هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
ند شد و اومد کنارم و ی بوسه آبدار از لپم گرفت و گفت تو فقط دستور بده ،
همون لحظه بود که به خودم گفتم ببین سحر چقدر برات ارزش قائله پس تو هم کمی بیشتر بهش توجه کن و این غرور لعنتیت رو کنار بزار ،
ته دلم میدونستم که هیچ زنی توی زندگیم برام با ارزش تر از سحر نیست ولی نمیدونستم تا چه حد،
بلند شدم و دنبال کلماتی برای خداحافظی بودم که اینجوری گفتم عزیز داداش کاری باهام نداری ؟
سحر نگاهم کرد و لبخند عمیقی زد و پر از احساسات شد و نزدیک شد و دستش رو روی شونهم گذاشت و گفت آبجی به فدات برو بسلامت ،
نگاهش کردم و نگاهم کرد نفسم بالا نمیومد و بلاخره دل به دریا زدم خیلی آروم دستام رو دور کمرش حلقه کردم و بغلش کردم و همراه با همه قربون صدقه ای که سحر رفت طی چند ثانیهای که بغلش کردم گفتم ببخشید ،
شاید اولین بارم بود که یک خانم غیر از مادرم رو بدون نیت بدی بغل میکردم و نمیدونستم کار درست یا اشتباهی کردم ،
میخواستم که مثل همیشه عادی باشم ولی درست شب همون روز بود که این بار خود سحر تماس گرفت و با کلی حال و احوال پرسی صمیمانه گفت نظرت چیه شام رو ببریم بیرون بخوریم ،
منم تحت فرمان شب رو زود رفتم سراغشون که بچه ها وسایل سبک رو پایین آورده بودن و گفتن که مامان خواسته که بری قابلمه رو بیاری ،
بچه ها کنار ماشین موندن و من رفتم بالا و وقتی رسیدم سحر پشت در ایستاده بود و با اون چهره زیبا و جذاب و آرایش ملایم و بوی عطرش با ناز و عشوه بغلش رو باز کرد و گفت داداش گلم چطوره ؟
آمادگیش رو نداشتم و یک جورایی سورپرایز شدم ولی زود خوشحال شدم و منم دستم رو باز کردم و گفتم خوبم آبجی ،
سحر که ی نفر براش خیلی عزیز شده بود به هنگام بغل کردن بوسه ای گرفت و در برگشت هم بوسه ای دیگه ،
تمام مسیر رفت و برگشت گفتیم و خندیدیم ولی یک سوال برام پیش اومده بود که سحر چرا برای بغل کردن و بوسیدنم منو بالا کشوند و بچه ها رو پایین فرستاد و اگه نیتی که حدس میزدم داشته باشه باید چکار کنم ؟که درست موقع برگشت وقتی پارسا اسرار بر موندم داشت و من خجالت میکشیدم که امشب رو باز خوبمونم سحر با بوسه ای عمیق تر از قبلی ها جلوی بچه ها منو هم راضی کرد و هم از اون توهم بیرون کشید ،
باز خوابیدیم و باز صبح تنها شدیم و باز سحر با لباس و آرایشی که دوست داشت سر میز نشستیم و صمیمانه صحبت می کردیم و باز وقت رفتن شد که دور از انتظار نبود وقتی گفتم آبجی من برم ، هنوز روی صندلی بودم که اومد کنارم و دستش رو روی سرم گذاشت و با نوازش موهام خم شد و گفت داداش آبگوشت کار گذاشتم اگه بمونی بچه ها هم خوشحال میشن ،
گفتم باید برم شاید بابا با ماشینش کاری داشته باشه ،
سحر باز با بوسه ای اصرار کرد که منم با بابام هماهنگ شدم و موندم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم تا اینکه سحر کار آشپزخونه ای که داشت تموم شد و به سمتم اومد ،
همین که صداش رو شنیدم نشستم و اونم کنارم نشست ،
با هم صحبت میکردیم که بحث ارتباط جدیدمون افتاد و من گفتم آبجی من راضی نیستم که بخاطر من لباس های سنگین(غیر راحتی ) بپوشی و آرایش کنی ،
سحر با مهربونی دستمو بین دستاش گرفت و گفت داداش من آرایش رو برای دل خودم هم انجام میدم ولی باشه لباس راحت تری میپوشم ولی فقط بخاطر دل داداش گلم ،
منم نگاهش کردم و برای تشکر دست دیگم رو بردم و روی دستاش گذاشتم و گفتم مرسی ،
چشمای سحر به من خیره مونده بود و با ذوق نگاهم میکرد و با لبخند گفت خودمونیم داداشم داره محبت کردن یاد میگیره ،
از اونجایی که همیشه توی فامیل معذب بودم از حرفش خندم گرفت و گفتم معلمی که تو باشی به سنگ هم محبت یاد میدی ،
سحر از حرفم ذوق کرد و مثل بچه ها نگاهم کرد و قربون صدقم رفت و نتونست جلوی احساساتش رو بگیره و دستام رو رها کرد و ازم بغل خواست ،
با شرمندگی سر جام ایستاده بودم و گفتم آبجی خجالتم نده ،
سحر مصممتر گفت اینقدر بغلت میکنم که خجالت کشیدن از یادت بره ،
سحر طلب کرده بود و من هم جلو رفتم و چند ثانیه توی بغل هم بودیم و بوی تنش رو استشمام میکردم و حرف میزدیم که گوشی سحر زنگ خورد و رفت سراغش و با طرز صحبت کردنش فهمیدم که احسانه که سحر ازش مژدگونی خواست و وقتی سورپرایزش وجود من بود خندم گرفت که منم گفتم سلام برسون و وقتی احسان بهش گفت سلام برسون گفت چشم بجای تو هم میبوسمش ،
هرگز به اینجای قضیه فکر نکرده بودم و این ارتباط توی خانواده از من بعید بود و فهمیدم من نمیتونم جلوی بقیه همچین رفتاری کنم و فقط و فقط با سحر بود که میشد این رابطه رو داشت و بقیه فکر بد نکنن ،
خودمو گم کرده بودم و هر از گاهی فکرای سو استفاده به سرم میزد که میدونستم با سحر شدنی نیست ،
بلند شدم و به دستشویی رفتم و وقتی برگشتم سحر توی آشپزخونه بود و نگاهی به غذاش مینداخت که پرسیدم کمک نمیخوای ؟
سحر با لبخند گفت نه فقط احسان گفت بجای
2,910
3
0
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
اون ببوسمت حالا خودت میای یا من بیام ؟
خندیدم و گفتم آجی بوس بارونم کردی ؟!
سحر زبونش رو بیرون آورد تا بدونم داره شوخی میکنه و گفت تقصیر من نیست داداشت خواست ،
میخواستم بیخیالش کنم که به سمتم حرکت کرد و من سوتی دادم و حالت بغل کردن گرفتم و سحر متوجه سوتیم شد و با خنده گفت ای جانم من از داداشم بوسه خواستم و داداشم بهم بغل میده ،
سحر خودشو بغلم انداخت و من فوراً گفتم ببخشید حواسم نبود ،
سحر گفت اتفاقاً خیلی کار بجایی کردی و اگه طلب کردن رو یاد بگیری خیلی بهتره تا طلب دادم ،
سحر خودش رو به سینم فشار میداد و هنوز طلبش رو نگرفته بود که گفتم در تمام عمرم به اندازه این دو روز محبت ندیدم و محبت نکردم ،
سحر سرشو بالا گرفت و لبخند زنان گفت باز سوتی دادی ،
با تعجب گفتم کی و کجا؟
سحر گفت محبت دیدی ولی محبت نکردی ،
وقتی متوجه شدم گفتم اهان خب الان این محبت نیست ؟!
