هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
سلام امروز میخوام سوتی بگم ازبیمارستان
من رفته بودم پرونده باز کنم که پرستار پرسید اسم من اسمم رو گفتم گفت خانوادگی من گفتم بعد رسید به شغل، گفت خانه داری دیگه من گفتم نه مستا جرم 😂کل پرستارا اینقد از دست من خندیدن بعدش فهمیدم منظورش این بوده که من سر کار میرم یا خانه دارم😂😂
تا اینکه وقت زایمان من رسید خواهر شوهر تو حیاط بیمارستان منتظر بود شوهرم هم خونه بود.، زایمان کردم پرستار با خوشحالی داد زد همراه خانم فلانی که خواهر شوهرم اومد پرستار گفت شیرینی بده
خواهر شوهرم یادش رفته بود کیفش رو بیاره اینقد با عجله اومده بود من گفتم خب تو کیف من پول هست خواهر شوهرم گفت تمام وسیله هات رو دادم به خانمی که تو حیات بود برم کیف تورو بیارم وقتی اومد گفت خانمه دزد بوده😒و کیف منو برداشه رفته پرستار گفت شیریینی نمیخوام😢 شاید با خودش فکر کرد داریم فیلم بازی میکنیم که شیرینی ندیم😁 من رو اورد بخش خواهر شوهرم رفت دنبال دزد وپلیس خانمه رو پیدا کردن بردن پاسگاه ولی گردن نگرفت حتی کیف منم دستش بود گفته بود مال خودشه 😳خواهر شوهرم تا صبح درگیر بود ومن تنها توی بخش پرستاره هی میومد میگفت خواهر شوهرت اومد نیومد 😜ودید تنهام کلی به من کمک کرد 😍 پریناز
#سوتی_های_زنونه
برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️
142
6
0
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
بچه بودیم مامانم منو داداشمو ک تقریبا هم سن بودیم برد حموم از حموم ک دراومدیم جلو بخاری بودیم.داداشم ک.و.ن.شو الکی برد جلو بخاری گفت ببین من چقد شجاعم اصلا نمیسوزم منم از روبروش فک میکردم واقعا میزنه خواستم کم نیارم منم با شدت ک.و.نمو چسبوندم به بخاری که گفت جییییییز.
تا یه هفته دمر میخوابیدم😂😂😂😂😂😂
#سوتی_های_زنونه
برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️
130
7
0
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
سلام مهربانو جون خوشحال میشم خاطره منم بزارید😍😘
این خاطره من برمیگرده به 3سال و نیم پیش ک تازه یکماه بود که عقد کرده بودیم👩❤️👨 و اولین عیدی بود که باهم بودیم🎊 و تصمیم گرفتیم یه سفر دوتایی بریم شیراز🛣, بعد از چند روز خسته و کلافه رسیدیم بخاطر عید مسافر زیاد و شهر شلوغ و پر ترافیک🚗🚕🚙 خلاصه بعد از کلی پرسو جو برای گرفتن هتل🏨 گفتن همه هتلامون پره ماهم نه چادر مسافرتی داشتیم 🏕نه جایی برای رفتن ولی از اونجایی ک دو روز قبل خواهرشوهرم 👨👩👧👦هم ب شیراز اومده بودن ما تصمیم گرفتیم اتاق جدا بگیریم راحت باشیم😇😉 بعد از کلی پرس و جو بالاخره یک اتاق ک چ عرض کنم ...