هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
دنیا به مردهایی نیاز دارد که زنها را بفهمند و درک کنند که اصرار زنها بر موجودیت مستقل خودشان، هرگز بهمعنی جنگطلبی با مردها نیست. هرگز قرار نیست پس گرفتن چیزهایی که برای زندگی یک زن بدیهی است، مساوی با از دست رفتن چیزهایی در زندگی مردها باشد. دنیا، توالتی نیست که به زنانه و مردانه تقسیمش کنیم و راضی باشیم از اینکه مدام هر جنس، توی سر جنس مخالف بزند. دنیا به مردهایی نیاز دارد که زنها را فقط توی آشپزخانهها و با دستپختهای بینظیرشان بهیاد نیاورند. مردهایی که از زنها در نقشهایی غیر از مادری، نمیترسند و فکر نمیکنند زنها قدرت تصمیمگیری ندارند، چون برخلاف مردها احساساتشان را راحت بروز میدهند و فکر نمیکنند وقتی زنها پریود میشوند عقلشان را از دست میدهند. مردهایی که لازم نیست برای چیزی ازشان اجازه گرفت. مردهایی که میدانند ما همه آدمیم و سهیم شدنمان در زندگی هم، میتواند قصهی قشنگی باشد. مردهایی دقیقاً شبیه بهرام بیضایی که همواره با کتابها، فیلمها و تئاترهایش این مسیر را به زیباترین شکل ممکن زندگی کرده. امروز، پنجم دیماه، تولدش مبارک.
17,600
249
0
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
هر سال از اواخر آذر جوری برنامهریزی میکنم که تا پنج دی یکی از کتابهای بیضایی رو خونده باشم. کتاب امسال «اتفاق خودش نمیافتد» بود. این آیین کوچیک شخصی تنها راه تکریم من برای بیضایی بود
و حالا ابداً دلم نمیخواد به نبودنش فکر کنم؛ حتی اگه اتفاق خودش افتاده باشه.
توی گودریدزم یه قفسه https://www.goodreads.com/review/list/21314656?shelf=bahram-beyzaie دارم و دربارهی کتابهاش نوشتهام.
ولی اگر کسی میخواد با جهان وسیع و زیبای بیضایی آشنا شه، پیشنهادم برای شروع، دیدن ویدئوی دورههای مربوط به گیلگمش و شاهنامهست.
10,300
103
0
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
برای خودمون ناراحتم، خشمگینم. هر روز بیشتر از روز قبل. برای مردم. برای زندگیهایی که از دست میرن و آدمهایی که هرگز به خونه برنمیگردن و رؤیاهای جمعی که عمرشون داره از ما مردم و اتفاقهایی که پشت سر گذاشتیم، بیشتر میشه. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم. ما مثل همیشه فقط همدیگه رو داریم؛ برای زنده نگه داشتن هزاران نام بینفس و ایستادگیمون برای دیدن روی خوش زندگی. زندگی، این زندگی نباید سراسر pain باشه.