سحر گفت نه محبت اینه که از بیرون بیای بگی آبجی بیا بغلم یا آبجی ی بوسه بده میخوام برم یا آبجی خسته شدی بزار ببوسمت خستگیت بره یا مثلاً آبجی حوصلم سر میره بیا بغلم با هم حرف بزنیم ،
حتی از شنیدن این جمله هایی که برای سحر عادی بود تحریک میشدم ولی همون لحظه ازم خواست اولین بوسه رو ازش بگیرم و وقتی موهاش رو کنار زد و صورتش رو به بالا داد تا نزدیک لبام بشه آتشی در دلم افتاد که نگو ،
در عذاب بودم و از طرفی خوشحال ولی تلاش می کردم بابک سابق نباشم و برای سحر برادر باشم ،
به خودم قول دادم به نفسم غلبه کنم و با این حال قبل از ورود به خونش شلوارمو مرتب میکردم یا زود به زود میرفتم دستشویی تا خودمو مرتب کنم و موفق شده بودم ،
بغل کردن و بوسیدن مون رو خانواده دیدن و مشکلی پیش نیومد و این موضوع کمک میکرد برای محبت ورزیدن بیشتر مانعی نداشته باشم ،
ولی ذات و فطرت من با شهوت سرشته بود و اگر چه ظاهر قضیه خوب بود ولی در اوج رد و بدل محبت ها هورمون مردانه فوران میکرد و کیرم از ترشحات چرب و خیس میشد ،
شبی که طبق معمول سحر بعد از دوش گرفتن به رختخواب رفت و یک ساعت بعد همه خواب بودن همراه با عذاب وجدان هوس دیدن سحر کردم و تا پشت در اتاقش رفتم و از لای دری که باز بود پاهای عریانش رو که یکی خم بود و یکی صاف رو دیدم ،
همون لحظه با تپش قلبی که گرفته بودم میخواستم برگردم ولی با حالت پاهاش میتونستم بفهمم که سحر به پهلو افتاده و پشت به در خوابیده ،
به اندازه کافی در باز بود تا سرمو داخل ببرم و رفته رفته جلو رفتم هر ثانیه چیز جدیدی میدیدم ،
سحر همیشه از طبع گرم بدنش مینالید و حالا با دیدنش توی رختخواب با شلوارک و تاپ کوتاه میفهمیدم که سحر چقدر از گرما بیزاره ،
به رختخواب برگشتم مو به مو چیزی رو که دیده بودم رو دوباره بهتر از دیدن تجسم میکردم و وقتی به این فکر میکردم که با توجه به شلوارکی که توی لمبراش جمع شده بود حتماً شورت زیرش نبود و اگه شورت نداشت حتماً زیر تاپ نازکش هم سوتین نداشت ،
خودم رو توی همون پوزیشن تصور میکردم که بغلش کنم ولی مگه میشد ؟
یک لحظه فکر کردم که ازش بخوام ولی معلوم بود که شدنی نیست و در همین فکر بودم که به خودم گفتم عاقل باش و این راهش نیست ،
بارها دیده بودم که صبح سحر برای فرستادن بچه ها مانتویی روی لباس خوابش میپوشید و بعد فرستادن بچه ها به اتاق خواب برمیگشت و همین فکر باعث شد چیزی به ذهنم برسه ،
تایم بیداری سحر معمولاً ده به بعد بود و من گوشیم رو روی ساعت نه گذاشتم و در حالت ویبره زیر بالشتم گذاشتم ،
اون صحنه ای رو که حدس میزدم صبح زود دیدم و خودمو به خواب زدم و ساعت نه بیدار شدم ،
خیلی آروم خودمو به دستشویی رسوندم و صورتمو شستم و برگشتم ،
همه چیز همونجوری بود که میخواستم بجز ضربان قلبم ،
یک دقیقه ای پشت در فکر کردم و بالاخره در رو آروم باز کردم ،
اینبار سحر با همون لباسها و همون پوزیشن به سمت من خوابیده بود و هر لحظه ممکن بود چشمش رو باز کنه ،
تندی خودمو به تختخواب رسوندم و قبل از باز شدن چشماش روی تختخواب نشستم و همزمان دستم رو توی موهاش گذاشتم و بوسه ای به لپش زدم و با صدایی که نازک کرده بودم گفتم آبجی من چقدر خواب آلوده؟
همین که سحر چشماش باز شد صورت منو بالای صورتش دید و لبخندی کوتاه زد و به یاد پوشش افتاد و تندی جابجا شد و ملحفه تشک رو روی خودش کشید و با صورتی که معلوم بود جا خورده گفت داداش کی اومدی داخل!؟مگه ساعت چنده ؟!
صورت شاد و ناشاد کردم و گفتم چرا ؟ترسوندمت؟!
سحر که دید چیز خاصی ندیدم گفت نه فقط کاشکی صدام میزدی ،
با همون قیافه ناراحت گفتم چرا ؟! ناراحت شدی بوست کردم یا اینکه اومدم داخل اتاقت ناراحت شدی ؟!
سحر که ناراحتیم رو دید گفت نه عزیزم فقط اینکه پوششم مناسب نبود خجالت کشیدم ،
لبخند زدم و گفتم آبجی مگه پوششت چش بود ؟!
سحر ی کم گیج شد که من چرا متوجه نمیشم و بیخیال
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
🎨 Sticker
2,960
0
0
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
نجیب زاده ای که به دست من خراب شد (۱)
#زنداداش
بارها این داستان رو نوشتم و پاک کردم ولی این روزها اتفاقی افتاد که دیگه وقت نوشتنش شد ،
این قسمت مربوط به شش الی هفت سال پیشه و ممکنه در روزها و جزئیات اشتباه کنم ولی اصل قضیه رو نه ،
دوازده سالم بود که داداش بزرگم از ی خانواده که سطح فرهنگیشون از ما بالاتر بود دختری به نام سحر گرفت ،
تمام فامیل از ادب و شعور و معرفت این دختر انگشت به دهن مونده بودن و من به شخصه درس زندگی ازش یاد گرفتم ،
زمان گذشت و چهارده سال بعد وقتی من بیست و پنج ساله بودم وابستگی زیادی به دختر و پسرش داشتم و از اونجایی که داداشم توی شهرهای دیگه کار میکرد بارها و بارها شب رو خونشون میخوابیدم ،
معمولاً دو سه شبی یک بار برادرزاده هام با گوشی سحر تماس میگرفتن تا با ماشین بابام سراغشون برم و به پارک ببرمشون ،
اون روزها من بیست و پنج سالم بود و سحر سی و پنج و سارا دخترش دوازده ساله و پارسا پسرش مهد کودک میرفت ،
اسم من بابک و اسم داداشم احسان هست ،
سحر یک داداش داشت که قبل از ازدواجش فوت کرده بود و گاهی قسمش رو میخورد ،
شنیدم که احسان اومده و برای شام خانواده رو دعوت کرده منم که عصر با دوستام بیرون بودم دیرتر رفتم و شامم رو تنها خوردم و به جمع پیوستم ،
سحر به یمن وجود احسان بهترین لباس و غلیظ ترین آرایشش رو کرده بود و روی کاناپه بازوی احسان رو گرفته بود و شاد و خرم صحبت میکرد ،
من روی تک نفره نزدیک سحر نشسته بودم که متوجه این صحنه شدم و بدون اینکه حرفمو مزمزه کنم وقتی سحر نگاهم کرد چیزی گفتم که کسی بجز سحر نشنید ،
با نیت خندونش گفتم میبینم که شوهرت اومده و خوشگل کردی و خوشحالی و کسی رو تحویل نمیگیری!
