاب سخن گفت. میتوان از استیصال مردمانی گفت که زیر تیغ استبداد داخلی به ستوه آمدهاند. میتوان از خشم بهحقشان گفت. میتوان از بنبست افقهای تغییر گفت. اما نمیتوان هموطنانِ مدافعِ تهاجم خارجی را از داوری اخلاقی معاف کرد. چرا؟ چون اگر بیعاملیتی را به معافیت از مسئولیت تعبیر کنیم، امکان تفکیک میان درجات مختلف مسئولیت در سیاست از میان میرود و همۀ کنشها، صرفنظر از شدت و نوع اثرشان، بهیکسان مسئولانه یا غیرمسئولانه تلقی میشوند.
بااینهمه، نباید در گرمای این جدلها مرزهای مهم میان سطوح داوری را نادیده گرفت. سرزنش اخلاقی بههیچوجه کیفر حقوقی نیست. داوری دربارۀ یک موضع بههیچوجه معادلِ انتساب جرم به یک فرد نیست. زمینهها اهمیت دارند: سرکوب سیاسی و بنبست راههای تغییر و فقدان افقهای تغییر، جملگی، میتوانند ذهنها را به سوی انتخابهایی سوق دهند که در شرایط عادی شاید ناممکن مینمود. این عوامل اصولاً شدت داوری را تعدیل میکنند اما اصل داوری را تعلیق نمیکنند. به بیان دیگر، فهمیدن اصلاً جایگزین قضاوت نمیشود بلکه دقیقتر و منصفانهترش میکند.
حذف کامل امکان نقد و سرزنش، به بهانۀ نبود عاملیت مستقیم، در نهایت چیزی جز انکار نقش کلمات در سیاست نیست. گویی زبان، این میدان اصلی کشاکش قدرت و معنا، ناگهان بیاثر میشود و موضعگیریها به نجواهایی بیپیآمد فروکاسته میشوند. غالباً سیاست در ابتدا با کلمات صورتبندی میشود و سپس این صورتبندیها میتوانند زمینههای مشروعیت یا پذیرش خشونت را فراهم کنند. بنابراین هر کلمه، بهنوبۀخود، نوعی ایستادن است در یک سویه و علیهِ سویهای دیگر.
دفاعِ هموطن از تهاجم خارجی به وطن، حتی از دورترین فاصله، نوعی مشارکت است، نه در بمباران بلکه در معنادادن به بمباران. این مشارکت، هر قدر هم که غیرمستقیم باشد، در قلمرو مسئولیت اخلاقی جای میگیرد. ایرانیانِ مدافع تهاجم به ایران را باید سزاوار سرزنش دانست، البته هر کدام را فقط متناسب با کموکیفِ جنگطلبیشان.
اما ما هنوز در دل تجربۀ زیستۀ جنگ ایستادهایم نه در فاصلهای امن از آن. ازاینرو سرزنش اگر بناست معنایی فراتر از واکنشی گذرا داشته باشد نباید به عاملی برای تعمیق گسستها و تثبیت جداییها بدل شود. برعکس، باید از دلِ همین رنجِ مشترک، از دل همین زخمی که هنوز تازه است، مادۀ خامی برای ارتقای آگاهیها و تقویت همبستگیها استخراج کرد. داوری اخلاقی باید نه به طرد بلکه به ترمیم پیوندها بینجامد و امکانِ دوباره ایستادن در کنار همدیگر را، اینبار با فهمی سنجیدهتر و مسئولیتی عمیقتر، پیش چشمها بگشاید.
🆔
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ نقش غایبِ حاضر در مذاکرات اسلامآباد
مذاکرات ایران و آمریکا در اسلامآباد در نقطۀ تعیینکنندهای جریان دارد، جایی میان بازگشت به جنگ و امکانپذیری صلح. بااینحال، یکی از متغیرهای کلیدی عبارت است از نحوۀ ادراک اسرائیل از نتایج احتمالی این گفتوگوها. اگرچه آمریکا تا حدی منافع و دغدغههای امنیتی اسرائیل را در این مذاکرات نمایندگی میکند اما این نمایندگی نه کامل است و نه الزاماً همپوشان با همۀ اولویتهای اسرائیل. همین شکاف میتواند به یکی از نقاط تنش در مرحلۀ پساتوافق بدل شود.
اسرائیل را هنگامی میتوان کاملاً بازنده دانست که تهدیدات ادراکشدۀ امنیتیاش بدون هیچگونه مهار مؤثر کماکان برقرار بماند. اگر روند مذاکرات به سمتی برود که چنین برداشتی در اسرائیل شکل گیرد، این بازیگر به احتمال زیاد خود را متعهد به برخی مفاد توافق احتمالی نخواهد دانست و در پی تغییر یا تضعیفشان برخواهد آمد. این روند میتواند از مسیرهای مختلفی پیش برود: اقدامهای نظامی محدود برای بازتعریف موازنۀ بازدارندگی، گسترش عملیات پنهان برای مختلکردن ظرفیتهای طرف مقابل، یا افزایش فشارهای دیپلماتیک بر آمریکا برای نقض مفاد توافق احتمالی. این رفتارها بهتدریج میتوانند موجب فرسایش عملی هر گونه توافق احتمالی شوند و سطح بیاعتمادی را بالا ببرند و زمینه را برای بازگشت به چرخهای از تنش و بیثباتی فراهم کنند.
از این منظر، مسئلهٔ اصلی مذاکرات نه صرفاً توزیع امتیازات میان ایران و آمریکا بلکه چگونگی پرهیز از تولید «احساس باخت مطلق» برای اسرائیل در صورت دستیابی به توافق است. هر توافق احتمالی که اسرائیل را در موقعیت یک بازندۀ کامل قرار دهد بالقوه حامل بذرهای بیثباتی آینده خواهد بود. صلح پایدار فقط زمانی شکل میگیرد که حتی بازیگری که پای میز مذاکره حضور ندارد خود را کاملاً حذفشده از معادلۀ امنیتی احساس نکند. مدیریت این مرز ظریف میان مهار و حذف اصلاً شرط لازم برای عبور از آتشبس شکننده به صلحی ماندگار است.
🆔
4,390
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ تماشاگرانِ سیاست، غایبانِ تغییر
اگر قرار است تغییری سیاسی در ایران رخ دهد، کدام نیروهای اجتماعیاند که فاعل چنین تغییری خواهند بود؟
پاسخهای آماده در سطح نیروهای سیاسی فراواناند. حاکمیت خود را نیروی اصلیِ مقاومت معرفی میکند، اصلاحطلبان از بازگشت به عقلانیت سخن میگویند، براندازان نیز هر یک نسخهای برای جایگزینی نظم سیاسی موجود عرضه میکنند. اما این پاسخها عمدتاً بر ادعاهای گفتمانی استوارند نه بر واقعیتهای اجتماعی. وقتی پرسش را به سطح جامعۀ واقعی میبریم با خلأیی محسوس مواجه میشویم: نیرویی اجتماعی که بتواند این تغییر را حمل کند چندان تشخیصپذیر نیست.
این خلأ بیارتباط با شرایط ارتباطی جامعه نیست. در وضعیتی که اکثریت شهروندان از دسترسی به اینترنت جهانی محروماند و پلتفرمهای داخلی نیز امکان شکلگیری و گردش مباحث مستقل و دگراندیشانه را فراهم نمیکنند، خودِ امکان گفتوگوی عمومیِ آزاد بهشدت محدودتر شده است. بدون چنین گفتوگویی نه آگاهی جمعی قوام مییابد و نه نیرویی اجتماعی میتواند خود را بازشناسد و سازمان دهد.
درعینحال، بسیاری از شهروندان عملاً به نظارهگران یک تقابل بزرگ بدل شدهاند: تقابل میان جمهوری اسلامی و نیروهای متجاوزِ خارجی. شهروندان در این صحنه عمدتاً امید یا خشم خود را به یکی از دو سوی این نزاع واگذار کردهاند. کنشگری جای خود را به تماشاگری داده و سیاست بیشازپیش به امری بیرونی بدل شده که گویا دیگران باید تکلیفش را معلوم کنند.