10,400
171
0
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
دلتنگی، بیان احساس در قلبی فشرده است. و تکرارشوندهترین احساسی است که در زندگی تجربه کردهام. از آن روزهای شش سالگی که با چشمهای اشکآلود جلوی در مهدکودک، دور شدن مامان را تماشا میکردم تا حس سیالی که گاهی همین روزها به سراغم میآید و با مکثهایی کوتاه میان کارم، من را به خودم یادآوری میکند. همیشه کسی یا کسانی هستند که دلتنگشان باشم. همیشه جایی در خاطراتم هست که دلتنگم کند. مثلاً آن سرو بلندی که در حیاط یک خانهی قدیمی در مسیر برگشتن از شمال دیده بودم، وقتی بابا کنار جاده ایستاده بود تا خستگی بگیرد و از توی فلاسک قدیمی برای خودش چای بریزد. بادی که از عبور ماشینها بلند میشد، توی پیراهن بابا میدوید و من را که تا کنار جاده رفته بودم به عقب هل میداد. کمی دورتر، مرد شمالی که داشت به سگش تشر میزد، از بابا پرسید مقصدمان کجاست؟ و منتظر جواب نماند و ما را به حیاطش دعوت کرد. وعدهی چای تازهدم بابا را سر ذوق آورده بود. مامان و برادرم را خوابیده توی ماشین رها کردیم و به خانهی مرد شمالی رفتیم. تمام مدت نگاهم به آن سرو بلند قامت بود که با حیاط و خانهی کوچک مرد همخوانی نداشت. توقف کوتاهمان در آن سفر طولانی، حفرهای است که با دلتنگی پر میشود. دلتنگی سیالی که مدام دنبال روزنههایی در ذهن و حافظهام میگردد تا به تمام خاطراتم سرایت کند. بعد همهچیز از نو اتفاق میافتد؛ دور شدن مامان، گمشدن نوک آن سرو بلند در تاریکی، فرارسیدن زمستان در قلبی که میتپد و وقفههای مبهم در میانهی روز. دلتنگی، ظهور پیدرپی یک شادی غمآلود در حافظه است.
8,700
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
📷 Photo
دلتنگ توام؛
زیبای بیتکرار
به یاد میآورمت
هر صبح، هر ظهر، هر شب
مثل نسخهای که پزشک تیمارستان
برای دیوانهای نوشته باشد.
به یاد میآورمت
در روزی بهجز روز تولدت
در روزی بهجز روز مرگت
و این سالشمار دلتنگی من است.
در غیاب تو زمین چرخیده است،
آسمان خاکستریتر شده
و آدمها با قلبهای کدر
ناتوان از عشقورزیدناند.
دلتنگ توام؛
غریبِ آبیرنگ
در نارنجی فصلی
که هرگز ندیدهای.
• عکس از Mira Audrey
9,160
87
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
اونجایی که ترانه گفت امروز مردم از سینما جلوترن، حقیقتیه که توی جنبههای دیگهی جامعه هم اتفاق افتاده و محدود به سینما نیست. ولی هنوز خیلیها نمیتونن و نمیخوان بپذیرن. و این مقاومت احمقانه فقط ظاهر روشنفکرنمای این عده رو خندهدارتر میکنه. مقصر دونستن مردم دیگه از کسی رفع مسئولیت نمیکنه.
امیدوارم عمرش دراز باشه و تحقق آرزوی بزرگش رو به چشم ببینه.✨
آخه کی پنجشنبه میره سرکار، اونم با چشمهای پفکرده؟
7,490
121
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
اگر استفاده از «اشکدان» از گذشته تا امروز رواج داشت، حالا دیگر به تکنولوژی تبدیل اشک به آب آشامیدنی دست پیدا کرده بودیم. آنوقت آدمهای «اشکدممشک» بهاندازهی آدمهایی که همیشه لبخند میزنند، محبوب بودند. حتی آدمهایی که اشک بیشتری میریختند، بهخاطر مقدار آب آشامیدنی بیشتری که تولید میکردند، زندگی آسودهتری داشتند. عبارت مرد که گریه نمیکند هم دیگر منسوخ میشد و مردهایی که راحتتر گریه میکردند در رقابت با بقیه قابلاتکاتر بودند. اشکها برخلاف لبخندها که درجا و بیدریغ هورمونهای شادی را به بدن هدیه میدهند، لزوماً باعث سبکتر شدن نمیشوند. گاهی اشک میریزی و هنوز سنگینی درد و سوزشی گنگ در پس قلبت پابرجاست. حتی گاهی اشک میریزی و نمیدانی چرا؟ مامان هربار داستان تولد زودرسم را در هفتماهگی تعریف میکرد، میگفت بقیه نوزادها را توی دستگاه میگذاشتند، ولی تو بهمحض اینکه به دنیا آمدی خودت شروع کردی به گریه کردن و همین نشانهی خوبی برای پزشکت بود. ولی من هنوز به اهمیت اشکدانهایی فکر میکنم که جایشان توی زندگی امروزمان خالی است. بهخصوص زندگی ما، در این قسمت خشکیدهی کرهی زمین. اگر اشکدان داشتیم هر شب قبل از خواب آن را پر میکردیم و میگذاشتیم تا صبح تبدیل به آب آشامیدنی شود. اشکهایمان در این پروسه تبدیل، غمهای شور و شورهای غمانگیزشان را از دست میدادند و مثل دردی که تطهیر یافته و شفا پیدا کرده باشد به جانمان برمیگشتند.
