هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
[poll]
1,560
0
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
انقدر از وجود خود فاصله گرفتهام که دیگر احساسات کسالت بار و حزن روزمره را حساس نمیکنم. چیزی در من مرده که میبایست میبود تا مرا به حداقل ترین ویژگی ادمیزادی گره میزد.
همهچیز به طوری پوچ و بغرنج است که احساس میکنم شاید دچار زندگی نباتی شدهام؛ بی انکه در جایی ریشه دوانده و سبز شده باشم.
1,580
13
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
ناشناسا به شدت اسپویل داره اگر رمانو تا اخر نخوندید نخونیدشون
1,400
0
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
از نقش بازی کردن خستم، میخوام جزء عوامل پشت صحنه باشم.
1,190
6
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
هرچقدر یه شیشه ریز تر باشه شکستنش سخت تر میشه، عزیزم تو نمیتونی من رو خورد کنی چون این اتفاق قبلا بارها افتاده.
1,360
8
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
📎 File
1,190
11
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
رمان مونارک بلاخره بعد از یه مدت طولانی تموم شد.
امیدوارم دوستش داشته باشید.
این رمان تداخل پیدا کرد با فصلی از زندگیم که دقیقا به اندازه غزل احساس ناتعلقی نسبت به تمام جهان رو داشتم، حسی که با هیچ شخص و اتفاقی تریاق پیدا نمیکرد.
من مونارک رو زندگی کردم و البته با سختی هرچه تمام تر به اتمام رسوندم.
کاش شدنی بود، اما پایان همه غصه ها خوب نیست و این خوب تموم نشدنه که به اکثر چیزها معنی میبخشه.
امیدوارم در طول خوندنش خوشحال بوده باشید و بعد از تموم شدنش همچنان خوشحال باشید و هرجا اگر پروانه دیدید به یاد من و غزل بیوفتید.🌫
1,440
69
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
لینک چنل دیلیم برای تبادل نظر و انتقادات.
1,420
0
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
#part554 اونقدر محو بود و سریع اتفاق افتاد که نمیشد اسمش رو تصویر گذاشت. بیشتر شبیه سایه بود. یه حجم تو خالی از دود تلنبار شده که به شکل یک ادم حالت داده شده بود و توی یک چشم به هم زدن ناپدید شد. هرجا اون هیکل و صورت منحوس و منزجر کننده رو میدیدم میشناختمش.…
930
11
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۰
#part555 به محض اینکه از پشت جعبه ها خارج شدم صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و باعث شد دوباره توی شوک فرو برم. انگار با میخ به زمین چسبیده بودم و حتی توانایی نفس کشیدن هم نداشتم. همون حسی که توی اون باغ پشت در اتاق سراغم اومده بود بهم دست داد. همون روزی که…
1,120
36
0
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ۰۸:۴۴
#part553 پشت در اتاق غزل کنار یکی از جعبههای چوبی پر از ماهی ایستاده بود و مدام سرفه میکرد. حتی تذکر های اراز که ازش خواهش میکرد خودش رو کنترل کنه هم بی فایده بود. حالش خیلی بد بود و نمیتونست درست نفس بکشه. ریههاش پر از بوی ماهی شده بود. بدنش سرد سرد…