این وضعیت با شکلگیری یک دوقطبی شدید در عرصۀ سیاست ایران تشدید شده است. جمهوری اسلامی در یک قطب ایستاده و براندازان جنگطلب نیز در قطب مقابل. صحنه را این دو چنان قطبی کردهاند که هر گونه موضع مستقل بهسختی مجال بروز مییابد. کافی است کوچکترین نقدی به هر یک از این دو قطب وارد شود تا ناقد را بلافاصله به وابستگی به قطب دیگر متهم کنند. در چنین فضایی اساساً امکان بهرسمیتشناختهشدنِ یک نیروی سوم از میان میرود. این دوقطبی نهفقط رقابت سیاسی را سامان نمیدهد بلکه خود به مانعی در برابر شکلگیری هر نیروی اجتماعیِ مستقل بدل میشود.
از سوی دیگر، تهاجم خارجی و واکنش امنیتیِ حاکمیت نیز فضا را برای هر گونه سیاستورزی مدنی بیشازپیش تنگ کرده است. در چنین شرایطی حتی شکلهای حداقلیِ سازمانیابی مستقل نیز با مخاطرات جدی مواجهاند. آنچه میتوانست بهتدریج به یک نیروی اجتماعی پایدار بدل شود قبل از آن که قوام یابد پراکنده یا خاموش میشود.
در این میان، طبقات فرودست و طبقهٔ متوسط، علیرغم تفاوتهای فراوانشان با یکدیگر، در یک نقطه مشترکاند: ناتوانی در تبدیل تجربههای زیسته و نارضایتیهای انباشته به یک نیروی سیاسی سازمانیافته. شکاف میان زندگی روزمره و سیاست بهمراتب عمیقتر از حدی است که بهسادگی پر شود.
بدینترتیب، پاسخ به پرسش آغازین دستکم فعلاً بههیچوجه روشن نیست. نیرویی اجتماعی که بتواند حامل تغییری معنادار باشد در بین نیست. تا زمانی که چنین نیرویی در بستر گفتوگو و سازمانیابی و کنش مدنی تکوین نیابد سیاست کماکان میان دو قطب مسلط و انبوهی از تماشاگران منفعل در نوسان خواهد ماند.
🆔
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ بازگشت سایهها؟
آیا ایران به آستانۀ پرتگاه رسیده است؟ این پرسش در روزهای اخیر با طنین تهدیدآمیز سخنان دونالد ترامپ به نگرانی هر چه عمیقتری میان ایرانیان بدل شده است. واژهها انگار دیگر نه صرفاً ابزار سیاست بلکه پیشدرآمدهاییاند بر امکان ویرانیِ تمدنی. موضوع فقط نزاعی مقطعی یا اختلافی دیپلماتیک نیست. سخن از تهدیدی است که اگر تحقق یابد نهفقط ساختارهای سیاسی بلکه لایههای عمیق حافظۀ تاریخی و احساس جمعی یک تمدن کهن را نشانه میگیرد.
ایرانیان، در مقاطعی از صدر تاریخ معاصر خود، به آمریکا با نگاهی آمیخته از تحسین و کنجکاوی و حتی نوعی آرزو مینگریستند، تصویری از پیشرفت و آزادی و افقهای گشوده. اما این تصویر، پس از کودتای ۲۸ مرداد، بهناگاه ترک برداشت و جای خود را به بیاعتمادی عمیق و ماندگاری سپرد، زخمی که دههها در حافظۀ جمعی ایرانیان باقی ماند.
بااینهمه، طی دو دهۀ اخیر در میان بسیارانی در نسلهای تازهتر تا حدی نشانههایی از بازسازی آن تصویر پدیدار شد، نوعی تمایل به تمایزگذاری میان دولتها و ملتها، گشودن روزنهای برای نگریستن دوباره به آمریکا، نه همچون خصمی تاریخی بلکه همچون جامعهای پیچیده و چندلایه.
بااینحال، عملکرد کنونی آمریکا در جنگ جاری نیز بیتأثیر نبوده و خود در شکلگیری دوبارۀ نگاههای منفی در میان بسیاری از ایرانیان سهم داشته است، نشانههایی که از بازگشت بدگمانی خبر میدهند. اما اگر تهدیدی که اکنون بر زبان آمده عملاً جامۀ عمل بپوشد، آنگاه با خطایی بهمراتب عمیقتر و ویرانگرتر روبهرو خواهیم بود. چنین اقدامی میتواند همان رشتههای نازک اعتماد را که بهسختی در حال شکلگیری بود یکسره از هم بگسلد و چهرۀ آمریکا را بار دیگر در آینۀ حافظۀ ایرانیان چنان سیاه و خشن و هراسانگیز تثبیت کند که نهفقط یک بحران سیاسی بلکه شکافی عاطفی و تاریخی پدید آید. این چهره اگر صورت ببندد شاید برای نسلها ترمیمناپذیر شود. با روح و روان نگران باید ببینیم طی ساعتها و روزهای پیشارو چه رخ خواهد داد.
🆔
3,760
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ پایان اینترنت جنگی، همین حالا
آیا «» نه صرفاً پاسخی موقت به شرایط جنگی بلکه قاعدهای تثبیتشده در منطق حکمرانی شده است؟
هشدار باید داد که این خطمشی عمدتاً بازتابِ فشردۀ همان منطقِ دیرپای توزیعِ نابرابرِ منابع طی دهههای اخیر است که سهمی فراوان در تکوین وضع نامطلوب کنونی دارد: تبدیلِ حق به امتیاز و تخصیصِ آن بر مبنای نزدیکی به قدرت یا برخورداری از ثروت.
در این چارچوب، دسترسی به اینترنتِ جهانی دیگر یک زیرساختِ عمومی نیست بلکه به امکانی نابرابر و ناپایدار فروکاسته شده است. الگوی غالب روشن است: در یک سو اقلیتی با دسترسیهای پایدار و کمهزینه اما در دیگر سو اکثریتی که یا با انقطاع کامل مواجهاند یا، در میانشان، فقط کمشمارانی با دسترسیهایی موقتی و بسیار پرهزینه. اینترنتِ جنگی، در این معنا، نه فقط یک وضعیتِ فنی بلکه صورتبندیِ سیاسیِ یک نظمِ دوپاره است.
پیآمدِ این خطمشی، فراتر از اختلال در ارتباطات، در حوزۀ سیاست رخ میدهد: تشدیدِ بیاعتمادی و واگرایی اجتماعی. وقتی دسترسی به اطلاعات به طور گزینشی توزیع میشود، دولت بیشازپیش از جایگاهِ نمایندۀ منافع عمومی به سازوکارِ امتیازدهی تنزل مییابد. همزمان، محدودسازیِ نابرابرِ دسترسی به اینترنت اصولاً شکافی در ادراکِ واقعیت ایجاد میکند که امکانِ هر گونه گفتوگوی ملی را بیشازپیش تضعیف میسازد.
بااینحال، مسئله در همینجا متوقف نمیماند. تداومِ اینترنتِ جنگی در شرایطِ آتشبس دیگر نه توجیهپذیر با ضرورتهای فوری امنیتی است و نه حتی کارآمد در مدیریتِ بحران. این سیاست عملاً به ابزاری برای کنترلِ سیاسیِ جامعه بدل شده است: مهارِ جریانِ اطلاعات، کاهشِ ظرفیتِ بسیج اجتماعی، و محدودسازیِ امکانِ نظارتِ عمومی بر قدرت. در چنین وضعیتی، قطع یا محدودسازیِ اینترنت نهفقط امنیت تولید نمیکند بلکه با فرسایشِ فزایندهترِ اعتماد اجتماعی اصولاً خود به منبعی برای بیثباتی بدل میشود.
ازاینرو مطالبه برای وصلِ کامل و پایدارِ اینترنتِ جهانی صرفاً یک خواستِ فنی یا رفاهی نیست بلکه مطالبهای صریحاً سیاسی است: بازگرداندنِ حقِ دسترسی به اطلاعات به جایگاهِ خود همچون حقی همگانی و غیرقابلتبعیض. این مطالبه در واقع چالشی است علیه منطقِ اینترنتِ جنگی، منطقی که میکوشد با استثناییسازیِ دائمی عملاً محدودسازی را به قاعده بدل کند.