(استیکر نداره عمق فاجعرو نشون بده)🙎♀🤦♀یه طبقه خونه بود و پنج یا شیشتا اتاق دور هم اقایون هم توی سالن مشغول دیدن فوتبال بودن 🥅⚽️با اینکه اصلا دلم نمیخوتست اونجا بمونم دیدم شوهرم طفلی خیلی خستس🥱😴🥴 گفتم عیبی نداره ما فقط شبا میخوایم بخوابیم روزا میریم تفریح خلاصه ساعت. 10 شب بود ما هنوز شامم نخورده بودیم شوهرم گف بیاوسایلمونو بزاریم بعد بریم شام بخوریم🍕🍟🍔🌭🌯 مسئول اونجا هم شناسنامه هامونو خواست📕📕 گفتیم میریم برمیگردیم برات میاریم گفت باشه ما رفتیم غذارو نوش جان کردیم و برگشتیم وقتی اومدیم اقای مسئول اونجا نبود گفتیم ولش کن فردا ک دیدیمش بهش میدیم با کلی وسواس پتوهاو زیر انداز خودمونو انداختم لباس خوابمم تنم کردم اماده دلبری کردن😂😍👗یکساعت گذشت و ما خوابمون برد یکدفعه یه صدای محکمی اومد بیدارشدم دیدم یه نفر داره به در لگد میزنه و شوهر از همع جا بیخبرمو فوش میده🤬🤥 حالا صدای بقیم میومد میگفتن چیشده اقا چرا سرصدا میکنی میگفت این اقا برداشته دختر اورده تو این اتاق درم قفل کرده😪😵😲 و همچنان مشت و لگد میزد👊🦶 فک کنین دیگ من چ حالی داشتم از ترس فقط گریه میکردم 😭😤😥🥺😩😏شوهرمم هاج و واج منو نگاه میکرد😨😰 تا اینکه اون اقا داشت کلید مینداخت ک بیاد داخل شوهرم تا فهمید داره چیکار میکنه بلند شد درو باز کرد و رفت بیرون کلی دعوا و بحث و داد بیداد ک به چه حقی کلید انداختی تو در خلاصه سرتونو به درد نیارم🤯🤯 شوهرم اومد داخل زنگ زد به پلیس و شناسنامه هامونم برداشت وگفت سریع حاضرشو👮♂🧳🤦♀ وسایلو بردار که بریم منم دست و پام سست و از خستگی و بیخوابی حالم حسابی داغون بود سریع وسایلو جمع کردم و گذاشتیم تو ماشین و اینم بگم اون اقا پول بیانه ای هم ک از ما گرفته بود پس نداد😠😒💶 حالا اون موقع شب تو شهر غریب مونده بودیم چیکار کنیم زنگ زدیم خواهرشوهرم با هر ضرب و زوری بود ادرسو پیدا کردیمو به اونا ملحق شدیم😆😅😂
با همه این اتفاقا ولی تا الان بهترین مسافرتی بود که هم کلی خاطره ازش دارم و هم کلی خوش گذروندیم 🥰🥴🤑💃
دوستون دارم مهربونابراتون با استیکر شرح دادم لپ مطلبو ادا کرده باشم😂😂
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
📷 Photo
یاد و خاطره ی معلم
با هیچ گذرِ زمان و آلزایمری
از ذهن ، پاک نمی شود ...
و چه حرفه ی شیرینی ست معلمی !
روز معلم؛
روز آفرینش الفبای انسانیت گرامی باد
ⓙⓞⓘⓝ↷
348
5
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
سلام عزیزم .
من ماما هستم .
داشتیم زایمان یک خانم رو میگرفتم . دیدم بچه نمیاد و مثانش پر هست به همکارم گفتم باید مثانه رو خالی کنیم 😊اومدیم با سوند مثانه رو خالی کردیم جیشای خانمه با اون شیلنگه میریخت توی طشت زیر پاش صدای اب میداد. یکدفعه دیدم اون خانمه وقتی ادرارش داشت میریخت . وسط درد و جیغاش سرشو برداشت بالا رو به ما کرد و گفت خانما داره بارون میاد . من و همکارم مردیم ازخنده😅گفتیم خانم صدای شاشات هست بارون کجا بود
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/joinchat
201
9
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
کادوهای بی ربطی که برای معلمتون بردید چی بوده؟؟
کلاس چهارم ابتدایی بودیم و بسیاااار شیطون.
با دوستان پول گذاشتیم برای معلممون دوتا مایع دستشویی و ظرفشویی خانواده بزرگ گرفتیم.
