هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_496
با آن قد بلندش به سمتم خم شد و چشم در چشمم گفت:
-باید متذکر بشم که تمام هزینه رو قبل از تماشا دریافت می کنیم.
-پس هزینه داره ؟
پلک هایش را به نشانه جواب مثبت روی هم فشرد
در حرکتی غافلگیر کنندت پای راستم را بلند کرده و با تمان توان به مچ پایش کوبیدم
-اینم هزینه اش آیین فرهنگ
بی توجه به آخ بلند و بالا وپایین پریدنش ادامه دادم:
-همین که ریسک این رو کردم که با یک عالمه مهمون اتاقت رو ببینم باید خدا رو شکر کنی و ممنونم باشی
تقریبا نالید :
-با تو چرا نمیشه شوخی کرد
کف دو دستم را به هم کوبیدم:
-یالا عجله کن
نگاهی به در انداختم
-قبل از اینکه پیدام کنند باید ببینمش
دستش که با دلخوری به سمت چرخاندن محور رفت
صورتم را به عدسی ها چسباندم و با تمام وجود خیره شدم.
با صدای آرامتر از حد معمول و لحنی خنده دار شروع به خواندن کرد :
شهر، شهر فرنگه، از همه رنگه، خوب تماشا کن، این جا پاریسه، پایتخت فنارسه!، این جشنی که میبینی جشن گلها اسمشه، این دختر پادشاه فرنگ پطرس شاهه، خوب تماشا کن، بنشین سیاحت کن، شبای فرنگستون تا خود صبح روشنه، شهر فرنگه، از همه رنگه …
بی اختیار از خنده ریسه می رفتم و دانه دانه عکس ها را با حظ و لذت تماشا می کردم.
خودم را دختری بازیگوش در خیابان لاله زار تهران قدیم تصور می کردم ، که لابه لای مردهای کلاه شاپو به سر و زن های آلامد آن دوره با کلاه های بزرگشان می لولیدم . بچه ای که در تمنای یک لحظه دیدن این عکس ها شهر فرنگ با دوستانش حاضر هست همه چیزش را بدهد .
7,850
0
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_497
با حرکت دستش پرده را روی عدسی انداخت و با لحنی داش مشتی و سرما خورده گغت:
-سگ سیاه نخوردت!
در حالی که از خنده روی پا بند نبودم گفتم:
-مشتی خیلی تو نقشت فرو رفتی
کلاه شاپوی مشکی رنگی از مخده برداشت و روی سرش گذاشت:
-چه کنیم مادمازل ما برای راحتی خیال شوما دست به هر کاری می زنیم فقط کافیه یه گوشه چشم از شوما نصیب ما بشه دنیا رو گلستون می کنیم واس خاطرت
ترکیب عینک و چال گونه با کلاه شاپو عجیب و غریب ترین نوستالژی دنیا را از او ساخته بود
-واوووو چه مرد جنتلمن بامزه ای
اخمی ساختگی میان ابروهایش نشست:
-این کلمات جلف چیه برای ما به کار میبری ضعیفه
بعد در حرکتی ناگهانی دو سمت کمرم را گرفت ، از زمین بلندم کرد و روی میز چوبی نفیسی که برای مطالعه استفاده میشد نشاند.
گرمای دستانش ارتعاشی ویرانگر به تنم انداخت
لرزشی که قلب کوچکم را به سان ریزش بهمنی ویرانگر از جا می کند .
بدون اینکه به گونه های گل انداخته ام نگاهی بیاندازد به سمت کتابخانه چوبی رفت و از یکی از قفسه
ها کلاهی که بلندی اش به نیم متر می رسید و جواهری یاقوت نشانی رویش نصب شده بود برداشت.
منی که به واسطه عشق و علاقه ام دستی در تاریخ داشتم این مدل کلاه ها را به خوبی می شناختم.
8,040
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_494
با انگشت شروع به شمارش کرد
قبل از اینکه به سه برسد از جا پریدم
و پله ها را دو تا یکی دویدم.
طبقه دوم که رسیدم انگار فشارم از شدت هیجان واسترس پایین افتاده بود روی فرش های دستباف قرمز رنگ عزیز جون زانو زدم و با دست نرده چوبی را سفت چسبیدم.
از لای نرده ها می دیدم که با آرامش دانه دانه پله ها را بالا می آید و هر چه نزدیک تر میشد قیافه وارفته ام را می دید نیشخندش پر رنگ تر میشد.