اگر آتشبس بناست معنایی فراتر از تعلیقِ موقتِ درگیری نظامی داشته باشد باید با تعلیقِ همین وضعیتِ استثنایی در داخل کشور همراه شود. وصلِ اینترنتِ جهانی، در این معنا، نه یک امتیازِ اعطایی از بالا بلکه حداقلِ پیششرطِ بازسازیِ رابطۀ شدیداً ضربهخوردۀ دولت و ملت است. هر روز تأخیر در این اتصال نهفقط تداومِ اختلال در زندگی روزمره بلکه تعمیقِ این پیام سیاسی است که دسترسی به اطلاعات کماکان در انحصارِ صاحبان قدرت و ثروت باقی خواهد ماند.
🆔
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ بازآرایی سیاسی دسترسیها پس از آتشبس
دورۀ پساآتشبس را از زاویهای میتوان دورهٔ «بازآرایی سیاسیِ دسترسیها» نامید: مجموعهای از دگرگونیها در این که چه کسانی و چقدر به اینترنت جهانی و اطلاعات و ارز و بازار دسترسی دارند و چه کسانی و چقدر دچار محرومیت از چنین اقلامی هستند.
اگر از منظر معیشت دیجیتال بنگریم، کسبوکارهای خُردِ متکی به پلتفرمهای جهانی و فروشندگان آنلاین و فریلنسرها بیشترین ضربه را خوردهاند. برای این گروهها قطع دسترسی به بیرون عملاً به معنای فروپاشی مدل معیشتی سابقشان بوده است. بخشهایی از طبقۀ متوسط که به بازار داخلی و مشاغل خدماتی پایدار یا پیوندهای نهادی متکی بودند گرچه از فشار عمومی اقتصاد مصون نیستند اما نسبت به شوک قطع دسترسی جهانی وضعیت دوگانهای دارند: از یک سو با کاهش قدرت خرید و تورم مواجهاند و از سوی دیگر در برخی حوزهها از کاهش رقابت خارجی یا جابهجایی تقاضا به بازار داخلی منتفع میشوند. بنگاههای بزرگتر و شبکههای نزدیک به قدرت و بازیگرانی که از پیش در مدارهای داخلی تثبیت شده بودند نهفقط توان بیشتری برای انطباق با شرایط جدید را دارند بلکه در مواردی از انحصارهای تازهٔ دسترسی، اعم از ارزی و وارداتی یا زیرساختی، سود خواهند برد.
اگر از منظر تورم بنگریم، نرخ تورم بهزودی قطعاً به سطوحی بیسابقه در تاریخ معاصر ایران خواهد رسید. اما این تورم در خلأ عمل نمیکند بلکه در دل همین بازآرایی معنا مییابد. افزایش شدیدتر قیمتها به شکلگیری نظمی جدید از حذف و دسترسی میانجامد. نرخهای بالاتر تورم برای طبقات فرودست به معنای انقباض تدریجی سبد مصرفی و سقوط بیشتر در بازار غیررسمی است و برای بخشهای آسیبپذیر طبقۀ متوسط به معنای فرسایش تدریجی سبک زندگی و کاهش شدید کیفیت زندگی. در مقابل، تورم برای گروههای برخوردار از دسترسیهای خاصی نظیر امتیازهای ارزی و شبکههای تأمین غیررسمی تا حدی مدیریتپذیرتر میشود و حتی در مواردی نیز تبدیل به فرصت. بنابراین، نرخهای بسیار بالای تورم عملاً شکاف طبقاتی را بر محور «بازآرایی سیاسی دسترسیها» هر چه عمیقتر خواهد کرد.
اما پیآمدهای این بازآرایی در قلمرو سیاست بهمراتب عریانتر است. در مبارزۀ براندازانه، وابستگی به ارتباطات فرامرزی و رسانههای بینالمللی، تا جایی که فقط به نقش اینترنت جهانی برمیگردد و نه به نقش رسانههای ماهوارهای، باعث شده این نیروها بهشدت از بازآرایی سیاسی دسترسیها آسیب ببینند. اما این آسیب نیز یکدست نیست: بخشی از این نیروها که به شبکههای خاص دسترسی دارند کماکان امکان فعالیت دارند، حالآنکه بخشهای دیگر به حاشیه رانده شدهاند. این وضعیت عملاً شکافهای درونی میان براندازان را تشدید کرده است. در مبارزۀ اصلاحطلبانه، کوچکشدن و کنترلپذیرشدن عرصۀ عمومی عملاً میدان عمل را محدودتر کرده است. انتقال بخش اصلی فعالیتها به پلتفرمهای داخلی به معنای ورود به فضایی است که قواعدش از پیش تنظیم شده و امکان طرح مطالبات گسترده یا بسیج فراگیر را کاهش میدهد. در چنین شرایطی، خطر آن است که اصلاحطلبی بهتدریج در همین چارچوبهای محدود بازتعریف و مهار شود. در رابطۀ حکومت و ملت، بازآرایی سیاسی دسترسیها شکاف را از سطح گفتمان بیشازپیش به سطح تجربهٔ زیستهٔ روزمره منتقل کرده است. نابرابری در دسترسی به اینترنت جهانی و ارز و کالاها به تجربهای عینی از تمایز اجتماعی بدل شده است. همزمان، محدودیت در بیان و سازماندهی نیز امکان تبدیل نارضایتیها به کنش مؤثر را کاهش میدهد، وضعیتی که به انباشت نارضایتیهای خاموش و فشرده منجر میشود.
نابرابری در دسترسی به اینترنت و ارز و کالاها اکنون مستقیماً در زندگی روزمرهٔ طبقات مختلف تجربه میشود. این تجربه اما یکسان نیست: برای فرودستان به معنای حذف و محرومیت است، برای طبقهٔ متوسط به معنای فرسایش تدریجی، و برای گروههای برخوردار به معنای صعوبت در مدیریتپذیری نسبی شرایط. این نابرابری در تجربهٔ زیسته اصولاً خود به منبعی برای تعمیق شکاف سیاسی بدل میشود.
در مجموع، اگر آتشبس کنونی به صلحی پایدار بینجامد، جامعهٔ ایران با نظمی مواجه خواهد شد که در آن «دسترسی» نهفقط متغیری سیاسی بلکه محور اصلی بازتولید نابرابریهای طبقاتی خواهد بود. تجربهٔ زیسته طی دورهٔ پساآتشبس عملاً آگاهی تازهای از ماهیت سیاسی الگوی دسترسیها پدید خواهد آورد: این که اتصال به جهان و دسترسی به اطلاعات و حد و حدود مبادله اصولاً دیگر اموری بدیهی و همگانی نیستند بلکه بهواسطهٔ موقعیت فرد در ساختار قدرت و شبکههای اجتماعیاش تعیین میشوند. این آگاهی به احتمال بسیار زیاد به منبعی برای بازتعریف مطالبات و تعارضات اجتماعی بدل خواهد شد.
🆔
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ فرمولِ پیچیدهٔ آتشبس
لحظهٔ مناسب برای آتشبس را نمیتوان فقط با مترِ میدان جنگ سنجید. مسئله، در اصل، تعیین لحظهای است که ادامهٔ جنگ تحمیلی دیگر مطلقاً همسو با مصلحت ملی نباشد، حتی اگر در کوتاهمدت دستآورد نظامی هم داشته باشد. در شرایط امروزِ ایران، که هم فشارهای بیرونی شدت گرفته و هم تنگناهای اقتصادی در داخل عمیقتر شده، این پرسش دیگر نه یک بحث نظری بلکه یک تصمیم فوری و سرنوشتساز است.
در واقع، تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس را باید در چارچوب یک موازنهٔ زمانی فهمید: موازنهای میان هزینههای تداوم جنگ در امروز و هزینههایی که در فرداهای پس از جنگ بر اقتصاد و جامعه تحمیل خواهد شد. این موازنه یعنی در هر لحظه باید هم هزینههای جاری جنگ و هم هزینههای آینده بر اقتصاد و جامعه را سنجید تا تصمیمی فراتر از چشمانداز کوتاهمدت اتخاذ شود. به همین دلیل نیز نمیتوان فقط با نگاه به وضعیت فعلیِ میدان جنگ تصمیم گرفت. مسئله این است که آیا ادامهٔ این مسیر اصولاً اقتصاد ایران را به نقطههای فاجعهبارِ برگشتناپذیر میبرد یا نه.