جعبه رو که دادیم اول کلی ذوق کرد.بعد که بازش کرد کلی خندید و گفت اتفاقا نیاز داشتم🤣🤣
#مخاطب
من خودم دخترم معلم کلاس چهارممون آقا بود از این زیرپوشا که رکابی میگن بهش کادو دادم😂😂هنوز یادم میوفته خجالت میکشم:))))
#مخاطب
البته خنده دار که نبود، یک سنگ بزرگ رو کادو کردن برای خنده گذاشتن روی میز معلم. علاوه بر تنبیه جمعی بعدا مجبورمون کردن به همراه گل و کادو جمعا ازش معذرت خواهی کنیم:)
#مخاطب
دبیرستان برای معلم ادبیاتمون که آقا بود نون بربری کادو کردیم دادیم🤣
#مخاطب
بی ربط رو نمیدونم ادمین ولی من یادمه یه چند سال پشت هم به معلم و مدیر معاونام نیم سکه دادیم😩(ارزون بود اون موقع)
اگه همونارو نگه داشته بودم الان میلیاردر بودم
#مخاطب
دبستانی که بودم مامانم برای معلم آقا شال زنونه کادو پیج کرده بود
ومنم بردم براش😑
یادم میاد میخوام سرم رو بزنم به دیوار
#مخاطب
حدود ده سال پیش روز معلم رفتم یه تابلو نقاشی بردم براش فرداش رفتم در خونش پس گرفتم 😊
#مخاطب
خودم که نه ولی بابام میگفت برای معلم ریاضی شون هندوانه کادو کرده برده😂
#مخاطب
کلاس ششم بودیم یکی از بچه ها سوسک واقعی مرده رو گذاشت تو یه جعبه و گذاشتیم رو میز معلم بعد به معلم گفتیم اول اینو باز کن
باز کرد و خیلی ریلکس گفت از سوسک نمیترسم🚶🏻♀️
#مخاطب
دوم ابتدایی که بودم انگشتر طلای مامانمو کادوپیچ کردم بردم برای معلمم
بنده خدا چیزی نگفت تا تو ذوقم نخوره
ولی فردا به مامانم زنگ زد تا بهش برگردونه
خلاصه ازون به بعد دیگه چیزای گرون قیمت دم دستم نزاشتن:🦦🤣
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
📷 Photo
روز معلم رو به مادران محترم که تو این شرایط همچون معلمانی دلسوز در کنار فرزندان عزیزشون (گوشی به دست☺️☺️) همراهشون میکنن تبریک می گم.☺️
ⓙⓞⓘⓝ↷
317
5
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
سلام وخسته نباشی واقعا کانال توپی دارید..
دمتون گرم😍😍
سوتی من برمیگرده به یکسال ونیم پیش که عقد بودم منو اقایم از هم دور بود بدلیل کار در شهر دیگه وبه همین خاطر دیر به دیر همدیگرو می دیدیم😒
من پدرم به دلایلی اجازه وصل تلگرام بهم نمیداد وازاونجایی که شوهرم دلتنگ بود ازم عکس خواست عکس ….🙈🙈🙊
ازاونجایی که من تلگرام نداشتم خواست با گوشی پدرم بفرستم 🙈😱
که کار خطرناکی بود من قبول نمیکردم بلاخره بعداز قهرو غر غر زیاد بلاخره قبول کردم شبونه که همه خوابن بفرستم عکس که فرستادم پاکم کردم اما چه پاک کردنی
نمیدونم چرا پاک نشده بوده😢 صب که پدرم بیدار میشه همه رررومیبنه 🙈🙈🙈😢😢
بابام به رو خودم نیاورد اماباشوهرم کلی دعوا کرده بود
بامنم چندروز حرف نزد ولی من نمیدونستم قضیه چیه تا اینکه شوهرم بعداز دوسال دیشب بهم گفت اولش خیلی خجالت کشیدم😓😓
ناراحت😔 اما بعدش با شوهرم کلی خندیدیم😂🤣😂😂😂🤣
ببخشین طولانی شد😘
حرف من اینه که پدرو مادرا لطفا دوره عقدو نامزدی زیاد سخت گیر نباشن...
سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
283
4
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
نگران ما نباشید، هرچند خوب نیستیم! هرچند بلاتکلیفیم و جایمان امن نیست! نگران ما نباشید، ما تنها ماندگانِ ساکت و بیصدای بمباران و گرانی و اخبارِ آشفتهی ناگریز... اینجا هیچچیز رو به راه نیست. ما خوب نیستیم، قلبهایمان پر است از اضطرابهای مداوم و گلویمان پر است از بغضهای نگریسته... ما که دور ماندهایم از خاکریزها، از زندگی، از آرامش، از جوانی، از عشق... ما که ترسیدیم و بسیار ترسیدیم اما نگریختیم، لرزیدیم و بسیار لرزیدیم اما ایستادیم. ما که هنوز باورمان نشده بعد از این به جای آرام و قرار و چیزهایی که دوست میداشتیم، باید به زنده بیرون آمدن از جنگی فکر کنیم که دوست نداشتیم و برای آن هیچ جایی در جهانمان باز نکردهایم... ما که هربار با غرش ابرها، گریه میکنیم. زیاد گریه میکنیم... ما که صدای جنگندهها و موشکها، عادیترین موزیک اینروزهایمان شده...