ترکیبی از خنده و دلخوری درونم موج میزد
با قیافه ای که نیمی لبان خندان و نیم دیگر ابروهای در هم گره خورده تشر زدم:
-من تا مرز سکته بردی بعدش خودت سلانه سلانه از پله ها بالا میای
دو دستم را گرفت با یک حرکت از روی زمین کندم و پچ زد :
-خوب من اگه از پله ها می دوییدم بالا خانواده فکر نمی کردن دارم یک غلطی می کنم
به سمت پله ها تاب خوردم :
-من میرم پایین گلی بیچاره من پیدا نکنه هول می کنه
دوباره به سمتی کشیدم و گفت:
-از اول با گلی هماهنگم
چشم غره ای به موهای پس کله اش زدم :
-یک مشت خائن دور و برم گرفته
جلوی در مشکی رنگ ایستاد و بازش کرد و مرا با خودش داخل کشید
در اتاقش ،حکم کمدی را داشت
که مرا به سرزمین نارنیا پرتاب کرد
6,970
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_495
به قدری هیجان زده شدم که بی اختیار اصوات نامفهومی
از دهانم خارج شد .
حاضر بودم قسم بخورم که اینجا شبیه هیچ اتاق پسرانه دیگری در دنیا نبود
یک کتابخانه چوبی عظیم که تا سقف امتداد داشت دیوار سمت چپ را پوشانده و در قفسه هایش هزاران جلد کتاب و مجسمه با هارمونی بینظیری در کنار هم چیده بودند.
سمت راست مخده سنتی با یک عالمه بالش های چهل تکه و پشتی های گرم و نرم قرار داشت.
اما چیزی که چشمانم را برق انداخت شهر فرنگی بود که گوشه اتاق خودنمایی می کرد
صدایم خود به خود بلند شده بود:
-تو اتاقت شهر فرنگ داری آیین
به سمتش پرواز کردم و دستی به ظاهر فلزی و طلایی رنگش کشیدم
-تو رو خدا بیا می خوام زودتر عکس هاش ببینم.
-اتاقم رو دوست داری
با ذوق سری تکام دادمکه باعث شد فرفری هایم در هوا تاب بخورد
-خیلی باحاله
با شیطنت ابرویی بالا انداخت :
-همینجوری مجانی نمیشه که خانوم دیدن شهر فرنگ خرج داره
چشم غره ای برایش رفتم
شیطان میان چشمانش چنبره زده و از خوشی بال بال زنان می رقصید .
7,350
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_491
صدای خانم دکتر خانم دکتر از هر طرف خانه را برداشته بود
نور دخت داشت از زن عمو و عزیز جون برای دیر رسیدنش عذرخواهی می کرد .
سارا بازویش را آرام نوازش کرد و گفت :
-عیب نداره عزیزم می دونیم چقدر سرت شلوغه و مریض داری ،حالا خداروشکر آیین اومد دنبالت تنها این همه راه نیومدی
-مرسی سارا جون آره خدا آیین رسوند چون ماشینم خراب شده تو تعمیرگاه است .
یک قهوه لطف میکنی چشمام از زور خستگی باز نمیشه.
نگاهی به سماور گوشه اتاق که روی تخت چوبی قل قل
می کرد انداختم
و لم دادم به پشتی
از شدت ناراحتی پیامکی که همان لحظه روی گوشیم افتاده بود نخوانده پاک کردم
این که با بهانه و بی بهانه همیشه راهش به او ختم میشد
خسته ام کرده بود.
پنج دقیقه بعد گوشی ام دوباره لرزید این بار همان طور که خیره قهوه خوردن نوردخت بودم پیامش را باز کردم:
-کفشات تو جا کفشی و پالتوی آویزونت رو رخت آویز
عطرت تو کل خونه پیچیده بود
به نظرت طبیعیه سراب
هر جا که تو باشی
حس خونه رو میده
7,400
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_492
آهی از عمق وجود کشیدم
چی میشد اگر هجده ساله بودم
آن وقت تا می توانستم به خاطر این همراهی دو نفره سرش جیغ و داد می کردم
حتی میشد مثل کتاب ها اشک میان چشمانم جمع شود و هق هق کنان از خونه عزیز جون فرار کنم .
حالا اما باید می ماندم و مثل یک زن بالغ و منطقی از او توضیح می خواستم
خاصیت دنیای واقعی این بود .
اما اندکی بی توجهی که به جایی بر نمی خورد
دنیا چه فایده ای دارد اگر معشوقت ناراحتی ات را با پوست و گوشتش احساس نکند .
یک ساعت بعد خانم های غریبه دانه دانه شروع به رفتن کردند
تمام این مدت سعی داشتم به پیام های رگباری اش بی اعتنا باشم .
به گلی که مدام در جایش وول می خورد توپیدم
-امروز چه دردته ؟اختیار زبون و بدنت به کل از دست دادی؟
آرام پچ زد :
-سرابی دستشویی دارم؟
به من چه تا نوک زبانم اومده بود که چشم هایش را مظلوم کرد
-باهام بیا ،تو رو خدا ،خواهری
-خیلی خوب راه بیافت بریم
پشت در دستشویی به دیوار روبه رو تکیه داده و بی اختیار یاد ملاقات ناخوشایندم با آیین افتادم
خشمم از او شبیه به زودپزی آماده انفجار بود
نیشخندی روی لبم نشست
-چی گفته بود؟
-گقته بودم مو وزوزی
8,840
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_493
شنیدن ناگهانی صدای گرفته اش در گوشم باعث شد از ترس قالب تهی کنم
قبل از اینکه به خودم بیایم دستم را چسبید و من را به دنبال خودش کشید .