به یکباره اونقدری صورت سحر دگرگون شد که نتونست جوابمو بده و برای چند لحظه توی لاک خودش رفت ،
من که متوجه این موضوع شدم نتونستم حتی از دلش در بیارم ،
دو یا سه شب بعد بود که پارسا و سارا باهام تماس گرفتن و ازم خواستن برم سراغشون ،
ماشین رو از بابام گرفتم و ساعت ده شب بود رسیدم جلوی آپارتمان و سه تایی پایین اومدن و بردمشون پارک ،
متوجه آروم بودن سحر شدم ولی جرأت پرسیدن نداشتم تا اینکه بچه ها رفتن سراغ ماشین بازی و منو سحر روی صندلی پارک تنها شدیم و اومدم حال سحر رو بپرسم که عین آتشفشان فوران کرد ،
در تمام تایمی که صحبت میکرد مثل ابر بهاری گریه میکرد ،
_اون شبی که اون حرف رو زدی دوست داشتم بمیرم ، به روح داداشم از روزی که وارد این خانواده شدم هیچکدومتون برام با خانواده خودم فرقی نداره ، من اونشب خیر سرم گفتم زشته با لباس همیشگی جلوی خانوادم باشم و ی کم آرایش کردم و خوشحالیم برای این بود که همه دور هم جمع شدیم ،بابک من پیش همه فامیل میگم بابک داداش کوچیک منه و صاحب جونمه و وقتی دیر به دیر میای پیش بچه ها من بیشتر از اونا دلتنگت میشم ، وقتی شب میمونی خونمون اونشب میدونم که بی کس و کار نیستم و پشتم بهت گرمه ،
باز هم سحر و باز هم برگی از درس زندگی ،
اونشب بجای اینکه من معذرت خواهی کنم اون منو بوسید و معذرت خواهی کرد و من مثل مترسک نگاهش میکردم و جسارت پاک کردن اشکهاش و معذرت خواهی و یا بوسیدنش رو نداشتم و فقط گفتم که منظوری نداشتم ،
اون شب حالم خراب تر از اونی بود که بتونم به خونشون برم ولی حاکم سحر بود و حکم کرد که بمونم ،
سرگرم بچه ها بودم که سحر دوش گرفت و خوابید و منم یک ساعت بعد کنار پارسا خوابم برد ،
صبح با صدای پارسا بیدار شدم که خواب آلود بود و سحر میخواست به مهدکودک بفرستش ،
نگاه سحر که کردم متوجه تغییر خاصی نشدم و توی آشپزخونه سارا رو دیدم که لقمه توی کیفش میذاشت ،
چشمهامو بستم که صدای سحر رو شنیدم که گفت داداش بابک نمیخواد بیدار بشه ؟
چشممو که باز کردم ساعت ده شده بود و من هنوز خواب بودم ،
پتو رو کنار زدم و صبح بخیر گفتم و سرمو بالا گرفتم که دیدم سحر لباس بیرون پوشیده و آرایش کرده ،
توجهی نکردم و بلند شدم رفتم دستشویی و برگشتم سر میز صبحونه ،
کنار هم صبحونه خوردیم و من چای دومم رو میخوردم و آماده رفتن میشدم که پرسیدم سحر هر جایی میری من میرسونمت ،
سحر خنده مرموزی کرد و گفت نه بابک جان جایی نمیرم ،
گیج شدم و پیش خودم گفتم نکنه با کسی قرار داره ولی با شناختی که ازش داشتم گفتم پس کسی میخواد بیاد ؟
سحر شروع به خندیدن کرد و گفت نه عزیزم ، اگه برای لباس و آرایشم میگی دلیلش اینه که من ی داداش کوچیک دارم که دوست داره پیشش شیک بپوشم و آرایش کنم و شاد باشم ،
تازه داستان دیشب یادم افتاد و با شرمندگی گفتم سحر این چه کاریه من هرگز راضی به آزار تو نیستم ،آخه این چه کاریه ؟
سحر صورتش رو بین دستاش گذاشت و با عشوه گری گفت اتفاقاً داداش کوچیکم درس بزرگی بهم داد و ی خانم بهتره حتی جلوی داداشش شیک بپوشه و خوشگل باشه ،
گفتم سحر شرمنده بخدا من همچین منظوری نداشتم ،
سحر از روبروم بل
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
ز خودشون گفتم سویچ ماشین بده گفت دسته مسعوده رفت بیرون
منم رفتم بیرون هرچی مسعود گشتم کلا نبود گفتم شاید ماشین خودش باشه بارون خیلی شدیدتر داشت میبارید دو سه تا از مهمونا هم تازه رسیدن باهاشون سلام علیک روبوسی کردیم اونا اومدن داخل باغ من رفتم بیرون اومدم طرفماشینا با اینکه کل جاده آسفالته ولی گلهم بود بعضی جاها مراقب بودم کفشم کثیف نشه یکدفعه دیدیم ماشین مسعود چه تکونی میخوره تموم چه تکونی گفت ای بی حیا نرسیده کوس بلند کردی
یکدفعه کل بدنم لرزید این مراسم بیشتر اقوام بودند غریبه نبود زن خودش هم بالا بود پس کی میتونست با مسعود اومده باشه توی ماشین و سکس کنه نزدیک شدم استرس و ترس داشت دیونه میکرد میخواستم بیخیال بشم و برگردم ولی فضولی میگفت برو جلو ببین کیه نزدیک شدم فقط چند سانتی متر با ماشین فاصله داشتم بخار کرده بود ماشین اصلا توش دیده نمیشد و جوری توی بحر سکس بودند که اصلا متوجه نمیشم کسی اومده پیششون مخصوصا که بارون هم داشت میومد صدای شر شر بارون هم جا رو برداشته بود هرچی دقت کردم توی ماشین ببینم دیدم اصلا دیده نمیشه دو سه دقیقه تلاش کردم دیدم نه اصلا نمیتونم چیزی ببینم خودمو زدم به خریت در ماشین باز کردم گفتم باز میکنم نهایتش یا طرف میشناسم در حین دادن میبینمش منم یه راه میکنم بهتر میگم اومدم مشروب بردارم نشناسمم از مسعود اتو دستم نگه میدارم شاید بتونم حداقل به این نسرین یه برنامه ای برم