نگران ما نباشید، به جای ما طبیعت را نگاه کنید و چشمهای معشوق را نگاه کنید و آسمان آرام را نگاه کنید و عاشق شوید و در آغوش بگیرید و بخندید و خوب باشید و زندگی کنید. نگران ما نباشید... هرچند...
ما خوب نیستیم...
طوفان
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
259
0
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۹:۴۳
سلام بر مهربانوی عزیز و دوستان سوتی ده گرامی 😊
خاطره من برمیگرده به زمان زایمان دومم تو زایمان اولم چون ناشی بودم زود رفتم بیمارستان واسه همینم از شب تا صبحی که بستری بودم واسه زایمان نیم ساعت یه بار توسط ماماهای تحت آموزش معاینه میشدم تا ببینن دهانه رحمم چقدر باز شده دیگه اونجام زخم شده بود و میسوخت بس که انگولکش کرده بودن 😩😩😩 قسم خوردم تو زایمان بعدیم اینقدر زود نرم مثلا دیگه با تجربه شده بودم بعد سه سال دوباره باردار شدم تا زمان زایمانم رسید شب ساعت 11/5 کیسه آبم ترکید من ولی صبر کردم که دردام شروع بشه بعد نیم ساعت یواش یواش دردام و خ.....یم شروع شد بازم نرفتم بیمارستان تا صبح تو خونه پیاده روی کردم شوهرمم بیدار نکرده بودم 😒 ساعت شش صبح دیگه دردام طاقت فرسا شد و منم شروع کردم به جیغ وداد بیچاره شوهرم از خواب پریده بود منگ داشت منو نگاه میکرد 😳😟😦 به خودش اومد زود آماده شدیم رفتیم بیمارستان اونجا مامای کشیک که معاینه ام کرد گفت سریع ببرینش اتاق زایمان سر بچه خورد به دستم دیگه وقت نشد لباس عوض کنم 😰 منو با تخت بردن تو اتاق زایمان اونجا خانما داشتن درد میکشیدن همینکه ماما اومد بالا سرم پسرم پرید بیرون🤪😂😂 بیچاره دست پاچه شده بود زود بچه رو گرفت و بند ناف رو برید خیلی ترسید انتظار نداشت زود کارم تموم شه زیر لبم وقتی داشت بخیه میزد غرغر میکرد که یه دفعه میزادی بعد میومدی 😂😂😂🤣🤣🤣 بعدم رو به خانمایی که اونجا بودن کرد و گفت زاییدن به این میگن نه شما که از شب تا صبح سرمون رو بردین یکی تونم نزایید 😂😂😂🥰🥰 ولی بعدا همسرم کلی دعوام کرد که چرا بیدارش نکردم و زود نرفتم بیمارستان اگه خودم یا بچه طوریش میشد چیکار میکردم . ممنون از توجه تون دوستون دارم و واسه خوندن همه سوتی ها و خاطره ها لحظه شماری میکنم ❤️❤️❤️❤️ ببخشید که طولانی شد
#سوتی_های_زنونه
245
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
شهاب بیابریم ناهار مادرت ازچشم من می بینه ببین خانواده تو ازکوچکترین خطای من دلخورمیشن ولی من هرشب باتو تامرزمرگ میرم وکسی نمیدونه غمگین نگام کرد بلندشدازکنارم ردشدورفت توحیاط صورتشو باصابون شست اومد کنارم نشست عموم وپسرعموام گفتن جشمات چراقرمزه گفت صابون رفت توچشمم زن عموم یه نگاه غضبناک به من انداخت شهاب فهمید گفت مادرچیه مگه گناه راضیه اس خب صابونه دیگه چشمموسوزوند خداشاهده اگه جلوی خودمونگرفته بودم وشهاب پشتم درنیومده بود معلوم نبود عصبانیت این یک ماههو چطوری سره زن عموم خالی میکردم خواستم پاشم لباس موگرفت ناهار خوردیم عموم گفت راضیه می خوای ببرمت خانه پدری به شهاب نگاه کردم گفت باهم میریم شب هم برمیگردیم نفسم رفت خدایا چرا ولم نمیکنه گفتم بله عموجون رفتیم جز مادرم کسی براش مهم نبودبرگشتم دست پدرمو بوسیدم هرجا رفتم شهاب دنبالم اومد دلم سوخت وبه کسی چیزی نگفتم گفتم نترس