این ملاحظه امروز با شدتی بیسابقه خود را نشان میدهد. در روزهای اخیر، هدفگرفتنِ زیرساختهای حیاتی و تهدید به گسترش این روند اصلاً افق تازهای از هزینهها را پیشاروی اقتصاد و جامعه قرار داده است: هزینههایی که دیگر صرفاً به فرسایش تدریجی محدود نیستند بلکه میتوانند به اختلالهای ناگهانی و عمیق در بنیانهای تولید و زندگی روزمره بینجامند. در چنین شرایطی، تأخیر در تصمیمگیری میتواند به معنای ورود به نقاطی باشد که بازسازیشان بسیار دشوار و زمانبر یا حتی در برخی نمونهها کاملاً ناممکن باشد.
تداوم جنگ فقط به طولانیترشدن درگیریها محدود نمیشود.
استمرار جنگ به معنای فشار بیشتر بر بودجهٔ دولت و تنگترشدنِ معیشت خانوارها و گسترش نااطمینانی در تصمیمهای اقتصادی و تخریبِ شدیدتر زیرساختهای کشور نیز هست. این فشارها غالباً تمامیتشان را با تأخیر نشان میدهند اما برخی نشانههایشان همین حالا هم رؤیتپذیرند: از ناپایداری قیمتها گرفته تا احتیاط فزاینده در سرمایهگذاری و مصرف. استمرار این روند به جهشهای تورمی و فرسایش عمیقتر قدرت خرید در ابعادی بیسابقه طی ماههای پیشارو خواهد انجامید.
در مقابل، توقف جنگ هم بیهزینه نیست. آتشبسی که بدون تضمین و بدون تغییر در شیوهٔ تصمیمگیری حاصل شود میتواند فقط وقفهای کوتاه میان دو جنگ باشد. اما این واقعیت اصلاً ضرورت تصمیمگیری را از بین نمیبرد بلکه پیچیدهترش میکند.
پس قاعدهٔ عملی روشن است: باید دید از چه زمانی به بعد است که هزینههایی که جنگ به اقتصاد و جامعه تحمیل میکند از فایدهٔ همین مقاومتِ موقتِ امروز فراتر میرود.
در ایرانِ امروز، نشانههای نزدیکشدن به این نقطه بسیار آشکار است: فشار بر منابع مالی دولت، استمداد از شیوههای تورمزا برای تأمین هزینهها، افزایش بیثباتی قیمتها، تخریب زیرساختها، و فرسایش در بسترهای اعتماد و همبستگی اجتماعی.
دلالت سیاسی این وضعیت برای همین اکنون روشن است. ادامهٔ جنگ، در عمل، یعنی انتقال بخش بزرگی از هزینهها به دوش مردم در آیندهای نهچندان دور، آنهم به شکل تورم بسیار سنگین و کاهش شدید قدرت خرید اکثریت جامعه و افزایش شدید در نرخ بیکاری و ناامنترشدنِ زندگی. این یعنی انتخابی سیاسی دربارهٔ توزیع هزینهها: این که چه کسانی و در چه زمانی بهای جنگ را بپردازند.
اگر تصمیم به قبول آتشبس کماکان در افق کوتاهمدت و محدود به ملاحظات نظامی باقی بماند، هزینههای اصلی دیرتر اما سنگینتر بر جامعه تحمیل خواهد شد.
بنابراین، لحظهٔ بهینه برای قبول آتشبس نه زودترین زمانِ ممکن است و نه دیرترین زمانِ قابلتحمل. لحظهای است که ادامهٔ جنگ، حتی اگر در میدان دستآوردی نیز داشته باشد، در اقتصاد و جامعه «هزینههای غیرقابلبازگشت» تولید میکند. هنر سیاستگذار در این است که این آستانهٔ نامرئی را پیش از عبور تشخیص دهد و تصمیم برای پذیرش آتشبس را از اسارتِ افقِ کوتاهمدت رها کند.
🆔
محمد مالجو
۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۲۳
⭕️ جنگِ تمیز در ذهنهای کثیف
مقصر، بیتردید، جمهوری اسلامی است که نسلی را در دامان نظام آموزشی و اجتماعی فلجشدهاش پرورانده که حتی ابتداییترین بدیهیات عقل سلیم را هم نمیفهمند. نمونهاش همین کاربر حقیرِ شبکهٔ ایکس که چکیدهٔ https://x.com/i/status/2040750047264919861 چنین است: بمباران کنید، اما لطفاً مؤدبانه و با دقت که به مردم آسیبی نرسد!
این همان اوج نفهمیِ آراسته به ژست سیاسی است، نمایش عریانِ حماقتِ بیمرز که با وقاحت در لباس تحلیل عرضه میشود: خیال خامِ کسی که میپندارد جنگ را میشود مثل یک پروژهٔ مهندسیِ تمیز مدیریت کرد و ویرانی را با چند قید اخلاقیِ دلخواه بیخطر ساخت.
نادانِ مدعی چنان از فهم ابتدایی واقعیت تهی است که گویی حتی یک لحظه هم به معنای جنگ فکر نکرده: جنگ یعنی تخریبِ کور، یعنی نابودیِ زیرساخت، یعنی لهشدن زندگی مردم، نه پروژهٔ مهندسیِ اتوکشیده با دستورالعمل اخلاقی. این سطح از نفهمی فقط خجالتآور نیست، خطرناک است، چون خشونت را بزک میکند و فاجعه را به نام عقلانیت میفروشد، بیآنکه بفهمد نخستین قربانی همین توهمات دقیقاً همان مردمیاند که بهدروغ ادعای دفاعشان را دارد.
🆔
⭕️ سپرِ فرافکنی
خلاصهای به دست دهم از https://t.me/mmaljoo1 انتقادی دربارهٔ خشمآلود من: روشنفکرانِ «جاهل و فاسد» با سالها «لجنپراکنی» و «تحقیر امر ملی» عملاً تودهها را منحرف کردهاند، همانها را که امروز میبینیم پتانسیلهای فاشیستی را تغذیه میکنند و جنگ تمیز را میطلبند. این مدعا اما نه با استدلال که با زبانی آکنده از تهدید و نفرت عرضه میشود: انباشته از برچسب و تحقیر و وعدهٔ تسویهحسابی مبهم در آینده با روشنفکران. چنین زبانی خود نشانهٔ همان عارضهای است که کینتوزانه آماج نقد قرارش میدهد.
اما ورای این هیاهوها حقیقتی بزرگتر پنهان میشود: سرچشمهٔ عادیسازی خشونت کجاست؟ آیا واقعاً یادداشتها و مقالههای روشنفکرها ذهنیتی جنگطلب و حذفگرا ساخته؟ یا باید به ساختارهایی نگریست که سالها خشونت را نه استثنا که قاعده کردهاند؟
واقعیت این است که این زبانِ حذف و این خیالِ خشونتِ مشروع در حاشیهٔ جامعه و نزد روشنفکران جوانه نزده است، در متن حاکمیت سیاسی ما نهادینه شده است. این شمایید ای متعلقان هستهٔ سختِ حاکمیت که زدید، کشتید، به بند کشیدید، حصر کردید و هر صدای مخالفی را با برچسب و سرکوب خاموش کردید. این شمایید که سیاست را به میدان حذف بدل کردید و اختلاف را به دشمنیِ وجودی برگرداندید. خشونت در چنین اقلیمی فقط ابزار نیست. زبان است، منطق است، و نهایتاً به عادت بدل میشود.
تلختر نیز این که بخشی از مخالفان شما نیز، در این میدان آلوده، ناخواسته همان منطق را درونی کردهاند: همان شتاب به برچسبزدن، همان میل به حذف، همان سادهسازی جهان به دوگانههای خیر و شر. اما از کجا آموختهاند، از که؟ از سنتی دیرپا در حاکمیت که «دیگری» را سالها با سرکوب و تهدید نه رقیب که دشمن تعریف کرده است، بله، نه از سنتی انتقادی که کارش دقیقاً افشای همین سازوکارهاست.
اتهامزدن به روشنفکران، در این میان، بیش از هر چیز یک جابهجاییِ عامدانه است: پاککردن ردپای منشأ خشونت و احالهاش به دوش منتقدانش. حالآنکه نقد جنگطلبی، در هر لباسی، تلاشی است برای گسستن این چرخهٔ معیوب: چرخهای که از حاکمیت آغاز میشود، در جامعه تکثیر مییابد، و دوباره به صورت توجیهی برای خشونت بیشتر به همان حاکمیت بازمیگردد.