در باز کردم سرم درد گرفت باورم نمیشد چی دارم میبینم گیج و منگ شدم دختر کوچیکه باجناق بزرگم بود داشت پزشکی میخوند اونقدر خوشگل و جذاب بود که با اینکه بالای صد تا خواستگار داشت هم بخاطر خودش و به خاطر پول باباش باورم نمیشد مسعود داشت کوس و کون اونو جر میداد التماس مسعود رو میکرد واسه محکم کردنش وقتی در رو باز کردم کل جریان یک یا دو ثانیه طول نکشید هر کدومشون افتادن به گوه خوری تورو خدا کسی ندونه یه خریت هست کردیم توجیه های چرت و پرت گفتم یه لحظه زبون به دهن بگیرین به من چه که چچه غلطی میکردین من اومدم شیشه مشروب بردارم برم بهتون خوش بگذره کیر مسعود جوری خوابیده بود که فکر کنم نیم ساعتم همه مجلس لخت میشدن بلند نمیشد ولی فاطی فقط با یک دست روی خط کوسشو گرفته بود اسمش فاطمه زهرا بود ولی هممون میگفتیم فاطی ولی دوستاش بهش پارمیدا میگفتن شیشه رو که برداشتم راهمو کج کردم برگشتم گفتم تو آخه قرار بود اگه کسی رو دیدی بکنی و خوش بگذرونی چی شد
کلا فاطی اخلاقش جوری بود عمرا جرات میکرد کسی بهش نزدیک بشه حتی سلام علیک کنه که برسه که بخواد با یک مردی که حداقل بیست پنج سال از خودش بزرگتره بده دیدم توی حین تفکراتم صدام کرد عمو عمو
دیدم جاشه که بگم گفتم جونه جوجه عمو چیه نترس به کسی نمیگم خوش باشین چیزی گفت که تک تک سلول های بدنم هنگ کرد گفت تو اگه دهنت قرص باشه فردا صبح نوبت توست
گفتم یعنی چی گفت تا آخر شب منتظر باش میبینی
واقعا نمیدونستم چی به چیه شیشه مشروب خیس شده بود لباسام خیس بود موهای سرم بهم خورده بود اومدم توی باغ رفتم توی ویلا مونا دنبال مسعود میگشت گفتم بهش توی ماشین داره دود میزنه داره میاد غر میزد همه جا باید بره مخفی کاری کنه چه واجب بود بره یکبار نمیزد چی میشد گفتم بیا داخل دست مونا رو گرفتم با خودم بردم تو دستم به مونا که خورد کیرم مثل تخته شده بود جوری حالی به خوبی شدم که خودشم متوجه شد چون مشروب هم خورده بود خودشم همراهیم کرد بیشتر خودشو مالید بهم منم از خدا خواسته یک دفعه گفتم مونا من کل لباسام خیس سرمم خیس هست میرم اتاق لباس اینارو عوض کنم میای کمک یه دفعه با خنده شیطنت آمیزی گفت چی؟؟ کمک کنم؟ به خودت بیا…
گفتم یعنی چی متوجه نمیشم
گفت همون که الان به زور جا دادیش و داره واسه من تعظیم میکنه منم انداختم کوچه پررویی گفتم جفتش گفت الان نمیشه ولی بعداً برات اکی میکنم فقط الان در حدی که اروم بشی گفتم پس بیا تا عالم آدم متوجه نشدن رفتیم اتاق لباس هر آن میترسیدم یکی در باز کنه با سشوار موهامو خشک میکردم مونا هم داشت واسم ساک میزد
اونقدر استرس داشتم که یک ساعتم ساک میزد ابم نمیومد ولی این حسن رو داشت که فهمیده بودم مونا بده هست و میتونم باهاش برنامه کنم با سشوار یکمم لباسامو خشک کردم گفتم مونا تو برو منم تا یکم دیگه میام زشته یکی میاد میبینن واسه شنبه یکشنبه باهات تماس میگیرم میریم ویلای خودم گفت باشه اون یواشکی رفت بیرون مخصوصا یکمم رژ زد موهاشو یکم عوض کرد حالتشو اگه کسی دیدی فکر کنه واسه تمدید میکاپ و آرایش اومده اون رفت من هم دو سه دقیقه دیگه در اومدم دیدم قاطی تنهایی داره به زور راه میره ادای آدمهایی رو بازی میکنه که پاشون پیچ خورده ته دلم گفتم کون دادی پاتو چرا گرفتی خندیدم بهش گفتم نمیدونستم از کون به پا ربط داره گفت هیس آروم قر
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
ار نشد عالم آدم بفهمن من میرمموهامو خشک کنم لباس عوض کنم بیام گفتم باشه در اومدم اومدم پیش جمع ولی اصلا توی محیط نبودم همش ذهنم به دو تا موضوع بود چی شد امشب اتفاقی کارهایی پیش رفت که عمرا فکر نمیکردم نکنه مونا مست بود واسم ساک زد فردا محل سگ هم نذاره حتی خود فاطی شاید اتو داره دست مسعود و اینکه چرا با اون هست داشت توی مغزم راه میرفت
خانمم دست گذاشت رو شونم گفت کجایی گفتم اینجام گفت راست میگی ده بار صدات کردم بیا باهم برقصیم یکم باهاش رقصیدم ولی چشمم فقط به مونا و قاطی و نسرین بود نمیتونستم از هیچ کدومشون دل بکنم …
نوشته: اژدهای هفت سر با وجود
3,350
2
0
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
🎨 Sticker
3,160
0
0
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
سکس مریم با آقا فرید
#همسر #بیغیرتی
سلام من سعید هستم و ۲۷ سالمه حدود یک سالی میشه با مریم ازدواج کردم، مریم دختر خیلی خوبیه و خیلی آرومه ، ۲۳ سالشه و قدش ۱۶۴ و وزنش ۵۸ کیلو ، کلا دختر گرم مزاجیه
آقا فرید همسایه ما یه مرد ۴۶ ساله که نصف عمرش زندان بوده و کلا آدم میزونی نیست از لحاظ اخلاقی ، خیلی عصبیه و خیلی هم آدم سگ حشریه،
ماجرا از اونجا شروع شد که ما دوران نامزدی دنبال خونه میگشتیم و خیلی خونه از لحاظ اجاره و رهن بالا بود ، تا این که این خونه رو پیدا کردیم که به بودجه ما میخورد و نقشه خونه مناسب سلیقه ما بود ، فقط یه مشکلی که داشت این خونه یه خونه ۲ طبقه کلنگی بود که طبقه اول صاحب خونه بود ، طبقه دوم هم یه جوری دو واحد کرده بود که یه سمت فرید بود یه سمت ما ، البته شیک درآورده بود ، خود صاحب ملک هم همیشه ویلا دماوندش بود ، خلاصه ما این خونه رو اجاره کردیم دو ماه قبل عروسی ، منم با کمک پدر خانمم و پدر خودم اساس میبردیم و آماده سازی خونه، تو اون دو ماه کلا من خونه خودم دیگه بودم ، میرفتم سر کار و عصر به بعد اونجا بودم ، که باعث شد با فرید دوست بشم ،
فرید آدم بگو و بخند و باحالیه ، چند باری استخر رفتیم دوتایی و از زندگی سختش و قتلی که انجام داده و… با من صحبت می کرد
یه آدم با قد ۱۸۰ کشتی گیر ، بوکسور و کلا آدم بزن و قلدر ،
و خیلی هم تو کف کس بود!