شکنجه گرمن نترس به کسی چیزی نمی گم عمیق وغمگین نگام کرد بعدش رفت روپله های حیاط نشست نزدیکای ساعت پنج گفت راضی بریم وبازباهم برگشتیم رفتم آشپزخونه چهره ی درهم زن عموم وجواب سلام نصفه اش خبراز این میداد که عموم دعواش کرده بود شام خوردیم اومدم حیاط آسمون ونگاه کردم خدایا قبلا چقددوست داشتم شب بشه خستگی هام تورخت خواب کهنه ام دربره ولی الان ازشبات متنفرم خدا مجبوری رفتم اتاق دیدم شهاب جاشورو زمین اندخته باچشمای غمگین گفت شب بخیر 😳😳😳 ینی امشب کاریم نداره خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت تاصب بگم بازم کمه سره جام خشکم زده بود انگار یکی تومغزم گفت دلت کتکاشومی خواد فوری رفتم تورخت خواب وبرق وخاموش کردم. شبای دیگه هم همینجوری تا یه هفته کاریم نداشت انقدراین یه ماه واذیت شدم که تاصب جنازه بودم وچیزی نفهمیدم شب هشتم دیگه نتونست تحمل کنه و بهم حمله کرد بهت زده فقط نگاش کردم بازدوباره سرمو می کوبید روتخت خواب سرم ذوق ذوق میکنه ینی یه هفته جلوی خودشوبخاطرمن گرفته بود آخ شهاب من عاشقت شدم عاشق شکنجه گرم سردرد امونموبریده وباز ازرونرفتم وبه صورت قشنگش فک کردم چرابعداین همه عذاب بازمثل احمقادوسش دارم
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
📷 Photo
🔴📡من یک زنبوردار ایرانیام که کنار همسرم و پدرم در دامنههای سبلان، عسل ناب و ارگانیک تهیه میکنیم 🐝⛰
اگه تابستون اومدی اردبیل، حتماً بیا گردنهی حیران از کندوهامون دیدن کن 😍🌿
چرا عسل ما اینقدر خاصه؟
⭕️۱۰۰٪ طبیعی و خام – همونطور که زنبورها ساختن
⭕️ ارگانیک، سالم، بدون سم و آلودگی
⭕️ قابل مصرف برای دیابتیها (با مشورت پزشک)
⭕️ طعم و عطری کمنظیر از دل کوهستان
فقط یک قاشقش کافیه تا عاشقش بشی! ✨
ارائه برگه آزمایش🖥 و ضمانت نامه✏️ رسمی
بهترین عسل ایران ساکاروز 2% و بخر 568.000هزار
عضویت در کانال 👇👇👇
https://t.me/+ejr3jVZOO2Y2MTM0
📱📱📱📱
https://t.me/+ejr3jVZOO2Y2MTM0
1,980
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
🎥 Video
دیگه لازم نیست برای رفع چین و چروک دنبال تزریق و دردسر باشی…🤯
❌ با کرم بیوممتیک فقط توی ۲۰ روز پوست صورتت لیفت و روشن کن ❌
🔹 رفع چین و چروک و رفع شلی پوست
🔹 درمان لک و درمان جوش و منافذ پوست
🔹 روشن کننده قوی و جوانسازی قوی پوست
👈🏻 همین الان میتونی کرم بیوممتیک اورجینال با 🎁 ۵۰ درصد تخفیف ویژه 🎁 ثبت سفارش کنی تا قبل عید تمام مشکلات پوستتو از بین ببری 👉🏻
✅ جهت مشاوره سریع و رایگان و سفارش به آیدی زیر مراجعه کنید
https://t.me/khavarii_1https://t.me/khavarii_1
✅ بزن روی لینک و نتایج واقعی رو نگاه کن شگفت زده میشی
https://t.me/+eRuUjEZxER1hMWU0https://t.me/+eRuUjEZxER1hMWU0
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
