هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part258
_همه رو اینجا دور هم جمع کن زود
دستپاچه تکونی خورد
_چشم !!
رفت و طولی نکشید در سالن باز شد و چندتا خدمتکار همراه با مردی که به نظر نگهبان میومد داخل شده و به سمتم اومدن همین که فکر میکردم همینان و دیگه تموم شده و کسی نیست
یه چهره آشنا پشت سر اونا با سری پایین افتاده وارد شد نه اشتباه نمیدیدم خودش بود خود خودِ مائده !!
مائده ی که تموم مدتی که توی این خونه به عنوان خدمتکار بودم دوست و همدمم شده و برام خواهری کرده بود
لبخند خسته ای روی لبم نشست و با دلتنگی نگاهش کردم ، برای یه لحظه دستپاچه سرش رو بالا گرفت و با کنجکاوی نگاهش رو به اطراف چرخوند ولی یکدفعه نگاهش توی نگاهم گره خورد و خشکش زد
به خودش که اومد شوکه به سمتم اومد و ناباور لب زد :
_باورم نمیشه خودتونید خانوم جان ؟؟
دستامو به نشونه آغوش براش باز کردم و با بغض لب زدم:
_آره خودمم !!
با بغض خودش رو توی بغلم انداخت و دستاش دور گردنم حلقه کرده و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن
3,240
92
0
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part259
خوشحال بودم از اینکه حداقل یکی از اهالی قدیمی این خونه اینجا مونده و کسی رو دارم که کمتر تنهایی رو احساس کنم
چند روزی از اینجا اومدنمون میگذشت
و همه چی در امن و امان بود و بعد از مدتها داشتم آرامش رو احساس میکردم مخصوصاً وقتی آراد و گندم رو توی حال خوب و رفاه میدیدم
چون کسی نبود اینجا زندگی کنه تموم خونه رو گرد و خاک برداشته بود و خدمتکارام نسبت به این مسائل بی اهمیت بودند پس توی بیخیالی سپری کرده بودن
اول دستور دادم تموم خونه رو گردگیری کنند و بعدش از روی میل و سلیقه خودم شروع کردم به خونه رو تغییر دکوراسیون دادند چون اصلاً با اون شکل و دیزاین خونه حال نمیکردم و یه جورایی برام یادآور گذشته تلخم بودن
وقتی که به کمک خدمتکار تقریباً تمامی خونه رو تغییر دادم برای رفع خستگی بعد از مدتها توی حیاط نشسته و از کیکی که مائده برای گندم پخته بود خانوادگی لذت میبردیم که برای لحظه ای حس کردم چیزی بین درختان دیدم و نظرم به سمتش جلب شد
با دیدنش نفس توی سینهام حبس شد و خشکم زد نه اشتباه نمیدیدم این زن همون آدمی بود که چند باری در موردش از آراد و ناهید پرسیده بودم و جواب سربالا بهم داده بودن
من به اون که بین شاخ و برگ درخت ها معلوم بود نگاه میکردم و دیده بودمش ولی اون اصلا متوجه من نشده و یه جورایی با حسرت آراد رو نگاه میکرد و حس میکردم اشک توی چشماش جمع شده و بغض داره
باورم نمیشد که هنوز توی این خونه زندگی میکنه فکر میکردم ناهید بعد از همیشه رفتنش بلایی هم سر اون هم آورده باشه ولی انگار اشتباه فکر میکردم
دوست داشتم معمایی که سالها ملکه ذهن و روحم شده بود رو از بین ببرم و بالاخره بفهمم این زن کیه پس بی اهمیت به گندم و آرادی که مشغول بگو بخند و بازی بودند بلند شده و با قدم های سست و نا آروم به سمت اون زن حرکت کردم
3,350
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part256
چندروزی از آخرین روزی که ناهید رو دیده بودیم میگذشت و هیچ خبری ازش نبود درست طوری که انگار از اولم نبوده
درسته من به زندگی فقیرانه عادت داشتم ولی میدیدم چطور آراد داره اذیت میشه مخصوصا با شرایطی که توی اون اتاق داشتیم و هیچ وسیله درست درمونی نداشتیم و به زور بایستی شکممون رو سیر میکردیم
ولی من آدم کم آوردن نبودم
پس به راهم ادامه میدادم و سعی میکردم شرایط رو بهتر از اینی که هست بکنم
ولی یه روز که از کار توی فروشگاه به خونه برگشتم و از شدت خستگی دیگه حتی نای باز کردن چشمام رو نداشتم بی حال گوشه اتاق دراز کشیده بودم که آراد خودش رو سمتم کشید و چیزی به زبون آورد که توی اوج خستگی خواب از سرم پرید و چشمامو باز کردم
_اون روز اون ز..نه داشت در مورد خو..نه و ثرو..تی که ما..ل منه صحبت میکرد چرا نریم ازشون استفا..ده کنیم ؟؟
هنوزم اِدا کردن بعضی کلمات براش سخت بود و اونا رو با مکث میگفت ، ولی حق داشت این حرف رو بزنه و بخواد از ثروتی که براش مونده استفاده بکنه حتما بهش خیلی سخت گذشته ناراحت نگاه ازش دزدیدم و با شرمندگی گفتم :
_منو ببخش که نت...