کلا همش میگفت دوست دارم یکی گیرم بیاد پارش کنم ، روزی بیست بار میگفت ، من بهش میگفتم زن بگیر یا صیغه کن میگفت پول ندارم، میگفتم دوست دختر پیدا کن میگفت از من گذشته حوصله ندارم ، میگفتم جنده بیار میگفت کرو کثیفن خوشم نمیاد، همش میگفت دنباله یه زن شوهردارم که شوهرش راضی باشه، منم میخندیدم میگفتم باش تا گیرت بیاد ،
تا شب عروسی من با مریم و خانواده طبق مراسم اومدیم جلو در برای گوسفند این حرفا،
که من اونجا احساس کردم فرید به پاهای مریم هی نگاه میکنه، اینم بگم فرید شدیداً فوت فتیشه، ما رفتیم خونه مهمونا رفتن ، بعدش ما رفتیم ماه عسل و اومدیم خلاصه بعد یک هفته من فرید دیدم , سلام و احوالپرسی به من گفت مبارک باشه ، اسم زنت مریم بود؟ گفتم آره چطور؟ گفت دمت گرم خوب حال میکنیا ، گفتم داداش زنمه ( من جرات نداشتم جواب فرید بدم)
گفت باشه کس داره یا نه؟
گفتم نگو این طوری ناراحت میشم
گفت جواب منو بده داره یا نه ؟ گفتم آره
گفت چند سانتی ؟ گفتم چهطور ؟ گفت بگو کار دارم
گفتم ۱۲ تا ۱۳
گفت دربیار ، گفتم بیخیال
گفت ببین من عصبی بشم سرتو هین جا میبرم ، دوست داری بزنم کیریت کنم
گفتم داداش بیخیال ، گفت بزنمت؟ گفتم نه
گفت خایه داری دعوا کنی؟ گفتم نه
گفت در بیار، منم در آوردم
رفت یه خط کش آورد عرض گرفت گفت ۴ سانت راستته
کیر خودش درآورد ، من پشمام ریخت ، باورم نمیشد اینقدر گنده باشه ۷ سانت با عرض ۶,۵
گفت یه سوال
گفتم چی
گفت دوست داری این کیر تو کس مریم باشه
(من دیگه باورم نمیشد از یه طرف میخواستم بزنمش از یه طرف هم خایه نداشتم)
گفت نشنیدم
گفتم داداش برات کس گیر میارم بیخیال زن من شو
گفت برام کس جور کن باشه اماااا زنتو
نمیخواهم پر حرفی کنم در کل من قبول کردم
سه ماه زمان برد این ماجرا با دیدن فیلم های سوپر به خصوص سه نفره و هات وایفی و … با مریم
از یه طرف رابطمون با فرید خیلی اوکی شد ، اون خیلی هوای مریم داشت و خیلی محبت می کرد کلا آدم بلدی بود
مریم هم یه جورایی دیگه باهاش راحت بود تا این که یه روز از سره کار اومدم دیدم مریم خوابه موبایلم اس اومد فرید بود گفت بیا پیشم
رفتم دیدم بله قشنگ مریم آورده حسابی داره میکنه و فیلم هم گرفته دارهنشون میده
بهش گفتم فقط یه لطفی کن این فیلم پاک کن دیگ نگیر
(ولی هر بار میگیره حتی شده یه عکس)
و نفهمه من میدونم هر موقع خواستی بکنیش ،بکن
ولی تو نریز،
گفت حل
تو فیلم اول
از لیس زد گردن و سینه و کس و کون تا انگشتهای پا و ساق پا ، مجبور کردن به لیس زدن کیر و خایه ها و انجام سکس طولانی و ناله های شدید مریم
و کلا دو هفته هر روز برنامه داشت و به من نشون میداد
یه بار هم زود اومدم خونه از خونه فرید انگار صدای زد و خورد میومد ، یعنی یکی رد میشد فکر میکرد چند نفر دارن همو میزنن ، صدای جیر جیر تخت از یه طرف ، شالاپ شلوپ تلمبه زدن ، شپلی زدن در باسن و داد و بیدا و ناله و فحش و ناسزا
خیلی موقع ها هم تعریف میکرد داداش امروز مریم اومد همین طور پاهاش میخوردم داشتم میکردمش اونم زوزه میکشید
از اون موقع سکس من کم شده و یه جورایی جوابگو نیست و خیلی دوست دارم مشکلم حل بشه و خودم هم به روابط کاکولدی شدیداً علاقه پیدا کردم و لذت میبرم اما میدونم مریم بفهمه حتما تموم میشه رابطه ما ، مشاور رفتم و منو به چشم یه انگل بدرد نخور نگاه کرد نمیدونم چیکار کنم الان
فقط من دوسش دارم مریمو
نوشته: سعید
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
🎨 Sticker
2,720
0
0
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۱۰
روانی از قفس پرید (۱)
#خیانت #آنال #زن_شوهردار
سه روز تعطیلی هر روز داشت واسم مثل کابوس رد میشد همه رفته بودن مسافرت گردش من باید خونه میموندم حوصلم داشت سر میرفت یک روز هم از این تعطیلات مونده بود علاف از صبح تا شب مغازه بودم همش زندگیم شده بود کار کار کار
تفریح واسم بی معنی شده بود
خانمم زنگ زد دوستان و اقوام چند تایی قراره بیان واسه آخر هفته ویلای ییلاقی که پدر زنم داشت گفت اگه ممکنه هماهنگ کن حداقل امشب اینجا باش هم تو تنها نباش هوایی عوض کن هم جمع جمعه تو نیستی ما غصمون میگیره هم زندگی تکراری تو یک روز عوض کن
تا حدودی حق با اون بود همش زندگیم شده بود کار کردن پول در آوردن ولی وقتی مزه اون پولو نچشی چه ارزشی داره
ساعت هفت شب بود درسته دیر وقت بود ولی قرار بود تا ساعت چهار پنج صبح بزن و برقص باشه هوا با اینکه فروردین شده ولی سرما خودشو داشت اونم چه سرمایی مخصوصا توی ویلای ییلاقی که نزدیک کوه بود
زنگ زدم به یکی از دوستام که قرار بود توی اون مهمون های دعوتی اونا هم باشند نود درصد دعوتی ها اقوام درجه یک و دو بودند و چند تا دوست هم بودند که اسمشون دوست بود چون همشون خانواده نسبی و سببی بودند با اونا هماهنگ کردم چند تا خورده ریزه گرفتم و از یخچال فروشگاهی که همیشه چند تا شیشه مشروب دارم یکیشو که پلمپ بود برداشتم منتظر دوستم که برسه نیم ساعتی نشده بود که گوشیم زنگ خورد زدم بیرون دیدم با خانمش و یک دختری که نمیشناسم و خیلی جذابه اومدن دنبالم من نخواستم همسرش از ماشین پیاده بشه و هم میخواستم با این خانمه که نمیشناسم تا حدودی گرم بگیرم رفتم در پشت باز کنم دیدم خانمش پیاده شد هرچی اصرار کردم قبول نکرد مجبور شدم بشینم صندلی پشت ضد حال اساسی بود چهل دقیقه ای تا ویلا راه داشتیم از هر دری حرف زدیم توی راه متوجه شدم این خانم جذابه دختر خاله همسر دوستم هست که تازه طلاق گرفته و 17 سال کانادا بوده تازه برای فروردین و برای دید بازدید اومده ایران خیلی سکسی و نازک تنش کرده بود توی این هوای خنک تا حدودی لباسش مناسب نبود ولی ویلا داخلش میتونست گرم باشه ولی از در ورودی باغ تا ویلا حداقل صد متری راه داشتیم مطمین بودم یخ میکنه و میتونم توی اون چند دقیقه یه بازدید کامل از تن بدنش داشته باشم خیلی کم حرف شده بودم توی ماشین فقط فانتزی سکس با نسرین رو داشتم خیلی خوش برخورد و جذاب و تا حدودی حراف بود همچیز واسش تازگی داشت حقم داشت بعد 17 سال برگشته بود ولی خیلی خوب فارسی حرف میزد نزدیکیهای باغ که رسیدیم بارون شروع به باریدن گرفت بارون که چه عرض کنم داشت سیل میبارید توی دلم گفتم به به ببینم میشه این لباسهای سکسی و نازک بچسبه بدنشون ما هم یه دل سیر رویت کنیم رسیدیم در باغ مسعود پیاده شد و در رو واسه خانمش باز کرد و منم دست نسرین رو گرفتم که لیز نخوره یه کفش ده سانتی بلند پوشیده بود نصف لباسش باز بود و یکم دقت میکزدی از نافش تا خط کوسش همش باز بود فقط لباسش یکم از سینهاشو گرفته بود و از دستم باز بود یه تتو خیلی بزرگ پشتش داشت که خیلی خوشگل بود کاپشنی که داشتم رو انداختم رو شونه اش گفتم هم سرد شده هم بارون میاد آروم آروم بخاطر کفش نسرین ما وارد باغ شدیم خانمم توی بالکن اصلی باغ وایستاده بود داشت سیگار میکشید ما رو دید مخصوصا خیلی من که خیلی صمیمی زیر بغل نسرین رو گرفته بودم داشتم کمکش میکردم با تعجب گفت خوش اومدین با سرش بهم اشاره کرد این کیه با سرم توضیح دادم میگم بهت وایستا