داستان راضیه دختر بلوچ به قلم باوان. ادامه داستان خداکنه هیچ وقت برنگرده ولی بازدلم یه چیزدیگه می گفت روزپنجم برگشتن خداشاهده مردم کاش خودم بمیرم هرچی تواتاق بغلم کرد حالم خوب نشد قلبم ازترس خودشو به قفسه سینم می کوبید کلی واسم لباس وپارچه ودمپایی های خوشکل خریده بود ولیچه فایده دوباره شب اومد باز شکنجه گرمن به معنای واقعی شکنجه ام کردصدامونمی شنید اصلامنو نمیدید نشستم زارزارگریه کردم انگار براچند دقیقه به خودش اومد سرشو بین دستاش گرفت یه نگاه غمگین بهم انداخت وگفت منو ببخش دخترعمو وباعجله رفت بیرون من باتوچیکار کنم چراازت نفرت نمیگیرم چرابعداین همه شکنجه ول نمیکنم برم رفتم جلو آینه ازقیافه خودم ترسیدم جای ناخوناش زیرگردنم روبازوام داشت بهم دهن کجی میکردچه تازه عروسی یقیه ی لباسم وازبس کشید دیگه قابل پوشیدن نیست به کی دردموبگم کی حرفاموباورمی کنه رفتم توحیاط صداش می اومد رفتم پشت انباری دیدم داره میره طرف کوه دنبالش رفتم پشت یه نخل قایم شدم دیگه درختی نبود نزدیک تربشم اماقابل دیدبود چهاردستوپاشدو به ماه زوزه کشیدبعدش باسرعت ازم دورشد قلبم داره میترکه این چه بلاییه سرس اومده مگه میشه ترسیدم کسی متوجه نبودنمون بشه یاکسی منوببینه رفتم خونه تاخونه گریه کردم رفتم زیرتخت فردابه برادرم میگم بیاددنبالم من تاکی بایدکتک بخورم شایداینجوری مجبوربشن ببرنش دکتر نمیدونم کی برگشته توخواب وبیداری بودم صدای همهمه میاد میگن نیست همه جاروگشتیم گوشاموتیزکردم باعجله اومدتو زن عموم باهاش اومدتو گفت مادرگوشیم کو زن عموم گفت شهاب نکنه تورودیده گفت نمی دونم نمیدووونم الان چکارکنم نشست روتخت زن عموم گفت میرم خونه راشده شاید اونجا باشه کم کم اومدم بیرون به حالت گیجی که یعنی تازه بیدار شدم گفت راضیه؟ گفتم سلام به حالت دست پاچه گفت اونجا چکار میکنی گفتم تنهاشدم ترسیدم نیومدی رفتم زیرتخت خوابم برد بغلم کرد محکم بوسم کرد گفت قول میدی ولم نکنی نتونستم جوابشوبدم فقط نگاش کردم وگفتم نمیدونم تووشکنجه های شبت عقوبت کدوم گناه نکردمه دستاش از دورم شل شد وپاشدم اومدم بیرون براصبونه نیومد هرچه قدزن عموم صداش کرد جواب نداد براناهار زن عموم باحالت دلخوری گفت شوهرت صبحانه هم نخورد نمیخوای صداش کنی؟ پاشدم رفتم تواتاق سرشوبلندکرد چشم توچشم شدیم چشماش قرمزشده بود چقدر گریه کرده بود دلم واسش سوخت ولی کی دلش واسه خودم بسوزه😭😭
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
سلام
دختر خانمی که شیشه مغازه شکوندی خاطره ات رو خوندم خیلی خوشم اومد از اینکه کاری کردی که دیگه کسی مزاحم کسی نشه با این آدمهای مریض باید همینجور برخورد کنی ولی ایکاش تنها نمیرفتی
من سال۵۹ پسر دومم دنیا اومد بعد از بیمارستان رفتم خونه مادرم چون یه بچه کوچک دیگه داشتم مامانم گفت بیا خونه ما تا بهت رسیدگی کنمبعد سینه من زخم شده بود نمیتونستم بچه شیر بدم همزمان که بچه شیر میخورد من از زور درد گریه میکردم یکی از همسایه های مادرم یه جعبه خالی پماد خارجی آوردگفت این پماد خیلی خوبه براش بگیرین بزنه خوب بشه بچه بتونه شیر بخوره پدرم خدا بیامرز چند تا داروخونه رفته بود نداشتن رفت سمت خیابون جمهوری یه داروخانه بود رفت تو گفت از اینپماد میخوام متصدی داروخانه گفت نداریم اینا خارجی هستن وارد نمیشه نداریم پدرم همینجور که قفسه هارو نگاه میکرده دیدش از این پماد چند تا تو یکی از طبقه ها هست به داروخانه میگه آقا دارین اونجا هست بدین من دخترم لازم داره نمیتونه بچه شیر بده خلاصه هر چی پدر من میگه اینا نمیدن بعد بابام میره بیرون یه آجر بزرگ پیدا میکنه میاد تو داروخانه میگه یا بده یا میزنم شیشه داروخانه تو میارم پایین یه کم درگیری پیدا میکنن یهوپدرم تا میاد بزنه تو شیشه مسئول داروخانه میاد میگه بیا پدر جان بهت بدم کلی پول شیشه هست به خاطر یه پماد منو بدبخت نکن بعد پدرم کلی فحش به اون اولی میده و از مسئول داروخانه تشکر میکنه پماد میگیره میاره وقتی واسه ما با آب و تاب تعریف میکرد کلی ما خندیدیم خودش میگفت با آدم زبان نفهم باید اینجوری برخورد کنی اگر از اول میداد که فحش نمیخورد منم دو دفعه از اونپماد استفاده کردم خوب شدم دیگه بچم راحت شیر میخورد( مادر)