_هیس منظور..م من این نیست من کنا..ر تو هر جایی باشیم خوشحا..لم فقط نمیخوام تو بیشتر از این ز..جر بکشی وقتی من اینهمه پو..ل دارم
نگاهم به گندمی که ناراحت گوشه اتاق نشسته بود و به عروسک باربی کهنه توی دستش نگاه میکرد و سعی داشت دست عروسک رو که از تنش جدا شده و شکسته بود رو به زور سرجاش بزاره خورد
با دیدن ناراحتیش غم عالم توی دلم نشست
بچه ام به معنای واقعی از همه چی محروم بود
بغض کرده بی اختیار لبهای لرزونم رو تکونی دادم و گفتم :
_باشه از اینجا میریم !!
3,210
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part257
فردای اون روز خونه و همه چی رو تحویل دادیم و با همون چمدون کوچیک لباسامون که روز اول همراهمون بود سوارتاکسی شده و آدرس عمارت نجم رو دادم
با توقف ماشین جلوی عمارت به کمک راننده ویلچر رو سر زمین گذاشته و آراد رو داخلش نشوندم و با استرسی که از الان دچارش شده بود دسته های ویلچر رو گرفته و به سمت خونه راه افتادیم
گندم پا به پامون با کنجکاوی جلو میومد و با تعجب اطراف رو نگاه میکرد زنگ در رو زدم طولی نکشید خدمتکار دررو باز کرد و غُر غُر کنان گفت :
_چ خبرته اینطوری در میزنی هاااا نمی...
ادامه جمله اش با دیدن آراد نصف و نیمه رها شد و ناباور گفت :
_آقااااا خودتونید ؟؟
آراد که از هیچی خبر نداشت و گیج میزد در جواب حرفش فقط لبخندی زد و سکوت رو ترجیح داد
_درو باز کن میخوایم بیایم داخل
با این حرفم دستپاچه از سر راه کنار رفت
_چشم خانوم
تکونی به ویلچر دادم و داخل شدیم
عمارت غرق در سکوت بود سکوتی که بوی مرگ میداد
با دلتنگی نگاهمو توی باغ چرخوندم و به سمت عمارت راه افتادیم چه روزایی که توی این خونه نگذرونده بودم
با وردم به سالن و دیدن سکوت و وسایلی که تقریبا خاک گرفته بودن اخمامو درهم کردم و سوالی خطاب به خدمتکار پرسیدم :
_به جز تو کی توی این خونه اس ؟؟
_زیاد نیستیم خانوم درکل با نگهبان سه چهار نفریم
3,560
96
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part254
قبل از اینکه دست نجسش به بچه ام بخورم خودم رو عقب کشیده و درحالیکه گندم روی زمین میزاشتم برای اینکه از اونجا دورش کنم بهش گفتم :
_تو برو تو حیاط مامان جان بازی کن باشه ؟؟
سری تکون داد :
_چشم مامانی !!
اینو گفت و رفت ، حالا ما مونده بودیم با ناهیدی که با چشمایی لبالب اشک نگاهم میکرد فهمیده بود بخاطر اینکه از اون دور باشه گندم رو فرستاده بودم به بیرون بره
ولی اصلا ناراحتیش برام اهمیتی نداشت پس دستمو به سمت در گرفتم و ادامه دادم :
_منتظرم بری !!