اگر قرار است با فاشیسم روبهرو شویم ابتدا باید جرئت ورزیم در آینه بنگریم، جایی که زبان تهدید و منطق حذف و حافظهٔ سرکوب بهروشنی پیداست.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ حاشیهای کوچک، عارضهای بزرگ
یکی از کاربران شبکۀ ایکس که خود را وکیل دادگستری معرفی کرده است در یک https://x.com/i/status/2038526494494884325 چندخطی، چنان فشرده و بیپروا، گلچینی از بدفهمی و بداندیشی و سادهلوحی را روی هم انباشته که گویی میخواهد کاریکاتوری تمامعیار از زوالِ استدلال بسازد. مرا با اطمینانی حیرتآور هم متهم میکند به ایستادن زیر پرچم جمهوری اسلامی و هم به مشروعیتبخشی به قطع اینترنت، اتهاماتی که نه از دلِ خواندن که از دلِ نخواندن و نخواستنِ فهمیدن برآمدهاند.
آنچه نوشته نه نقد که صحنهآراییِ پرهیاهوی لغزشِ فهم و شتابِ داوری است. الصاقِ برچسب «ایستادن زیر پرچم» به یک تحلیل انتقادی نه نشانۀ جسارت که علامتِ افولِ استدلال و فروریختنِ معیارهای فکری است. آنجا نیز که از «مشروعیتبخشی» سخن میگوید ردّ کوررنگیِ آشکاری پیداست: باید متن را ندیده باشی یا نخواسته باشی ببینی تا روایت من از «» را چنین وارونه بخوانی. این زبان نه زبانِ نقد که زبانِ تحریفِ عامدانه است و تحریف دقیقاً از همانجایی زاده میشود که طاقتِ رویارویی با پیچیدگی به پایان رسیده است. مسئله نهفقط یک بدفهمی فردی که نشانۀ بیماریِ گستردهتری است: ناتوانی جنگطلبان در فهم جهانِ چندلایهای که با آن مواجهاند.
🆔
️ ⭕️ وقاحتِ هموطنان بمبارانسِتا
وقاحت حدی دارد و دفاع برخی هموطنان وقیحمان از بمباران مردمی که زیر آوار جان میدهند عبور از همان حد است. کسانی که از دور، با ژست «تحلیل» یا «نجات»، بر سر ما آتش میطلبند نه دغدغۀ آزادی دارند و نه فهمی از رنج. اینها مرگ را به ابزار سیاست بدل میکنند و ویرانی را به نام رهایی میفروشند. اگر آزادی از لولۀ بمب میآید، پس چرا این آزادیِ دیکتهشده با خون و آتش همیشه باید نصیب دیگران شود نه خودِ مدعیانش. حقیقت ساده است. توجیه کشتار غیرنظامیان، با هر نامی که نامیده شود، فقط یک چیز است: سقوط اخلاقی.
🆔
5,190
0
0
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ شکستِ محتوم، انتخابهای محدود
یادداشتهایی که از جنگ دوازدهروزه تا دوازدهم آبان ۱۴۰۴ اینجا مینوشتم تلاشی بود برای فهم این که چرا ایران به سمت جنگ رفت و چگونه میشد از تکرار جنگ جلوگیری کرد. این یادداشتها که بعدتر در کتاب گرد آمدند هم شرح رگههایی از گذشته بودند هم هشدار دربارۀ کلیت آیندهای که در پیش داشتیم. آن هشدارها شنیده نشد. اکنون دیگر فقط با احتمال ویرانی روبهرو نیستیم. در دل ویرانی ایستادهایم. اگر مسیر تغییر نکند، ویرانیهای عمیقتر نیز در پیش است.
در چنین شرایطی، راهبرد غالب در جمهوری اسلامی را میتوان تلاش برای افزایش هزینۀ جنگ برای طرفهای مقابل دانست. نظام میخواهد هزینۀ جنگ را برای طرف متجاوز افزایش دهد تا متجاوزان نتوانند زمان آغاز و پایان درگیری را به دلخواهِ خود تعیین کنند. اما این فقط بخشی از ماجراست. این راهبرد با ملاحظات دیگری نیز همراه است: از باورهای ایدئولوژیک گرفته تا ضرورتهای بقای ساختار قدرت. مشکل اینجاست که هزینۀ این رویکرد، بیش از هر چیز، در داخل کشور پرداخت میشود. جامعه فرسودهتر میشود، اقتصاد ما ضعیفتر، و تعارضِ میان حفظ نظام و حفظ امکان یک زندگی قابلدوام برای مردم نیز هر چه شدیدتر. باید میان «ایران» همچون یک جامعه و سرزمین از سویی و «نظام جمهوری اسلامی ایران» همچون یک ساختار سیاسی تمایز گذاشت. اگرچه این دو در عمل درهمتنیدهاند اما یکسان نیستند و پیآمدهای تصمیمهای سیاسی نیز لزوماً بهیکسان بر هر دو مترتب نمیشود.
حال بیاییم و ایران را مبنا قرار دهیم. وقتی از «شکست» سخن میگوییم، منظور ضرورتاً اشاره به یک لحظۀ ناگهانی نیست. شکست میتواند بهتدریج رخ دهد، در قالب ویرانی زیرساختها و کاهش تولید و پارگی فابریک اجتماعی و تضعیف اعتماد اجتماعی. از این منظر، پرسش اصلی این نیست که آیا شکست رخ میدهد یا نه. اگر معیار شکست را حجم ویرانیها در نظر گیریم، به نظر میرسد تقدیر ما مردمان، درهرحال، شکست خواهد بود. پرسش این است که شکستی که گریبانمان را گرفته است تا چه اندازه تعمیق خواهد یافت. میتوان با کوتاهترکردن جنگ و محدود کردن دامنهاش و حفظ حداقلهایی از انسجام اجتماعی از عمق شکست کاست.
بااینحال، پایاندادن به جنگ نیز بهسادگی راهحل نیست. آتشبسی که بدون تضمینهای جدی باشد میتواند فقط به وقفهای میان دو جنگ تبدیل شود. به همین دلیل، وضعیتی شکل گرفته که هم توقف جنگ پرهزینه خواهد بود هم ادامهاش. خروج از این چرخه فقط با یک اقدام ممکن نیست. هم باید در نگاه امنیتی تجدیدنظر شود، هم از ظرفیت میانجیگری بینالمللی برای اخذ تضمین استفاده کرد، و هم شیوۀ تصمیمگیری در داخل را از اساس تغییر داد.
ادامهٔ جنگ عملاً جامعه را فرسودهتر میکند و توقف بیتضمین جنگ نیز فقط تعویق بحران است. مسئله نه «ادامه» است نه «توقف» بلکه منطق تصمیمگیری و توازنی است که این دوگانه را ساخته. تا این منطق تغییر نکند، فشارها کماکان بر دوش ایران خواهد بود و همان چرخهای که ما را به این نقطه رسانده است با شدتی بیشتر ادامه خواهد یافت و ویرانی را بازتولید خواهد کرد.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ از نوبلگیری تا صلحستیزی
https://fa.shafaqna.com/news/2235319/ بیانیۀ جمعیِ صدها کنشگر و نویسنده و دانشگاهی ایرانی در داخل و خارج کشور است که خطاب به کمیتۀ نوبل نوشته شده و خواستار بازنگری در اعتبار معنوی جایزۀ صلح نوبلِ اعطاشده به شیرین عبادی در سال ۲۰۰۳ است. نویسندگان نامه استدلال میکنند که برخی مواضع سیاسیِ متأخرِ عبادی، بهویژه حمایت از تهاجم خارجی به ایران، با روح صلحطلبی و اصول جهانشمولِ حقوق بشر در تعارض است. به زعم آنان، مسئله نه صرفاً تغییر موضع یک فرد بلکه تهدیدی است علیه معنای صلح در هنگامی که این مفهوم به زبان توجیه جنگ و ویرانی فروکاسته میشود.
من از درخواست و محتوای این نامه دفاع میکنم. دفاع از این نامه، در سطحی عمیقتر، دفاع از خودِ ایران است، از حق یک جامعه برای زیستن بیرون از سایۀ بمب و تحریم. این نامه اساساً تلاشی است برای بازگرداندن مرزهای اخلاقی به سیاست: هیچ آرمانی، حتی آزادی، نمیتواند از مسیر ویرانسازی یک کشور بگذرد. آنجا که حقوق بشر به ادبیات مداخلۀ نظامی آلوده میشود، دیگر نه از حق که از قدرت سخن میگوییم.
