هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
رمیدنهایِ عاشق در حقیقت دامِ معشوقست
به وحشت الفتِ دیگر بوَد جادونگاهان را
نگاه سرکشش را التفاتی با اسیران است
رعیّتپروری لازم بوَد شوکت پناهان را
فیاض لاهیجی /
712
5
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
گر به من چرخ دهد فرصتی ای بادهخوران
به خدا میکدهای بهر شما خواهم کرد
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
آنقدر خرقه و سجاده بگیرم از شیخ
فرش این میکدهها را ز عبا خواهم کرد
زاهدا کوری چشم تو و شیخان دگر
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
عماد خراسانی /
1,310
19
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
ابر بر آسمان مینویسد
عمر کوتاه و شادی چه بیپاست
بی سر و پا نمیداند افسوس
شبنمِ زود میرا چه زیباست...
سیاوش کسرایی /
808
6
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
📷 Photo
گم شدن در گم شدن دین منست
نیستی در هست آیین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در میان جان شیرین منست
مولانا /
817
6
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
نه دل از سینه کند یاد و نه آرام ز دل
این دو غربتزده عمریست که دور از وطناند
هر دو را به که همآغوش سپاریم به خاك
حسرت و دل دو شهیدند كه در يك كفناند
طالب آملی /
742
4
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
🎥 Video
طریق عاشقان دانی درین ره چیست ای رهرو؟
غمش را پیروی کردن بلا را پیشوا رفتن
سلمان ساوجی /
2,310
21
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
من زخمهای بینظیری به تن دارم اما
تو مهربانترینشان بودی
عمیقترینشان
عزیزترینشان
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند...
رویا شاهحسینزاده /
2,250
27
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم
چون شمع نیممرده به سوسوی زیستن
پسماندههای پیکرمان را فروختیم
از ترس پیرکش شدنِ ریشهای کثیف
سرشاخهی تناورمان را فروختیم
غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم
در چشم گرگ خیره مشو ـ ای پدر! ـ که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم
دروازه باز و بسته چه توفیر میکند؟
وقتی نگاه بر درمان را فروختیم
محمدعلی جوشایی /
2,620
29
0
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
📷 Photo
زیر سقف آسمان نتوان نفس را راست کرد
در دل ما آرزوی نعره ی مستانه ماند
صائب تبریزی /
2,800
18
شعر پارسی
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۱۶
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
ابتهاج /
2,780
18
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
گفتنیها بگفتمی ای جان
گر نترسیدمی ز ویرانی
شهر سرگین پرست پر گشتهست
مشک نافه تتار بایستی
مولانا
3,450
20
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
اگرچه عشق وطن میکشد مرا اما
خوشم به مرگ که این دوست خیرخواه من است
فرخییزدی
4,250
34
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
فردوسي
4,220
50
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
قیصر امینپور
4,180
36
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
اثرِ ظلم، محال است به ظالم نرسد
ناله پیش از هدف از پشتِ کمان میخیزد
صائب تبریزی
4,320
44
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
زنده باد آن کس که هست از جان هوادار وطن
هم وطن غمخوار او هم اوست غمخوار وطن
-رهی معیری
4,280
43
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
حلاجوشانیم که از دار نترسیم
مجنونصفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم؟
4,580
46
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
همه شهر ایران جگر خستهاند
به کین سیاوش کمر بستهاند
نگون شد سر و تاج افراسیاب
همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت رادا سرا موبدا
ردا نامدارا یلا بخردا
دریغ ارغوانی رخت همچو ماه
دریغ آن کیی برز و بالای شاه
خروشان به سر بر پراگند خاک
همه جامه ها کرد بر خویش چاک
چنین گفت با لشکر افراسیاب
که مارا بر آمد سر از خورد و خواب
همه کینه را چشم روشن کنید
نهالی ز خفتان و جوشن کنید...
شاهنامه/ داستان سیاوش
5,710
60
0
شعر پارسی
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۴۳
روشن شود هزار چراغ از فتیلهای
یک داغِ دل بس است برای قبیلهای
صائب تبریزی