-داری چی کار می کنی؟
از راهروی پیچ در پیچی گذشت سرش چرخاند و چشمکی زد :
-گفتم که می خوام اتاقم بهت نشون بدم.
اعتراض کردم:
-دیوونه شدی خونه پر از آدمه
پشت یک ستون پناه گرفت و دستش را به نشانه سکوت روی بینی اش گذاشت
همان لحظه صدای بلند زنی در حال خداحافظی که اصرار داشت کسی برای بدرقه اش به خود زحمت ندهد نزدیک میشد.
نفسم را از ترس حبس کردم
سرکی به دور و بر کشیدم
تصور اینکه یکی از خواهرهایش ما را دست به دست و پنهان شده پشت ستون ببیند باعث میشد موهای تنم سیخ شود ،نه راه پس داشتم نه راه پیش
هر چه تلاش کردم دستم را از میان انگشتانش که مثل چنگک مرا سفت چسبیده بود بیرون بکشم نشد.
بی خیال به سمتم چرخید:
-وقتی گفتم سه بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی از پله ها می دویی بالا
انقدر استرس داشتم که فقط سری به نشانه مثبت تکان دادم
9,640
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
📷 Photo
ما ایمان داریم به روز جزا
و به عقوبت هر لحظه….و نیک آگاهیم
که از ما بی گناه تر کَس نیست
و از ما سر بلند تر و دل شکسته تر
آنا آخماتووا
6,720
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_489
بعد از سلام و علیک با هر کسی که کاسه ای آش دستش بود سرجایمان نشستیم .
پری با غرغر زیر لبی گفت :
-بیا این از اون خواهر پاچه پاره اش اینم از عزت و احترامشون یعنی می مردن منتظر ما بمونند.
به خدا اگه اصرار تو نبود پا نمی ذاشتم تو این خونه
با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به سمتش چرخیدم ؛
-پری چرا انقدر بهونه می گیری حالا شد اصرار من تا دیروز تو نبودی که من رو کشون کشون و با زور می آوردی تو این خونه حرفم میزدم می گفتی
برای آرامش زندگی برادرت کوتاه بیا
دستش هایش با ژستی ناراضی روی هم گذاشت و تکه انداخت:
-بمیرم برات که برای حفظ بنیان خانواده برادرت اینجایی
جوابم با دیدن سینی آش که بهمون تعارف شد در نطفه خفه شد
آش رشته ،شله قلم کار، آش جو با سرو ساندویچ سرد ،کدوی پخته ،لبوی داغ هر چه نگاه می کردم به جای دورهمی شبیه ضیافت خانم های بی دغدغه و بدون مکافات بود .
سیما بود که خودش را بین من و مامان پری جا داد
و تعارف زد :
-مادر جون کرسی ما رو دیدی ،ایده من بودش عزیز جونم گفت دیگه از این به بعد زمستون ها برپاش می کنه
خیلی نوستالژی و بامزه است .
7,370
0
سنجاقک آبی /الهام ندایی
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۵:۰۳
#سنجاقک_آبی
#پارت_490
نگاهی به پشتی های قدیمی و پتو چهل تکه دور کرسی انداختیم
که گلی دوباره اظهار فضل کرد:
-سیما جون اگر انقدر هوس نوستالژی داشتی می اومدی خونه ما کم کم به پنجاه سال قبل سفر می کردی
همه چی کهنه و درب و داغونه
تازه همین دیروز
بخاری امون آتیش گرفت شانس آوردیم پسر عمو آیین سر رسید .
میان چپاندن قاشق آش به دهانش رو به نیروی کمکی که آورده بودند کرد:
-ببخشید خانوم یه چند تا ساندویچ سرد میاری برامون
ضربه ای که به پهلویش زدم باعث شد آش در گلویش بپرد شروعبه سرفه کند
عزیز جون بود که با شنیدن حرف گلی بالاخره از صحبت با زن کناری اش دست کشید و رو به پری سوالی پرسید :
-پری ،آیین خونه شما رفت و آمد داره؟
پری لبخندی به جماعتی که در اتاق بوده و در سکوت به ما نگاه می کردند زد و گفت:
-وا عزیز جون آیینم پسر اون خونه است ،چه عیبی داره رفت و آمد کنه
همان موقع بود که رقیب عشقی ام با کفش های پاشنه بلند ده سانتی اش در درگاه پذیرایی سنتی عزیز جون پیدایش شد و جوری ازش استقبال به عمل اومد که من در خواب هم نمی دیدم .