اهمیت این موضع در آن است که دوگانۀ کاذبِ «استبداد داخلی یا تهاجم خارجی» را برهم میزند. باید توأمان هم علیه سرکوب داخلی ایستاد هم علیه جنگ. باید بیآنکه ذرهای به استبداد امتیاز داد در برابر ماشین ویرانگر قدرتهای جهانی نیز ایستادگی کرد. این همان افقی است که این نامه میگشاید: افقِ استقلال و کرامت و صلح.
در جهانی که زبانها وارونه شدهاند و جنگ با واژگانِ نجات تزیین میشود، این نامه یادآوریِ یک حقیقت ساده اما حیاتی است: هیچ بمبی مطلقاً حامل آزادی نیست. ایران نه صحنۀ آزمایشِ پروژههای ژئوپولیتیک که خانۀ میلیونها انسان است. من از محتوای این نامه با افتخار دفاع میکنم.
🆔
5,210
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ افسانۀ آخرین راه
«ما همۀ راهها را رفتیم» ادعایی است که این روزها همچون حکمی قطعی در فضای عمومی طنین انداخته. این حکم فقط روایت گذشته نیست، افق آینده را نیز ترسیم میکند. برای درک نیروی اغواگرش باید هم جدی گرفته شود هم بهدقت شکافته.
ابتدا باید پذیرفت که این ادعا بیپایه نیست. چهار دهه تجربۀ انباشته نشان داده که مسیرهای گوناگون آزموده شدهاند: از مشارکت انتخاباتی و امیدبستن به اصلاحات تدریجی تا خیزشهای خیابانی، از کنشهای مدنی تا شکلهای مختلف فشار اجتماعی از پایین. هر بار یا حاکمیت توانسته این انرژیها را جذب و خنثی کند، یا سرکوب عملاً راه چنین ابتکاراتی را سد کرده، یا خود نیروهای اجتماعی بر اثر ضعف سازماندهی و فرسایش درونی با شکست مواجه شدهاند. حاصل برای بخش مهمی از جامعه چیزی نبوده جز حس تکرار شکست. نه حاکمان تغییر کردند نه رفتار حاکمان در حدی که باید. ازاینرو ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» بیان تجربۀ زیستۀ بنبست سیاسی است.
اما این ادعا دقیقاً در همان لحظهای که گذشته را جمعبندی میکند آینده را نیز قالب میریزد. دلالتی سیاسی دارد بس آشکار: اگر همۀ راههای درونی بسته شدهاند، پس تنها راه باقیمانده عبارت است از مداخلۀ عامل بیرونی. در این نقطه است که «بنبست سیاسی» درجا به «ضرورت تهاجم» ترجمه میشود. حتی اگر گوینده صریحاً از جنگ دفاع نکند، همین که همۀ گزینههای داخلی را پیشاپیش منتفی اعلام میکند، عملاً میدان را برای گزینۀ خارجی خالی میگذارد. بدینسان، تهاجم خارجی از یک انتخاب پرریسک بدل میشود به «آخرین راه ناگزیر».
اما حاملان و قائلان این ادعا چه کسانیاند؟ پاسخ را باید در لایههای گوناگون اجتماعی جست. بخشی از طبقۀ متوسط شهری که سالها سرمایهگذاری خود را بر اصلاح تدریجی نهاده و اکنون در وضعیت بیافقی قرار گرفته به این جمعبندی رسیده که زمان دیگر به سودش نمیگذرد. برای این گروه اصولاً تغییر سریع، هر قدر هم پرهزینه، تصورپذیرتر از انتظار طولانی است. در کنار اینان، بخش وسیعی از دیاسپورای ایرانی ایستاده که از هزینههای مستقیم جنگ فاصله دارد و آسانتر میتواند از مداخلۀ نظامی دفاع کند. بهعلاوه، بخشهایی از طبقات بالا که داراییهایشان بهراحتی قابلانتقال به خارج است چهبسا از سر محاسبه به این نتیجه برسند که تغییرات سریع، هر قدر هم پرریسک، برای حفظ منافعشان مناسبتر از تداوم وضع موجود است.
در مقابل، فرودستان که بیشترین بار هزینه را بر دوش میکشند عموماً محتاطترند، هرچند در شرایط فرسایش شدید حتی در میان آنان نیز زمزمۀ «بدتر از این نمیشود» به گوش میرسد. اینجاست که یک همگرایی نگرانکننده شکل میگیرد: همصدایی میان گروههایی که یا هزینۀ تهاجم خارجی را مستقیماً نمیپردازند یا از شدت استیصال به پذیرش چنین هزینههایی تن میدهند.
بااینهمه، تهاجم خارجی نه راهحل بلکه راهحلنماست، زیرا مسئله را بس نامحسوس از «تغییر نظم سیاسی» به «تخریب نظم موجود» جابهجا میکند. تخریب میتواند سریع رخ دهد اما ساختن نظمی پایدار بهتمامی محتاج همان عناصری است که پیشتر غایب بودهاند: سازماندهی اجتماعی، نهادسازی، و توازن قوای درونی به نفع بهبود اوضاع. تهاجم خارجی نهفقط این کمبودها را جبران نمیکند بلکه غالباً مسبب تشدیدشان نیز میشود. وانگهی، این مسیر بر پیشفرضی لغزان استوار است: این که بدتر از وضع موجود ممکن نیست. حالآنکه تجربۀ تاریخی بارها نشان داده است که فروپاشی دولت میتواند به بیثباتی مزمن و چندپارگی و چرخههای خشونت گستردهتر بینجامد. مهمتر از همه، این گزینه فاعلیت را از جامعه سلب میکند و در دیسی طلایی به بازیگران بیرونی وامیگذارد، آنهم درحالیکه هزینهها کماکان بر دوش شهروندان قرار دارد. این همان منطق راهحلنماست: وعدۀ خروج از بنبست با تعمیق همان بنبست.
در برابر این افق سرابگونه، بدیلهای درونزا هر قدر هم که کُند و دشوار و بیمیانبُر باشند واقعیترند. نکتۀ تعیینکننده این است که بسیاری از این مسیرها هرگز به طور جدی آزموده نشدهاند. سازماندهی پایدار در محیطهای کار و زیست، شکلدهی به تشکلهای صنفی و حرفهای ماندگار، پیگیری سیاست مطالبات مشخص و بسیجپذیر، و بهکارگیری شکلهای متنوع نافرمانی و فشار اجتماعیِ پراکنده اما مستمر، جملگی، راههاییاند که نه در لحظههای انفجاری بلکه فقط در تداوم و انباشت معنا پیدا میکنند. اینها مسیرهای پرزحمتیاند، اما دقیقاً به همین دلیل اصولاً ظرفیت میسازند و فاعلیت را در درون جامعه حفظ میکنند.
خلاصه این که مسئله مبادرت به انتخابی سرنوشتساز است: میان «راه سختِ درونزا» و «میانبُرِ پرریسکِ برونزا». اگر ادعای «ما همۀ راهها را رفتیم» به حذف اولی و توجیه دومی بینجامد، دیگر صرفاً توصیف یک بنبست نیست بلکه خود به عاملی در بازتولید همان بنبست بدل میشود.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ اینترنت جنگی و واگرایی اجتماعی
حتی اگر ملاحظاتِ امنیتی را بپذیریم، الگوی «» بیش از آن که صرفاً پاسخی اضطراری به تهدیدات باشد، به عاملی برای تعمیقِ شکافِ دولت و ملت بدل میشود.
مسئله از جایی آغاز میشود که دسترسی به اینترنت، بهجای آن که همچون حقی همگانی تعریف شود، در قالبِ امتیازی گزینشی بازتوزیع میشود. در چنین وضعیتی، شهروند نه خود را ذیحق بلکه محروم از حقی میبیند که به طرزی نابرابر به دیگران اعطا شده است.