پله ها رو رفتیم بالا رسیدیم در اصلی خونه باغ که واقعا کاخ میشد بهش گفت نسرین زو راهنمایی کردم مسعود هم با خانمش رسیدن با خانمم سلام علیک کردن رفتن داخل گفتم این خانمه اسمش نسرین دختر خاله مونا هستش گفت چه عجب گفتم من چه بدونم طرف کانادا بوده بعد چند سال برگشته ایران گفت اونو نمیگم چه عجب اونجوری بغلش کرده بودی کم مونده بود لب ازش بگیری گفتم چی شد بی جنبه شدی گفت من بی جنبه نیستم داری شیطنت میکنی میگم مراقب باش ته تهش اینه قراره بکنیش حرفی ندارم ولی با هر ننه قمری نه گفتم خودم هم عقل دارم هم موقعیت میدونم چیه
کلافه رفتم تو
گفتم کاش اصلا نمیومدم
رفتم تو تعداد مهمونا خیلی بیشتر از اون تعدادی بود که تصور میکردم سه تا باجناق هام یه گروه تشکیل داده بودند و داشتن واسه همدیگه از پولهاشون گنده گوزی میکردن و خالی میبستن منم باید چند دقیقه دیگه به اون جمع اضافه میشدم دو تا خالی میبستن اینا مثل سگ بیفتند به جون همدیگه تا ثابت کنند که پول کی بیشتره
با بیشتر مهمونا آشناییت داشتم سلام علیک کردم یخ دفعه یادم افتاده از روی هوا بازی شیشه مشروب موند توی ماشین مسعود رفتم پیششون دیدم مسعود نیست ولی مونا با نسرین وسط دارند میرقصن دیجی هم داره چند تا آهنگ چرت پخش میکنه بیشتر زن ها ریختن وسط منتظر موندم مونا رقصش تموم شد کرم رقصش خوابید اومد می
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۲۱
با ولع میخوردم بعد اون یکی سینه ش رو خوردم که دیگه داد میزد رضا اخخخ رضاا چقدر خوب میخوری عزیزم
گفتم :قربونت بشم با این صورت نازت واین سینه های خوشگل و گردت مگه میتونم نخورم؟دوباره سینه هاشو تو دهنم کردم و گاز زبون و همه جوره خلاصه صدای قشنگش درمی آوردم و یواش دستموبردم اززیرشلوارش رو کوصش،اوووووففف خیسس خیس بود تا انگشتمو گذاشتم سر خورد رفت تووش،واااایییی چقدر نرم بود دیگه نتونستم صبر کنم و محکم شلوارش وکشیدم پایین.اووووفففف کوص قشنگش حتی یدونه مونداشت منم دیگه منتظرش نذاشتم ولبام وچسبوندم به کوص نااازش که پف کرده بود،تا زبونم رسید به چوچولش جیغ زد و گفت رضااااا وااااییییی واااای …وپاهاشو هی تکون میدادمنم زبونمومحکم توکوصش میکردم وتوهمون حین که میخوردم کوصشو،انگشتم وبا آب کیرم خیس کردم و یواش رو سوراخ تنگ کونش فشار دادم تا وقتی جاش باز شود راحت رفت توکون خوشکلش که الهی قربونش بشم من…انگشتم که تاتهش رفت توکونش یه اخخخ کشیدوگفت: رضا جان کونم مال محمده ولی تورو بیشتر از شوهرم میخواام هرکاری دوس داری باهام بکن هرجوری که میخوای فقط بگو!!
تو همین حین که صحبت می کرد شلوارمو کامل درآوردم و اصلا نفهمیدم چجوری کردمش تاته توکونش.فقط یادمه گفت:آخخخخ رضاااا اخخخخخ میخواستم برات بخورم عزیزم.
واااای انگاری کیرم وداشت میکشید داخل بدنش،چقدر نرم و لیز اووووف.من فقط میگفتم جووون جوونم.زهرا هم که اه و نالش اینقدر بلند بود که میترسیدم کسی بشنوه از درو همسایه هاش…تلمبه هام و عمیق میزدم ولی یواش که بتونم لابلاش ببوسمش وسینه هاشم بخورم،البته کیرمم نهایت۱۴سانت بود واسه همونم عمیق بهتره. هربارکه فشارمیدادم توکوصش به چشماش خیره میشدم وحشری ترمیشدم .بهش گفتم زهرا فکرش ومیکردی کیرمن اینجوری توکوصت جابگیره؟اونم گفت: فکر که آره ولی اینجوری واقعیشونه.
بعد گفت :رضاا جان بکنش توکونم میخوام .اووووووفففف منم ازخداخواسته بدون معطلی درش آوردم و بایه فشار خیلی اروم تمام کیرم و بردم توکون بزرگش که یهوازته دل جیغ کشید.گفت:اخخخخخ یوااش رضااااااا جرم دادی…منم که اصلا دیگه هیچی حالیم نمیشد محکم تلمبه میزدم توش.چه کون قشنگی وااای کیرم و درآوردم وازکوسش تا سوراخ کونش و لیس زدم دیدم خوشش اومدوصدای اخ اوخش بیشتر شد.دوباره زبونموکردم توکوسش و محکم زبونم وبه سمته سوراخ کونش اوردم که زبونم یکمش رفت توکونش.معلوم بودهیچوقت شوهرش کونش ولیس نزده.
یکم سریع ترزبونم وتوکونش چرخوندم وکوصشم لیس میزدم که یهو دستام وگرفت گفت رضا بیاااا بالا…منم سریع کیرم وگذاشتم توکوصش ولبام چسبوندم به لباااش که نزدیک بود از شدت لذت گریه کنه…
بعدچندثانیه کامل شل شدمنم کیرم وهمونجوری توکوصش بالاپایین میکردم گفتم :ارضا شدی خوشگلم؟
گفت :دوباره عزیزم.اخخخخخخ رضااااا .
گفتم :جااانم نفس میخوای هنوز؟گفت:آبتو بیار.گفتم میشه برام بخوریش ؟میخوام بشینم وتواون حالت نگات کنم.
گفت :چشم وسریع نشست منم تکیه دادم به دیواروشروع کردبه خوردن کیرم و با دستشم کمک می کرد همونجوری هم سینه های قشنگش روبادستام گرفتم.گفتم با دستت بگیر کیرمو بذار سینه تو دهنم، اخخخخخ چه لذتی داشت خوردن لباش و سینه هاش وقتی با دستای نرمش کیرم ومیمالید
دستش برد زیر تخمام و همزمان با اون یکی جق میزد واسم.
منم که مست مست میخوردم لبای قشنگشو و سینه های سفید تپلش رو تو مشتم له میکردم…که گفتم :زهراجان دستمال و میدی الانه که بیاد. گفت بایدبریزی توکوصم😱
گفتم:نه خطرناکه گفت: اگه عشقتم بایدبریزی وگرنه حرفات دروغه.
گفتم :واسه خودت میگم عزیزم سریع دراز کشید و پاهاشو باز کرد گفت :بیابغلم منم پریدم روش وتا ته کردم توکوصش که قشنگ اخخخش بلندشدوبعدازچند تلمبه آبموکامل خالی کردم توو کوص قشنگش
گفت: رضا الان دیگه زنتم میخوام ایشالله ازت بچه داربشم
اوووووفففف زهراااا جاااان چقدرماااااهی آخه…
اخخخخ که چقدر ناااز بود این زن که از چشمش نمیشدگذشت. ادامه دارد…
نوشته: دندان یخی
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۲۹
… همسایه ها شماره مو داشتن بعضی وقتا که مغازه بسته بودبهم زنگ میزدن مهمونی داشتن یاکار واجب میرفتم.
پیام دادم:زهرا جااان میشه صدات وبشنوم؟ آره
که هنوز چنددقیقا نگذشت گوشیم زنگ خورد خودش بود.وااای قلبم صداش از همیشه بهتر شنیده میشد.
وصلش کردم:جاااااااااااااااااانم ؟؟؟؟؟
زهرا: اووووفففف چیه رضااا؟؟؟
من:جووون چه صداااات سکسیه؟اخخخخخ فدای اون لبات بشم من
زهرا:رضااااااا
من: جووونم خوشگلم؟
زهرا:رضاااا بیا پیشم .