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
1,470
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
بعداز یک هفته راهی خونه عموم شدیم دوباره چنگ زدناش دوباره دردودردودرد خدایا کمکم کن ازدر رفت بیرون لباس پوشیدم اومدم بیرون پس کجارفت کجامیره با این عجله صورتمو شستم وکنارحوض نشستم دوباره گریم گرفت توتمام عمرم ازهیچ کس کتک نخوردم حالا داره ازدماغم میاد فقط مادرم یه وقتایی بامگس کش یکی میزددلم براش تنگ شده پاشدم بازرفتم زیرتخت بغض کردم هنوزباورم نمیشه این چه حالتیه ینی چه مرضی داره سرم داره میترکه الانه که دوباره بیاد بوبکشه خداروشکرکه حداقل تشخیص نمیده تابتونه منواز زیرتخت پیداکنه نمیدونم کی خوابم برد که دم دمای صب بازخودشهاب شده بودوبرگشت صدام زدچیزی نگفتم تابره بیرون رفت وزوداز زیرتخت بیرون اومدم وپتورودرآوردم تا شک نکنه خیرسرم تازه عروسم کاش بمیرم راحت بشم برگشت تواتاق گفت سلام عزیزم کجابودی گفتم حیاط پس چرامن توروندیدم بعد چشماشوتنگ کرد باورنکرد ولی بازاومدمحکم بغلم کرد همه ی جاهایی وکه دیشب چنگ انداخته بودو بوس کرد اشکم چکید اونم ی هاله اشک توچشماش حلقه زد وگفت ببخشید عزیزم بعدم چشماموبوس کرد وای خدا پس چرا من این شکنجه گرودوسش دارم 😭دستموگرفت کشونددنبال خودش گفت بیامادر نون تازه پخته صبحانه بخوریم خداکنه هیچ وقت شب نیاد همین جوری مهربون بمونی چندساعت بعدبا عموم رفتن چابهاربرای کاری ومنوزن عموم تنها شدیم گفتم زن عمو شهاب مریضه چشماش دودومیزد نگاهش وازم دزدید گفت مریض؟فهمیدم برام دردسر درست می کنه گفتم آخه رفتن چابهار گفت نه پس خودتونم می دونید😭ومنوبدبخت کردید دلم گرفته ازشون خیلی ناراحتم وقتی میدونی بچه تون مریض چرا یکی دیگه روهم باهاش بدبخت میکنیدرفتم تواتاق جارو بزنم جاروی ما شاخه های خرماس داشتم جارومی کشیدم که چند موی حیوون به جاروچسپید قسم میخورم موهای بدن شهاب بود همه روجم کردم ی جا گذاشتم خودش نبینه انقدر بهم ریخته ام که فقط خدامی دونه تودلم چی میگذره دست ودلم دیگ به کارنمیره همونجانشستم روتخت زن عموم صدا م کرد راضی کجاموندی اینجام زن عمو تندتندجاروکشیدم و رفتم پیشش گفت چراانقد جارو کشیدن وطولش دادی گفتم ببخشید یه لحظه سرم گیج رفت چشماش برق زد یه لبخند نشست کنج لبش شهاب زنگ زد رفتم تو اتاق سلام عزیزم خوبی چه میکنی گفتم شهاب یه کم مکث کرد وگفت جانم گفتم میری دکتر واسه مریضیت نزاشت دیگه حرف بزنم قط کرد استرس گرفتم نکنه برگرده اذیتم کنه چهارروز نیومدن چهارروزه مثل آدم میخوابم همچنان زیرتخت با کوچکترین صدایی تامرزسکته میرم
ادامه…
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
🎥 Video
💣بمب لاغری سال 2026 رونمایی شد💣
هرچی دوست داری بخور و لاغر شو
🧭رسیدن به وزن دلخواه بدون ورزش و رژیم