این نابرابری، بیش از قطعِ کاملِ اینترنت، فرسایندۀ اعتماد است. قطعِ همگانی، هرچند پرهزینه و غیرانسانی، اما تجربهای مشترک میآفریند، حالآنکه دسترسیِ تبعیضآمیز اصولاً احساسِ بیعدالتی را به شکلی حادتر بازتولید میکند. وقتی بخشی از جامعه یا از طریقِ نزدیکی به قدرت یا از راه برخورداری از ثروت به اینترنتِ پایدار دسترسی دارد و بخشِ بزرگتری در وضعیتِ انقطاع و بیخبری باقی میماند، ادراکِ عمومی از دولت از یک نهادِ حافظِ منافعِ جمعی به سازوکاری برای توزیعِ امتیاز تغییر میکند.
افزون بر این، اینترنت در وضعیتِ جنگی فقط ابزارِ ارتباطی نیست بلکه مجرای اصلیِ دسترسی به اطلاعات و تفسیرِ رویدادها و شکلگیریِ داوریهای سیاسی نیز هست. محدودسازیِ نابرابرِ این مجرا به معنای نابرابری در فهمِ واقعیت است. چنین شکافی در ادراک اصولاً امکانِ گفتوگوی ملی را تضعیف میکند و هر دو سوی شکاف را در جهانهای تفسیری جداگانه فرو میبرد.
نهایتاً اینترنتِ جنگی، بهجای آن که به انسجامِ اجتماعی یاری رساند، با تبدیلِ حق به امتیاز اصلاً بیاعتمادی را تعمیق میبخشد و فاصلهای را که پیشتر در عرصههای دیگر شکل گرفته بود به حوزهای حیاتیتر گسترش میدهد: عرصۀ فهم و ارتباط.
🆔
5,010
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ جنگِ امروز، تورمِ فردا
تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس، اگر صرفاً در میدان دید نظامیان باقی بماند، ناگزیر تصویری ناقص و کوتاهمدت از واقعیت را مبنا قرار میدهد. از منظر نظامیان عمدتاً فقط دو متغیر اصلی برجسته میشوند: تابآوری نظامی در برابر حملات و تابآوری اجتماعی در برابر خسارات جنگ. اما آنچه در سایه میماند پویاییهای عمیق اقتصادی و نهادی است که نهفقط ظرفیت تداوم جنگ در امروز بلکه کیفیت صلح در فردای پس از جنگ را نیز تعیین میکند.
مسئله فقط این نیست که اقتصاد در جنگ آسیب میبیند. جنگ همچنین ترکیب اقتصاد را نیز دگرگون میکند. در اقتصادی مانند ایران که پیشاپیش با محدودیتهای ساختاری مواجه است، جنگ به معنای تشدید فزایندهترِ یک چرخهٔ معیوب است: کاهش تولید، افزایش هزینههای دولت، و تضعیف ظرفیت بازتولید اجتماعی. این چرخه نه صرفاً نتیجهٔ تخریب فیزیکی بلکه حاصل اختلال در انتظارات و نااطمینانی مزمن و فرار شتابانترِ سرمایه نیز هست.
در چنین وضعیتی، بودجهٔ دولت به میدان اصلی بروز بحران تبدیل میشود. از یک سو، هزینههای جنگی و حمایتی بهشدت افزایش مییابند. از سوی دیگر، پایههای درآمدی دولت، اعم از مالیات و صادرات، کوچکتر و ناپایدارتر میشوند. این شکاف است که دولت را بیشازپیش به سمت شکلهای پرهزینهٔ تأمین مالی سوق میدهد: استقراض از بانک مرکزی، فشار بر شبکهٔ بانکی، یا پیشخور کردن منابع آتی. نتیجه عمدتاً عبارت است از رشد نقدینگی در امروز در ابعادی بهمراتب بزرگتر از دیروز و ازاینرو شکلگیری تورم در فردا با نرخهایی که در تاریخ معاصر ایران هرگز تجربه نکردهایم.
اما تورم در اینجا صرفاً یک پیآمد نیست، بلکه به یک سازوکار بازتولید بحران نیز بدل میشود. نرخهای بالای تورم در فرداها اقتصاد را بیشازپیش در باتلاقِ ناپایداریِ خودتقویتشونده فرو خواهد برد.
در این چارچوب، مفهوم «تابآوری» نیازمند بازتعریف است. تابآوری صرفاً به معنای تحمل فشار در زمان حال نیست بلکه به توانایی یک جامعه برای عبور از شوک و بازسازی خود در افق میانمدت و درازمدت نیز مربوط است. جامعهای که جنگ را در کوتاهمدت تاب میآورد اما متعاقباً با تورمهای بیثباتکننده و فروپاشی قدرت خرید و گسترش نااطمینانی مواجه میشود، در واقع تابآوری پایداری ندارد بلکه صرفاً زمانِ بروز بحران را به تعویق انداخته است.
از این منظر، یک شکاف تحلیلی مهم در تصمیمگیری نظامی آشکار میشود: ناهمزمانی میان افقهای زمانی. موفقیت یا شکست در میدان جنگ معمولاً در افق کوتاهمدت سنجیده میشود، درحالیکه پیآمدهای اقتصادی (بهویژه تورم) با وقفهٔ زمانی و در افق میانمدت بروز میکنند. همین ناهمزمانی میتواند به خطای راهبردی بینجامد: ادامهٔ جنگ بر مبنای شاخصهای لحظهای، حالآنکه هزینههای اصلی هنوز در راهاند.
ازاینرو تصمیمگیری دربارهٔ آتشبس را باید در چارچوب یک «مسئلهٔ بهینهسازی بینزمانی» فهمید: موازنهای میان هزینههای تداوم جنگ در امروز و هزینههای اقتصادی و اجتماعی در فرداهای پس از جنگ. در چنین چارچوبی، تصمیمگیری برای پایاندادن به جنگ نباید فقط با معیار فرسایش توان نظامی در امروز اتخاذ شود بلکه احتمال ورود اقتصاد به نقطههای بحرانیِ بازگشتناپذیر در فردای پس از جنگ نیز باید به حساب آید.
بر این مبنا، آتشبس یک تصمیمِ صرفاً نظامی نیست بلکه یک انتخاب سیاسی و اقتصادی با پیآمدهای توزیعی عمیق است. این تصمیم تعیین میکند که هزینههای جنگ چگونه و در چه زمانی و بر دوش کدام طبقات اجتماعی توزیع شود.
ازاینرو ورود اقتصاددانان و سیاستگذاران اجتماعی و نمایندگان گروههای مختلف اجتماعی به این فرایند نه یک امر تزئینی بلکه شرط لازم برای اتخاذ تصمیمی است که زمانبندی آتشبس را نهفقط مبتنی بر تابآوری نظامی و اجتماعی بلکه بر اساس امکان زیستپذیری جامعه در فرداهای پس از جنگ نیز تعیین میکند.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ فرصتطلبی در لباس تاریخ: نقد یک استدلال جنگطلبانه
یکی از کارمندان "ایراناینترنشنال" ادعا می کند که تجربهٔ عراق در سال ۱۹۹۱ نشان داد که اگر مردم همزمان با حملهٔ خارجی برای سرنگونی حکومت اقدام نکنند فرصت از دست میرود و هزینهها در آینده چندبرابر میشود. نتیجه میگیرد در ایران نیز باید جنگ جاری را به نقطهٔ پایانِ حکومت بدل کرد و هر تعللی خیانت به وطن است.
این حرف در ظاهر به تاریخ اشاره میکند، اما در واقع عمیقاً غیرتاریخی است: میخواهد سرنوشت ایران را با الگوی جنگی یک کشور دیگر توضیح دهد و همان نسخه را اینجا اجرا کند. اما تاریخ اصلاً نسخهٔ آماده و قابل کپیکردن نیست. هر جامعه شرایط خاص خودش را دارد. ترکیبی است از نیروهای سیاسی و شکافهای اجتماعی و ظرفیتهای درونی. نمی توان با یک مقایسهٔ ساده و عجولانه بر استمرار مسیر جنگ اصرار ورزید.
اولاً این استدلال به طرزی فرصتطلبانه جنگ را از یک «فاجعه» به یک «فرصت» بدل میکند. گویی بمباران نه ویرانگر زیرساخت و جان انسانها بلکه میانبُری برای رهایی است. در واقعیت اما جنگ نه جراحی دقیق که طوفانی کور است: نهفقط دولت بلکه جامعه را نیز میفرساید. نهفقط قدرت حکومت بلکه اعتماد و همبستگی و امکان کنش جمعی میان ملت را نیز تضعیف می کند. ایرانِ فرسوده از جنگ نه ایرانِ آماده برای آزادی که ایرانِ آماده برای فروپاشیهای زنجیرهای است.