اشکاش روی گونه هاش ریخت و ملتمسانه نگاهم کرد :
_میخوای به همین سادگی بیخیالم بشی ؟؟ بیخیال منی که مادرتم ؟؟
دیگه داشت شورش رو درمیاورد چرا نمیخواست بفهمه که جایی توی زندگی من نداره عصبی صدامو بالا بردم و سرش فریاد کشیدم
_چه مادری ؟؟
من مادری که اون همه بلا سر بابای بدبختم آورد و به خاری و ذلت کشوندش نمیخوام پس اگه میخوای احترامت رو نگه دارم و بیش از این پیشم کوچیک نشی زود از اینجا برو فهمیدی ؟؟
شوکه بهم خیره شده و چندباری دهنش برای گفتن حرفی باز و بسته شد ولی هیچ آوایی از بین لبهای لرزونش بیرون نمیومد
4,100
90
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part255
نمیدونم بی تفاوت چقدر خیره صورتش بودم که بالاخره بغضش رو قورت داد و درحالیکه لبهای لرزونش رو تکونی میداد گفت :
_باشه حالا که منو نمیخوای میرم چون نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم
دستی زیر چشمای نَم دارش کشید و به سمت در رفت ولی وسط راه انگار چیزی رو به خاطر آورده باشه ایستاد و به سمتمون برگشت ولی این بار مخاطبش من نبودم
چون خیره صورت گیج آراد شد و گفت :
_پدرت قبل از مرگش تموم اموالش رو به نام تو زده از جمله اون خونه ، پس حالا میتونی...
نگاهش رو توی خونه درب و داغونمون چرخوند و درحالیکه نگاه خیره اش رو به من میدوخت با غم اضافه کرد :
_با خانوادت راحت اونجا زندگی کنی
این رو گفت و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت
رفت و ندید چطور بعد رفتنش سد مقاومتم شکست و پاهای لرزونم دیگه نتونستن وزنم رو تحمل کنن و نقش زمین شدم
نگاه نگران آراد روی خودم حس میکردم
ولی اینقدر توی خودم غرق بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم
_خوبی ؟؟
با شنیدن صدای لرزون و نگرانش برای اینکه بیشتر از این نگرانش نکنم با لبخند تلخی گفتم :
_بهتر از این نمیشم
باورم نمیشد یعنی واقعا برای همیشه رفته بود ؟؟
اونم ناهیدی که توی این مدت فهمیده بودم خیلی سرسخت تر از این چیزاست و بیخیال هیچی نمیشه
یعنی واقعا باید باور کنم دیگه جایی توی زندگیم نداره و برای همیشه رفته
3,510
89
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part252
باورم نمیشد اینطوری بی مهر و عاطفه داره در مورد آراد صحبت میکنه آرادی که اون رو مامان صدا میزد و اینقدر احترامش رو نگه میداشت
با اینکه با این حرفش عصبی شدم ولی باعث شد چیزی به خاطرم برسه و خشمگین بپرسم :
_چه بلایی سرش آوردی ؟؟
خشکش زد :
_چی ؟؟
اشاره ای به آراد که هنوز قادر نبود راه بره کردم و حرصی سوالم رو تکرار کردم
_گفتم چه بلایی سرش آوردی که به این حال و روز افتاده هاااااا ؟؟
ناباور دستش روی سینه اش گذاشت و به خودش اشاره ای کرد
_ با منی ؟؟ باورم نمیشه همچین حرفی رو بهم میزنی درسته بچه واقعی خودم نیست ولی از بچگی بزرگش کردم و دلم نمیخواد بلایی سرش بیاد
چشمام گرد شد و ناباور لب زدم :
_چی ؟؟ بچه واقعی خودت نیست ؟؟
دستی به موهای رنگ شده اش کشید
_آره نکنه فکر کردی آراد بچه واقعی خودمه ؟؟
واقعیتش این بود که شک همچین چیزی رو داشتم ولی نمیدونم چرا همیشه فکر میکردم که عشقم به آراد یه عشق ممنوعه اس !!