🧭۷ الی ۱۰ کیلو کاهش وزن تنها در یکماه
🧭دارای تاییدیه وزارت بهداشت
برای دریافت اطلاعات بیشتر و بهره مندی از تخفیف استثنایی ، همین حالا روی لینک زیر کلیک کنید.📲
https://landing.creditsw.ir/UJBQu
https://landing.creditsw.ir/UJBQu
2,110
2
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
باورم نمی شد چقدر الکی غصه خوردم توخوابم نمی دیدم پسری به این زیبایی منوبخواد برخلاف شهرهای دیگ که عروس ومیبرن خانه داماد رسم ما داماد ومیارن خانه عروس ماروبردن تواتاق حجله شام خوردیم وزنای اقوام کنارم بودن کم کم همه رفتن منتظر دامادشدم اومدتو احساس کردم تیک عصبی داره اومدجلو دست کشید زیرگردنم محکم ناخوناشو تو گوشت بازوم و پاهام فروکرد خیلی دردم اومد دورم چرخ میزد بدنمو بومی کشید بااین کارش عوق زدم حالم بدشد یهو ازموهام گرفت سرمومی کوبیدروی تخت خواب مثل وحشیا لباسامو ازتنم می کشید مثل یه غریبه بهم تجاوزکرد احساس کردم الان که بمیرم سرم گیج میرفت باورم نمی شد کارشوکردورفت بیرون بهت زده یه گوشه نشستم زارزدم لباسای پاره پورموپوشیدم ازاولشم دلم گواه بدمی داداون صورت آروم چطورممکنه خدایا؟خیلی ازش ترسیدم ی پتو وبالش انداختم زیر تخت خوابمون ورفتم اونجا خوابیدم نمیدونم چندساعت گذشته صدای خرناس اومد وحشت زده گوشه ملافه رو کنار زدم دیدم یه گرگ شبیه انسان ۴دست وپا داره میادتو صورتش ازموپوشیده شده بود قسم میخورم شهاب بود موهای بدنش سیاه سیاه وبلند یه چیزی شبیه گرگ مثل حیون ازپوزش بومیکشه یکم توخونه چرخید و رفت بیرون آب دهنموخشک شده تمام بدنم میلرزه به خداقسم که هیچ کسی این حرفم وتاابد باور نمی کنه مونده بودم چیکارکنم؟ لباساموعوض کردم صبح ساعت ۵ اینجا همه بیدارمیشن میان دیدن عروس که ببینن کارشون وانجام دادن یانه زنا اومدن تو همه بوسم کردن صبحانه رو اوردن تواتاق مارسم داریم سه روز دراتاق حجله میمونیم اقوام توحیاط رقصو پایکوبی دارن شهاب اجازه گرفت بیادتو ازدراومدتو بالبخند قسم میخورم اگه دراومدنی بود الان شاخ درمی آوردم دستمو گرفت یخ زدم ینی فیلمشه یاچیزی یادش نمیاد بصورت بی نقصش نگاکردم گفت عزیزم ندرت بی تی چما ینی قربون چشمات برم چی میتونستم بهش بگم ینی لال شده بودم 😔😔 یک هفته گذشته شبا بدنموچنگ میزد ومثل حیون بود روزا مهربون وآروم انقدکتک خوردم که همه جای بدنم کبوده و درددارم 😭😭 خوب که دقت کردم دیدم که وقتی ماه درمیاد این شکلی میشه
ادامه…
#سوتی_های_زنونه
https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
📷 Photo
این چت بالا زندگی منو تغییر داد
تنها کارگری میشناختم که میلیونر شد و رازشو ازش پرسیدم و این چت برای اون زمان و زندگیم تغییر کرد
https://t.me/ramtin_futures
2,710
0
سوتی های زنونه 😅😉❤❤
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۲۳:۲۴
🎥 Video
تغییر قیافه خواننده معروف..سوژه ی فضای مجازی شد‼️
منم باورم نمیشد تا کامل ویدیو رو دیدم 👀
رویش مو حتی در نواحی طاس 👌🏻
3 برابر شدن حجم موها بدون روشهای تهاجمی💚
تا عید خیلی نمونده پس اگه دنبال یه تغییر خفنی همین الان شروع کن .
بزن رو لینک زیر و از تخفیف عیدانه بهره مند شو👇👇
https://landing.creditsw.ir/7646h
https://landing.creditsw.ir/7646h