9,530
115
در غیاب آبیها
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۸:۱۱
رقص پاسخی انسانی به پیشامدهای زندگی است. ما با غصههایمان میرقصیم، در شادیهایمان میرقصیم، کنار دردهایمان میرقصیم و در همهی این لحظات شبیه اجدادمان بهدور آتش، هیجانات و عواطفمان را بهشکلی کاملاً جسمانی ابراز میکنیم. شاید برای همین عجیب نیست که «نامهربون» یکی از معروفترین آهنگهای قری است که همهمان دستکم یکبار با آن رقصیدهایم. ترانهی این آهنگ، مصیبتنامهی کاملی است که فقط اگر رقصیدن را چیزی بیش از اشتراک شادی و خوشحالی بدانیم، میتوانیم با آن برقصیم. اگر در یک رقص گروهی شرکت کرده باشید و جلوی دیوارهای آینهای رقصیده باشید، شاید با من همنظر باشید که هیچ جمعی به اندازهی گروهی که باهم میرقصند، میل به همزیستی و همراهی با آدمها را در شما بیدار نمیکند. آدم انگار با رقصیدن بیشتر از هر زمان دیگر به لحظهی نخستین انسان بودن نزدیک میشود، چون رقصیدن بیشتر از هر چیزی شبیه خود زندگیست؛ اگر موسیقی شخصیمان را پیدا کرده باشیم.
فقط اینکه با اینهمه اشتیاق به رقصیدن، من یکی انگار جای اشتباهی به دنیا آمدهام.
10,100
110
در غیاب آبیها
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۱۲
بعد از دورههای طولانی معاشرت و جمعنشینی، به گوشهها و کنجهای خودم میخزم. هرگز کسی نتوانسته این نیاز را در من خاموش کند که به درون خودم برگردم و پوشهی فکرها و خیالاتم را مرتب کنم. برای خیلیها احیا شدن در خلوت بهمعنی نفی حضور دیگران است. انگار همین که میخواهی خلوت خودت را داشته باشی، پس غیراجتماعی و مردمگریز هستی. این دسته از آدمها از چیستی خلوتگزینی بیخبرند و ازآنچه در خلوت اتفاق میافتد بیبهره!
فیلسوف محبوبم گاستون باشلار که بهطور شگفتانگیزی پدیدارشناسی را با شاعرانگی ترکیب کرده، در اهمیت گوشه و کُنج میگوید: «گوشهها اصلیترین پناهگاههای شایستهی تجربه شدناند. گوشه، بهشتی است که ما را به وجود ارزشمندی مثل سکون نوید میدهد». و این سُکون همان چیزی است که بعد از تابخوردنهای بسیار در میان آدمها و اتفاقها آرامت میکند. چیزی شبیه جادو در گوشهها هست که به تخیل متصل میشود و میتواند رؤیا بسازد. شاید برای همین قدیمیها عقیده داشتند که باید در گوشههای تاریک آب ریخت تا جنها را بتاراند. چون انگار موجودات دیگر هم به اهمیت و ضرورت گوشهها پی بردهاند. یک گوشهی امن برای بطالت، با چند کتاب برای رفع بیحوصلگی، دفتر یادداشتهای شخصی و یک فنجان چای میتواند بهشت آدمهای درونگرا باشد.