با دیدن نگاه بهت زده ام ، داخل اتاق حقیر و فقیرانمون شد و درحالیکه با تیزبینی وسایلمون و در و دیوار رو از نظر میگذروند ادامه داد :
_من وقتی با عباس ازدواج کردم اون یه پسر کوچیک از ازدواج قبلیش داشت و منم چون تو رو از دست داده بودم و به خاطر مشکلاتی دیگه نمیتونستم بچه دار بشم قبول کردم سرپرستیش رو به عهده بگیرم
3,080
95
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part253
به سمت ما چرخید و درحالیکه به من و گندمی که توی آغوشم بود نزدیک میشد ادامه داد :
_من وقتی دیدمش که بهم خبر دادن همراه پدرش تصادف کرده پدرش که سر صحنه در جا فوت کرد و آراد هم که به این حال و روز افتاد منم بخاطر تو که میدونستم بالاخره یه روزی سراغش میای نگهش داشتم و هزینه های درمانش رو دادم چون میدونستم یه روزی به کارم میاد و به وسیله اش میتونم تو رو ببینم
چی ؟؟ عباس نجم فوت کرده
گیج خیره دهن ناهید شدم باورم نمیشد داره در مورد آراد اینهمه بی تفاوت صحبت میکنه
عصبی بودم اونم خیلی زیاد
طوری که دستام به لرزه دراومده بودن و قدرت کنترلشون رو نداشتم پس جدی گفتم :
_حرفات تموم شد ؟؟
وا رفته گفت :
_هاااا چی ؟؟
_میگم اگه حرفات تموم شد میتونی بری چون هیچ کس اینجا خواهان شنیدن حرفات نیست
فکر نمیکرد اینطوری باهاش صحبت کنم چون شوکه شده بود ولی بازم از رو نرفت و درحالیکه به سمتم قدمی برمیداشت و قصد لمس گونه گندمی که توی بغلم بود رو داشت گفت :
_ولی من تازه شما رو پیدا کردم و میخوام که با خودم ببرمتون !!
3,300
90
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part251
با غم توی چشمام زُل زد و منفورترین حرفی که فکر میکردم رو به زبون آورد
_چون دخترمی و میخواستم برات جبران کنم
از اینکه همه چی رو به این سادگی میگرفت عصبی بودم یعنی واقعا فکر میکرد بعد اون همه بلایی که سر من و بابام آورده من میبخشمش و باهاش خوب میشم ؟؟
با تمسخر سر تا پاش رو از نظر گذروندم و میخواستم هر چی لایقشه بارش کنم ولی یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید گفتم :
_خیلی دلت میخواد ببخشمت ؟؟
چشماش برقی زد و سری تکون داد
که نگاه ازش گرفتم و درحالیکه به سمت آراد میرفتم و گندم رو از آغوشش میگرفتم جدی گفتم :
_پس برای همیشه برو و ما رو تنها بزار !!
به وضوح دیدم چطور رنگش پرید و دستاش به لرزه افتاد ولی اصلا برام اهمیتی نداشت چون این زن برای من تموم شده بود و تموم این حرفا رو هم برای اینکه بره و ما رو تنها بزاره داشتم میگفتم
_ولی من ...
توی حرفش پریدم :
_همین که گفتم چون نه من و نه آراد تو رو توی زندگیمون نمیخوایم
توی چشمام زُل زد و گستاخ گفت :
_ولی من هیچ کسی جز تو برام مهم نیست و اگه تموم مدت دنبال آراد بودم و هزینه های بستری شدنش رو دادم فقط و فقط بخاطر تو بوده همین و بس !!
3,030
79
عشق ممنوعه استاد_دانشجوشیطون بلا
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ۰۶:۳۹
#Part250
حس کردم بغض کرده چون سکوت کرد و با اشکایی که توی چشماش حلقه زده بودن خیره نگاهم کرد
ولی اصلا برام اهمیتی نداشت
الان تنها چیزی که برام مهم بود اینه که دست از سر من و خانوادم برداره و بره
بلند شدم و دقیق سینه به سینه اش ایستادم و با حرصی که تموم وجودم رو به آتیش کشیده بود غریدم :
_میشه بگی چی از جونم میخوای و چطوری پیدام کردی ؟؟
بی اهمیت به حرفام نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بغض کرده دستش به سمت لمس صورتم جلو آورد که با حالت چندش آوری خودم رو عقب کشیدم وقتی طرز رفتار بدم رو دید ناراحت سرش رو پایین انداخت و گفت :
_به اون پسره امیر شک داشتم پس همونجا نزدیک مغازه اش منتظر بودم که در کمال تعجب دیدم تو از اونجا بیرون زدی منم تعقیبت کردم
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و ادامه داد :
_ من سال هاست دارم دنبالت میگردم درست از اون روزی که برای همیشه رفتی همه جا رو دنبالت گشتم ولی هیچ ردی ازت نبود
سرش رو بالا گرفت و درحالیکه نگاهش رو به آراد میدوخت جدی ادامه داد :
_ پس مجبور بودم برای پیدا کردنت به تنها ریسمانی که داشتم چنگ بزنم پس آراد رو زیر نظر گرفتم چون میدونستم بالاخره یه روزی به سراغش برمیگردی
آراد با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش میکرد که من حرصی گفتم :
_هه دنبال من میگشتی اون وقت میشه بگی چرا ؟؟