ثانیاً این روایت با برچسبزنی اخلاقی اصولاً پیچیدگی سیاست را به دوگانهای ساده تقلیل میدهد: «وطنپرست» یا «خائن». اما این دوگانه در بستر حملهٔ خارجی اصلاً خود به ابزار سرکوب بدل میشود. هر که را با تهاجم خارجی مخالفت بورزد بهراحتی به «همدست حکومت» متهم میکنند و میدان سیاست را بر این مبنا نه گستردهتر که تنگتر میسازند. نتیجه کاملاً متناقضنماست: جنگی که بنا بود برای آزادی آغاز شود عملاً فضای آزادی را خفه میکند.
ثالثاً این نگاه از یک نکتهٔ تعیینکننده غفلت میکند: نیروهای خارجی اصولاً اهداف خود را دارند نه پروژهٔ رهایی مردم ایران را. تاریخ نشان داده که مداخلهٔ بیرونی، حتی اگر به تغییر حکومت بینجامد، لزوماً به استقرار نظمی باثبات و عادلانه و مردمی ختم نمیشود. آنچه باقی میماند غالباً دولتی ضعیف و جامعهای گسیخته و میدانی باز برای انواع رقابتهای ویرانگر است.
رابعاً قیاس با عراق دقیقاً همان چیزی را پنهان میکند که باید دیده شود: هزینهٔ واقعی «تأخیر» نهفقط در سالها بلکه در کیفیت ویرانی است. مسئله این نیست که چرا تغییر دیر رخ داد. مسئله این است که چرا تغییر، بهواسطهٔ جنگ و مداخله، به شکلی رخ داد که خود به منبعی تازه از خشونت و بیثباتی بدل شد.
سرانجام نیز این که مهمترین لغزش این استدلال مشخصاً چشمپوشی از اصل بنیادین استقلال است. مخالفت با یک حکومت بههیچوجه به معنای پذیرش یا توجیه تجاوز خارجی نیست. برعکس، دقیقاً در لحظهٔ تجاوز است که دفاع از سرزمین و جامعه معنایی دوچندان مییابد. آزادی و رهایی اگر قرار است پایدار باشد باید بر بستر نیروهای درونی جامعه ساخته شود نه بر شانههای بمبافکنها.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ ️اینترنتِ جنگی: بازتابِ فشردۀ یک نظمِ نابرابر
الگوی دسترسی به اینترنتِ جهانی، در روزهای جنگ، چیزی بیش از یک وضعیتِ موقتی است. این الگو تصویری فشرده و عریان از منطقِ مسلط بر تخصیصِ منابع در ایرانِ دهههای اخیر را پیش چشم میگذارد. در این وضعیتِ استثنایی دقیقاً همان قواعدی عمل میکنند که سالهاست حیاتِ اقتصادی و سیاسی را سامان دادهاند: آمیزهای از اسلامِ سیاسی و نولیبرالیسم.
تجربۀ زیستۀ این روزها خود گویاترین شاهد است. در شش روزِ نخستِ جنگ، دسترسی به اینترنتِ جهانی برای من بهکلی قطع بود. در روزهای بعد، اتصال نه یک حقِ پایدار بلکه مجموعهای از لحظاتِ ناپیوسته و تصادفی بود: دقایقی کوتاه از طریق پراکسیهای تلگرام، چند ساعت با یک کانفیگِ ناپایدار، ساعاتی محدود در کنارِ دوستی روزنامهنگار که به اینترنتِ بدون فیلتر دسترسی داشت، اکنون نیز وضعی مشابه پس از حدوداً نُه روز قطع مداوم. حتی همین اتصالهای موقت نیز دائماً در معرضِ قطع و افتِ کیفیت بودهاند. این تجربه بهروشنی نشان میدهد که دسترسی به اینترنت، اکنون در وضعیت جنگی ما، دیگر نه یک زیرساختِ عمومی بلکه امتیازی ناپایدار و نابرابر است.
از یکسو، دسترسیِ پایدار و کمهزینه به اینترنتِ جهانی عمدتاً در اختیارِ کسانی است که به درجاتی به ساختارِ قدرت نزدیکاند. سیمکارتهای سفید نمادِ این انحصارند. البته در میانِ دارندگانِ این امتیاز همچنین روزنامهنگارانی نیز حضور دارند که لزوماً خود بخشی از قدرتِ سیاسی نیستند بلکه به اقتضای کارِ حرفهایشان از این امکان برخوردار شدهاند. بااینحال، حتی این استثناها نیز در چارچوبِ همان سازوکارِ توزیعِ از بالا تعریف میشوند: امتیازاتی که از سوی قدرت اعطا میشود نه حقوقی که از سوی جامعه تضمین شده باشد. این همان منطقِ اسلامِ سیاسی است: پیوندِ قدرتِ سیاسی با انحصارِ منابع و تخصیصِ امتیازات مستقل از میزانِ مقبولیتِ اجتماعی.
از سوی دیگر، آنان که از این دایرۀ قدرت بیروناند عمدتاً از مسیرِ بازارِ سیاه به اینترنت دست مییابند. خریدِ کانفیگها و پراکسیهای گرانقیمت یا استفاده از ابزارهایی چون اینترنتِ استارلینک مستلزمِ برخورداری از توانِ مالی است و در دومی البته همراه با پذیرشِ مخاطراتِ امنیتی. اینجا منطقِ نولیبرالیسم عمل میکند: دسترسی به یک کالای حیاتی نه بر اساسِ حقِ شهروندی بلکه متناسب با قدرتِ خرید.
برآیندِ همزمانِ این دو منطق، درواقع، نظمی دوپاره است: یا نزدیکی به قدرت یا برخورداری از ثروت. هر که از این دو بیبهره است، در حاشیۀ خاموشی و انقطاع باقی میماند. اینترنتِ جنگی، به این معنا نه صرفاً یک ابزارِ ارتباطی بلکه آینهای است که ساختارِ نابرابرِ توزیعِ منابع را بازتاب میدهد.
آنچه امروز در دسترسی به اینترنت میبینیم، دیروز در مسکن و آموزش و سلامت و اشتغال نیز، به درجات، جاری بوده است. همین تکرارِ نابرابری در عرصههای گوناگون است که نارضایتیهای انباشته را به سطحی انفجاری رسانده است. مسئله در نهایت نه تکنولوژی بلکه منطقِ قدرت و ثروت است که بر سرنوشتِ جامعه حکم میراند.
🆔
محمد مالجو
۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۳۴
️ ⭕️ از نیروگاه تا نانوایی: زنجیرۀ فروپاشی
تهدید به هدفگرفتن نیروگاههای برق صرفاً تهدیدی نظامی نیست. تهدیدی است علیه بافت زندگی روزمره. در جامعۀ مدرن اصولاً برق یک «کالای زیرساختی» است که نهفقط تولید بلکه بازتولید اجتماعی را ممکن میسازد: از بیمارستانها و زنجیرۀ تأمین دارو تا شبکههای آبرسانی و حملونقل و ارتباطات و حتی اعتماد متقابل میان افراد.
نابودی این زیرساخت یعنی فروپاشی دفعی نظمی که کنش جمعی را ممکن میکند. زیرساختها همان بسترهایی نامرئیاند که روابط اجتماعی را شکل میدهند. وقتی برق از کار بیفتد نهفقط کارخانهها تعطیل میشوند بلکه قراردادهای نانوشتهای که زندگی را قابل پیشبینی میکنند نیز از هم میپاشند: نان بهموقع نمیرسد، بیمار درمان نمیشود، اطلاعات قطع میشود و نااطمینانی به قاعده بدل میگردد.
در چنین وضعی، جامعه وارد وضعیت «فرسایش شتابان» میشود، جایی که پیوندهای اجتماعی پیش از آن که بازسازی شوند فرو میریزند. اینجاست که سادهانگاری مدافعان تهاجم خارجی آشکار میشود: تصور این که میتوان به «نظام» ضربه زد بیآنکه «جامعه» آسیب ببیند نادیدهانگاری همین پیوستگی عمیق است. زیرساختها بیطرف نیستند. نابودیشان بیش از آن که قدرت سیاسی را هدف بگیرد ظرفیت زیست جمعی را تخریب میکند.
🆔