بدو حالا که اینجوریه الان بیا پیشم بدووو…
وااای کلا یه گوله آتیش شدم با این حرفش
زهرا؛بدووو بیاااا خودت گفتی میخوای ببوسی لبامو زود باش بیا پیشم،،معلوم بود حشری شده وعقلش رفته منم که بدترازاون خررررشدم حسابی،گفتم: زهرااا جااان من که ازخدامه عزیزم ولی شوهرت بیاد چی؟،گفت: تو بیا نگران نباش بهت میگم چیه جریان،بعدم گفت:سریع اومدی و قطع کرد.
پیام اومد: نزدیک خونه بودی تک بزن درو باز میکنم،ناگفته نمونه شوهرش راننده تریلی بود.
اخخخخ سریع یه دوش گرفتم و باژیلت افتادم بجون همون چندتارموی نداشته بدنم.لباس پوشیدم و عطر همیشگیم رفتم سمته خونه زهراا جونم وااااای که قلبم داشت میومد تو دهنم…
استرسم که نگو،تمام فکرم این بود که چجوری برم تو خونه شون که درو همسایه متوجه نشن.
رسیدم چند قدمیه خونشون به گوشیش زنگ زدم با صدای قشنگش گفت جانم؟ گفتم :سلام پشت درم.صدای درکه باز شد،…کوچه خلوت بود منم خیلی عادی رفتم تو خونه و درو بستم.تا چرخیدم که برم سمت در ورودی یهو دیدم زهرا کنار در ایستاده با یه تیپ خیلی جذاب نگام میکنه. یه لحظه خشکم زد و فقط متحیر ماندم و نگاه میکردم بهش…!!! گفت: چیه دیوونه آدم ندیدی؟رفتم سمته زهرا جونم و تا رسیدم بهش ناخواسته محکم تو بغلم چسبوندمش و بوسیدمش گفتم:آدم چرا ولی فرشته ندیده بودم.
زهرا:رضاااا جان چقدر دستات قویه اخخخ فشارم بده تا له شم تو بغلت
اخخخخخخخ زهرااا جاااان دیووووونم کردی تو.
گفتم الحق که بدون هیچ آرایشی اینقدر زیبا بودن محاله!!
حالا که از این فاصله میبینمت؛واقعا عااالی وبی نظیری.کاش تو مال من میشدی زهرا جااان…
گفت:رضاااا؟ این حرفا رو نزن باشه؟گفتم چرا عزیزم؟گفت ؛آخه من باورشون میکنم.
کلا یهویی چشااام پر اشک شد و نفهمیدم چرا زدم زیر گریه.
گفتم زهرااا جان میشه من برگردم ؟بخدا من نمیتونم.
یهویی عذاب وجدان گرفتم.بس که این زن خوب و ناز بود.گفتم :زندگیش نابود میشه .اخخخخخ قلبم داره میسوزه زهرا جان،میخوام برگردم.که سرشو چسبوند رو سینم،گفت رضا توروخداگریه نکن غلط کردم مگه چی گفتم که اینجوری شدی یهو؟؟
گفتم: الان شهوت عقلت و ضایع کرده.من ازت استفاده میکنم بعدا پشیمون میشی و زندگیت خراب میشه.
گفت: رضاا من به محمد(شوهرش)گفتم تورو میخوام!!! رضا گریه نکن بزار بگم برات…
ومنی که مثله بز گیج شدم!!! زهرا جان من که مجردم واسه من طوری نیست ولی تویی که آسیب میبینی پس نمیخواد دروغ سرهم کنی.
گوشی رو برداشت گفت فقط هیچی نگو،شماره ی شوهرش و گرفت و رو اسپیکر گذاشت.الو جانم خانم،خوبی؟
زهرا:سلام محمد جان خوبی؟ خیلی دلم گرفته پس کی میای؟
حالت خوبه؟من که هنوز رسیدم تا بار بگیرم و برگردم حداقل یه روز طول میکشه خوب من تنهام یهو دیدی یه کاری کردم اااا(باشیطونی گفت)اووووففف چه کاری؟نهایتش میخوای کوص خوشکلتوبدی بکنن دیگه،نوش جونت فقط کوونت مال خودمه یادت باشه و…وقطع.
واااااااای پشمام مگه میشه آخه؟
گفت :حالا میبینی از خداشه البته بهم گفته کاری هم کردی بهم نگو چون حسودیم میشه…
بعد گفت رضا تو اینجا غریبه ای معلومه مال این شهر نیستی منم از روزی که دیدمت از اخلاقت و اینکه خجالتی بودی ولی در عین حال مغرور،گفتم بهت میتونم اعتماد کنم،حالا مرد مردونه بهم بگو میتونم؟
زهرا جااان بهت قول میدم از خودت و خودم بیشتر میخوامت عزیز دلم.
زهرااا…!!! عااااشق چشمای قشنگتم بخدا،بهت قول میدم تا وقتی خودت منو کنار بذاری باهات بمونم عزیزم.بعدشم پیشونی شو بوسیدم و واسه اولین بار لبای خوشگلشو بوسیدم،اوووووففففف چقدر شیرین چقدر با حس لباشو بهم میداد.دوباره و دوباره بوسیدمش اصلا فقط با لبای قشنگش میتونستم یه عمر زندگی کنم.
انقدر مست بودم که دیگه هیچی حالیم نمیشه که یهو همون جوری که لباش ومیخوردم دستش وکشید رو شلوارم واااای کیرم شق شق بود.خجالت کشیدم گفتم الان میگه تو فقط واسه سکس این حرفارو زدی؟!!
که باز دوباره دستشو کشید روش نگه داشت.یه ذره فشارش داد گفت:رضا بریم تو اتاق؟منم بدون معطلی پشت سرش راه افتادم رفتم تو اتاق رو تشک که از قبل پهن کرده بود.یواش خوابوندمش و شروع کردم به بوسیدنش،که شروع کرد به اه وناله…منم که صدای قشنگش ومیشنیدم حشری ترمیشدم اومدم لباش وببوسم چشام زوم شدروسینه هاش که از لباسش بیرون زده بود با دستم گرفتمشون وسینه ش وگذاشتم تو دهنم تا جایی که میتونستم
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۲۹
زهرا زن متاهل که زن منم شد (۱)
#بیغیرتی #زن_شوهردار
سلام به همه…امیدوارم حالتون خوب باشه. این خاطره دومم هستش که مینویسم و کاملا از اسامی واقعی استفاده میکنم.امیدوارم حسم و بتونم منتقل کنم.۲۶ ساله بودم که این اتفاق یا خاطره احساسی برام شروع شد. خراسان رضوی هم زندگی میکنم،چن سال قبل تویه سوپری کار میگردم تو شهر خودمونم نبود منم خجالتی و با بیشتر مشتریا سرسنگین بودم،بین همه فقط یه خانم خیلی محترم که اسمشم زهرا بود و مشتری دائمی اونجا که به من خیلی محبت داشت و حال واحوال میکردم باهاش،روم باز بود و حداقل چند کلمه ای حرف میزدم.حالا از زهراخانم بگم ۳۱سالش بود قدش و وزنشم دقیق نمیدونم ولی خب واقعا خوب بود یعنی حتی از نظر من خیلیییی عالی…خیلی خوش اخلاق و خوشگل البته متاهل بود! منم چون حس مفعول بودن و داشتم همیشه… زیاد تونخ خانم هانبودم،نه اینکه نخوام،ولی مثله بقیه اونقدرتوکف نبودم . گرچه واقعا دیوونه زهراا شده بودم.
