"مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است."
«لودویگ ویتگنشتان»
متافورا، حرکتی از سطح واژهها به سوی لایههای پنهان اندیشه.
علاقهمند به هنر، عکاسی، موسیقی و نویسندگی
«دانشجوی ارشد فلسفه»
کتاب و سایت عکاسی من:
https://t.me/metaphora_p
ارتباط:
@Adam_mbot
Join @p_mana for exclusive httpstmemetaphora_p and adam_mbot content and discussions in 23
pinned «نالهی زمین و آسمان را جور دیگری میشنوم؛ گویی اندوهی آرام چون مهی سنگین بر جهانم مینشیند. به آرامی از تخت جدا میشوم، نه برای گریز، بلکه برای لمسِ آنچه دیگر شبیه گذشته نیست. گامهایم را بر چوبهای خاموش میگذارم؛ چوبهایی که هنوز پژواکی از زندگی در سکوتشان…»
0
0
0
Metaphora | مِتافورا
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۵۳
ما اغلب از رنج میترسیم، نه بهخاطر خود درد، بلکه چون گمان میکنیم نباید وجود داشته باشد. اما بخش زیادی از رنج ما از همین توقع ناشی میشود. زندگی هرگز وعده نداده که منصفانه، قابلپیشبینی یا هماهنگ با آرزوهای ما باشد. درد، در بیشتر مواقع، نه علامت خرابی زندگی، بلکه یادآوری مؤدبانهای است از شرایط انسانیمان: موجوداتی حساس، امیدوار و تا حدی خیالپرداز در جهانی بیاعتنا. شاید بلوغ زمانی آغاز شود که رنج را نه یک رسوایی، بلکه یکی از نشانههای طبیعی زندهبودن بدانیم.
🖋 خودنوشت در باب رنج
🌱
7,220
92
0
Metaphora | مِتافورا
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۵۳
pinned «ما اغلب از رنج میترسیم، نه بهخاطر خود درد، بلکه چون گمان میکنیم نباید وجود داشته باشد. اما بخش زیادی از رنج ما از همین توقع ناشی میشود. زندگی هرگز وعده نداده که منصفانه، قابلپیشبینی یا هماهنگ با آرزوهای ما باشد. درد، در بیشتر مواقع، نه علامت خرابی زندگی،…»
0
0
0
Metaphora | مِتافورا
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۵۳
نالهی زمین و آسمان را جور دیگری میشنوم؛
گویی اندوهی آرام چون مهی سنگین
بر جهانم مینشیند.
به آرامی از تخت جدا میشوم، نه برای گریز،
بلکه برای لمسِ آنچه دیگر شبیه گذشته نیست.
گامهایم را بر چوبهای خاموش میگذارم؛
چوبهایی که هنوز پژواکی از زندگی در سکوتشان مانده است.
درِ چوبی را که میگشایم،
گویی جهان فرو نریخته؛ خاموش شده است.
تپههای سبز و خرم، آواز پرندگانِ آزاد،
و بادِ آرامی که سروها را بیدغدغه به آسمان میسپرد،
اکنون
در خاطرهای دور حل شدهاند.
آتش، بیهیاهو همهچیز را در خود کشیده است،
و شیونِ کودکان و زنان نه فریاد، که موجی خسته است
در هوای سنگین.
باد هنوز میوزد، اما دیگر پیامآور زندگی نیست؛ صدای سوختن را چون رازی تاریک
با خود میبرد،
و شکستنِ درختان در سکوتش
آرام تکرار میشود…
گویی زمین و آسمان از تکرار دیدن آنچه انسان بر سر انسان می آورد به ستوه آمده اند ...
🖋خود نوشت
3,980
24
Metaphora | مِتافورا
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۵۳
شبها را جور دیگری دوست دارم؛
گویی اقیانوس تاریکی،چونان امواجی آرام بر ساحل دنیای خاکیام مینشیند.
آری، امواج سیاهش جهان مرا فتح میکند،
و آنگاه، همهچیز بیانتها میشود.
گویی همهچیز در تاریکی مطلق غرق میشود...
دستانم را به دور خودم میتابم و چشمانم را به تاریکی شب میسپارم
آری خود را در این بیکرانه
در این تاریکی مطلق، غرق میکنم...
🖋 خودنوشت
زندگی آنطور که آرزو میکنیم، طرحریزیشده و منطقی پیش نمیرود. بیشتر شبیه مجموعهای از اتفاقهای پراکنده است؛ دیدارهایی که بهموقع نمیرسند، رؤیاهایی که به دلایل نامعلوم فرو میریزند، و تصمیمهایی که در لحظه درست به نظر میرسیدند اما بعدها طعم تلخی میگیرند.
بااینحال، ما تنها زمانی شکست نمیخوریم که بتوانیم از میان این آشوب، داستانی بسازیم؛ روایتی که در آن هر زخم معنا داشته باشد و هر خطا نشانی از راهی باشد که باید پیموده میشد.
ما نویسندگان بیقراری هستیم که از دل تصادفها، معنا میتراشیم.
🖋خودنوشت در باب زندگی
🖼 | Snow Storm, J. M. W. Turner,1842
🌱
8,530
65
Metaphora | مِتافورا
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۵۳
شب که فرا میرسد، به گوشه اتاقم پناه میبرم؛
به تاریکی آرام شب
و به نور نرم مهتاب.
تاریکی، گویی مرا در آغوش میگیرد؛
آغوشی ابدی...
غرق در نیستی...
عاری از هر «هست بودن»...
🖋 خودنوشت