بعدازچندماه دیگه همه اون محل میشناختم.و قابل اعتمادم بودم بخاطر اینکه تو نخ کسی نمی رفتم و چش چرون نبودم…بجز زهرا
یه روز ظهر که خیلی هم هوا گرم بود و تا دیر وقت مونده بودم مغازه بخاطر خالی کردن وسایل،خیابونم که خالی و سوت و کور مغازه هم که مگس پر نمیزد یهو زهرا اومد داخل و مثله همیشه سلام واحوال…!!!ولی : یه چادر رنگی نازک که کامل زیرش دیده میشد. من که اولش خجالت کشیدم ولی مشغول خرید بود همه جاشو دید میزدم.
گفتم:وای چه بدن خوش فرمی داره خوش بحال شوهرش خدایی…
خریدش و کرد تا اومد حساب کنه سرم و بالا آوردم دیدم خیلی تابلو لباس زیرش معلومه، البته خونشون خیلی نزدیک مغازه بود ولی بازم با چادر رنگی ضایع بود.
من که خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین ولی تو دلم گفتم :چقدر نازه لامصب،که یهو گفت آقا رضا محبت میکنید وقتی بستین مغازه رو خریدای منم بیارید تا خونه؟گفتم من؟گفت اگه زحمتی نیست چون سنگینه یکم خرید دیگه هم دارم دم در گذاشتم .
گفتم:چشم مشکلی نیست میارم براتون.درو بستم .
خودشم هرچی تونست بنده خدا ورداشت منم بقیه رو …رفتیم سمت خونشون وقتی رسیدم دم در گذاشتم براش گفتم با اجازه ؟ گفت:خیلی ممنون اقا رضا لطف کردین…بذارید یه میوه بیارم خیلی گرمه و تعارف و…که گفتم:ممنون دیرم شده و سریع رفتم سمت خونمون.
تو راه همش به زهرا فکر میکردم که چه موقعیتی روازدست دادم… چقدر دلم هوس بوسیدنشو کرده بود اخه خیلی خوشگل و ناز بود بخدا.
رسیدم خونه دیگه لخت کردم خودم و یه فیلم خیلی قشنگ داشتم که پیشنهاد میکنم حتما ببینید: به اسم چشمان کاملا بسته …و هرچی صحنه های سکسیشو میدیدم حشری ترمیشدم.فکراون سوتینش که مشخص بود بزرگی سینهاش،یا اون لبای خوشگلش …تو همین فکرا بودم و همزمان صحنه های سکسی و نگاه میکردم و داشتم خودمو دستمالی میکردم،که به گوشیم پیام اومد!!!بازش کردم دیدم نوشته بود آقا رضااا من خیلی وقته دوست دارم!!!
من:!!! یعنی چی؟کیه؟؟!!
واااای خدا این کیه دیگه؟نکنه دوستامن میخوان ایستگاه کنن منو؟
نوشتم: شما؟؟؟
ناشناس:همونی که پا به پات اومد…!!!
گفتم: اسکول کردی مارو؟خب بگو کی هستی مسخره…نوشت: رضاااا بعدازچندماه هنوزم حس منونفهمیدی؟؟اححححح…دیگه پیامی نیومد ازش
منم کنجکاو که کیه؟!
با خودم یه لحظه گفتم:نکنه زهرا خانم باشه.دلمو خوش کردم مثلا…
نوشتم:معرفی نمیکنی؟ خبری نشد ازش…
گفتم: نکنه واقعا زهرا خانم همسایه مغازمونه؟!! ولی خب اونکه شوهرداره…!!باز گفتم:نکنه اون دختر دانشجوهایی که میومدن خرید از اونجا،یکی از اوناست؟دل زدم به دریا دوباره پیام دادم: نمیدونم کی هستی ولی آرزو میکنم ای کاش همونی باشی که ۱ساعت قبل ازم کمک خواست…قلبم داشت منفجر میشد منتظر جوابش موندم .
که یهو دینگگ…!!! وای قلبم. خدایا چی نوشته؟ کیه؟؟!ناشناس:رضاااااااااااااااااااا،رضاااااااااجااااان دقیقا ۱ساعت قبل باهم بودیم!!!
واااای که چه حسی داشتم سریع جواب دادم واقعا خودتی؟ بگو چقدر خرید کردی ؟دقیقا پیام بانکی رو برام فرستاد،نوشتم:اخخخخخ قلبمی زهراااا جااان
الهی فدااات بشم
چقدر دلم میخواست بغلت کنم در خونتون
از وقتی اومدم: دلم میخواست بهت بگم حسمو
زهرا:رضا عاشقت شدم چجوری تو نفهمیدی؟چرا زود نگفتی حست رو؟
من: میترسیدم.تو خیلی خوشکل و نازی منم یه جوون معمولی
زهرا:اتفاقا تو خیلی هم خوبی.همینکه بعد چند ماه هنوز نتونستی بهم چیزی بگی نشون میده مثله خیلیا هول نیستی.
من: اخخخخخ من قربون این اخلاقت بشم چقدرشیرینی
زهرا جااان من از فردا روم نمیشه نگات کنم تو مغازه …
زهرا: بیخود میکنی وای بحالت.
من:وااااای که دلم میخواد فقط تا خود صبح ببوسم اون لبای قشنگتو،،بلافاصله جواب داد:رضا جون چند ماهه دارم بهت نخ میدم .اصلا انگار نه انگار،امروزم مخصوصا اومدم اونوقت خرید که بازم گذاشتی رفتی سریع،دیگه نمیتونستم چیزی نگم.راستی نگید شماره تلفن رو از کجا آورده؟شیشه مغازه نوشتم
داستانکده ، چالش اعترافی ، داستان اعتراف
۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۲:۲۹
ده به این میگن آینده نگری…خلاصه خیارکامل توسوراخ کون نگارجابازکرده بودومن کیرم توکسش بود واونم میگفتم تندتندبکن داره کیف میده بیشتربیشتربکن همه زورت بکن…که یه دفعه گفتم خیارودرمیارم فقط کستوبکنم نگارمیگفت چراحال میداد گفتم جانا صبرکن دارم برات…اول کست اونم که پشتش بهم بودوقمبل کرده بودمن یدفعه بادمجون ودراوردم تا کلفتی وسطاش که رفته رفته بیشترمیشدبه زورکردم توکس تنگ نگار نگارنفسش بنداوموخواست تکون بخوره بدونه چیه نذاشتم گفتم این همون کیرکلفته سیاه که توکلیپ داشتی میدیدیه…گفت خیلی بزرگه جانمیشه.گفتم نترس بامجون بجاکیرمصنویی اوردم مطمین شدخودشوشل کردگفت پس تا جایی کهمیشه جلوعقب کن من نامردی نکردم همش فشاردادم تو واژنش فقط سرسونگه داشتم بیرون نگارداشت ازِلذتش میمردزجه میزدنه ازدرداینا خیلی داشت کیف میکرمیگفت یکی دوبارپشت سرهم تا حالا ارگاسم شدم…منم داشته بامجون عقب وجلومیکردم همون حین کیرم کرم زدم تنظیم کردم سمت کون نگارسوراخشوبازی دادم بادمجون باعث شده بود سوراخ نگار تنگتربشه ولی یجوری به زحمت کردمش کامل تاخابه داشتم عقده چندسال ومیبردم خدایی نگارم کیف میکرد که اخر آب کیرموربختم توکونش و بادمجونم کشیدم بیرون…اون سکس چهارم۴ من بودساعت شده بود۷عصرحالا اون شب بعد شام تصمیم گرفتیم یه سکس به روش جدید با استرس و تجربه کنیم…خلاصه تا ۵صبح سکس داشتم و آب من برای سکس اخریه قطره به زور اومد ولی لذتشو داشت بازم…حالا وقت شدقسمت شدودوستان خواستن سکس بعدسکس ۴امم روهم مینویسم که منو نگار تو حالت سگی حشری چه کارایی کردیم مخصوصا من
وای…خسته نباشید.آیس…
نوشته: مهدی و خودم