#درخواستی
با سلام من خانمی ۴۲ ساله هستم ۲۲ ساله از دواج کردم سه تا بچه دارم همسرم اعتیاد به تر یاک وناس دارد دست بزن داره خیلی هم بد دهنه روی هر مسئله کوچیکی منو میزنه وفوش میده بیشتر وقتشا به بهانه های مختلف بیرون از خونه با دوستاش میگذرونه ساعتی هم که نو خونه هست سرش تو گوشیه چندین بار هم تو زندگی بهم خیانت کرده پیش مشاور رفتیم اما فایده نداشته چند بار تصمیم گرفتم جدا بشم ولی به خاطر دخترم که دم بخته وپسرم که بزرگه جدا نشدم خسته هم شدم از این شرایط به نظرتون چکار گنم به خاطر کاراش ورفتارش ازش متنفرم ولی به خاطر بچه هام موندم پدر مادرم در قید حیاط نیستن خیلی انها را هم فوش میده چه جوری باهاش برخورد کنم پروفایلم مشخص نباشه با نام هالیت گذاشته بشه
#پاسخ_مشاور
سلام عزیزم
شرایطتتون سخت هست و نیاز به ریشه یابی و اصلاح دارد .
ولی یک خانم بعد از مدت ۲۲ سال زندگی
، عادتها و حساسیتها و مواردی که همسرتون آنها رو نمی پسندد را باید شناخته باشید ، نیازهاشون هم باید
متوجه شده باشید .
بنابراین می تونید با تغییر رفتار خودتون ، باعث تغییر ایشون بشوید
البته با صبر و حوصله
عزیزم جدا شدن فقط یک ارامش کوتاه مدت هست
ولی تغییر که به سادگی و سریع انجام پذیر نیست
و با صبر و حوصله ایجاد میشه باعث میشه آرامش را به زندگی تون بر گرداند .
احترام و حرمت حفظ کنید و به موقع صحبت کنید و از حرفهای غیر ضروری خودداری کنید و با توجه به شناسایی حساسیت های همسرتون ، آن موارد را انجام ندید و اینگونه اجازه توهین و بحث فیزیکی به ایشون ندید .
755
0
0
zh_CN 简体中文 中文设置 中文简体 中文翻译 zhongwen
2026年3月31日 07:48
📷 Photo
785
0
0
zh_CN 简体中文 中文设置 中文简体 中文翻译 zhongwen
2026年3月31日 07:48
For the full details from this week's update, including 10 million Premium subscribers and dozens of bug fixes, check out our latest blog:
https://telegram.org/blog/star-giveaways-iv-in-browser
September Features
https://t.me/telegram • https://t.me/telegram • https://t.me/telegram • More
#پارت_526
گرمای خانه اش بودم و او گرمای قلب من... به سمتش پاتند کردم و لحظاتی بعد، بین آغوشش گم که، پیدا شدم! محکم در برم گرفت اما قبل از گم شدن سرم توی سینه اش، بوسه ای نشاند روی مرکز صقل صورتم! همان جایی که دل دل می زد برای گرمای جان او!
ــ آخیش، خستگی از جونم رفت. خانم شما نوشیدنی انرژی زا هستی؟
لبخند زدم. یک گام به عقب برداشتم اما دست او از دور کمرم فاصله نگرفت. دلتنگ تماشایش کردم.
ــ پرواز خوب بود؟
لبخندش جان گرفت، دست دیگرش را آورد و نشاند زیر چانه ام، برای این که راحت تر صورتم را تماشا کند.
ــ آسمون قشنگ بود، مثل همیشه... تو رو نداشتم اما!
لب زیر دندانم کشیدم و بالاخره اجازه داد عقب بروم، چمدانش را برداشت و گوشه ای گذاشت. کت روی لباس فرمش را هم از تن خارج کرد و برای شستن دست و صورتش، راهی سرویس شد. وسایل خانه اش تقریبا کامل بودند. هنوز جهیزیه ی من توی خانه چیده نشده بود. مامان این روزها، تمام تایمش را برای تکمیل وسایل من گذاشته بود. کتری را از آب پر کردم و با دم کردن چای، از آشپزخانه خارج شدم. در حال خشک کردن دست و صورتش، با حوله ی سرمه ای رنگش بود.
ــ محمدبرهان!
سر بلند کرد و نگاهم کرد. با همان لبخند لعنتی دوست داشتنی محجوبش!
ــ جان!
ــ من هنوز لباسم و انتخاب نکردم.
حوله را روی دسته ی در اتاق آویزان کرد و به سمتم آمد. در لباس فرم خلبانی، دیدنش یک کیفی داشت، شبیه به سر خوردن دل از روی بزرگ ترین سرسره ی دنیا!
ــ دوست داری چندتا از مزون های تهران و هم ببینی؟
دوست داشتم. مزون های نیشابور بد نبودند، منتهی انگار چیزی که دلم می خواست پیدا نمی کردم. دوست داشتم به مزون حنا بروم. تنها مزونی که یادم بود لباس های عروسش چقدر ایده آل بودند. ترانه هم از همان جا لباسش را تهیه کرده بود. صرف نظر از تمام این ها، دوست داشتم با اکیپ سمیر این خرید را انجام بدهم. همان طور که سر لباس عروس ترانه، تمامان همراهش بودیم.
ــ می شه؟
680
zh_CN 简体中文 中文设置 中文简体 中文翻译 zhongwen
2026年3月31日 07:48
#پارت_526
گرمای خانه اش بودم و او گرمای قلب من... به سمتش پاتند کردم و لحظاتی بعد، بین آغوشش گم که، پیدا شدم! محکم در برم گرفت اما قبل از گم شدن سرم توی سینه اش، بوسه ای نشاند روی مرکز صقل صورتم! همان جایی که دل دل می زد برای گرمای جان او!
ــ آخیش، خستگی از جونم رفت. خانم شما نوشیدنی انرژی زا هستی؟
لبخند زدم. یک گام به عقب برداشتم اما دست او از دور کمرم فاصله نگرفت. دلتنگ تماشایش کردم.
ــ پرواز خوب بود؟
لبخندش جان گرفت، دست دیگرش را آورد و نشاند زیر چانه ام، برای این که راحت تر صورتم را تماشا کند.
ــ آسمون قشنگ بود، مثل همیشه... تو رو نداشتم اما!
لب زیر دندانم کشیدم و بالاخره اجازه داد عقب بروم، چمدانش را برداشت و گوشه ای گذاشت. کت روی لباس فرمش را هم از تن خارج کرد و برای شستن دست و صورتش، راهی سرویس شد. وسایل خانه اش تقریبا کامل بودند. هنوز جهیزیه ی من توی خانه چیده نشده بود. مامان این روزها، تمام تایمش را برای تکمیل وسایل من گذاشته بود. کتری را از آب پر کردم و با دم کردن چای، از آشپزخانه خارج شدم. در حال خشک کردن دست و صورتش، با حوله ی سرمه ای رنگش بود.
ــ محمدبرهان!
سر بلند کرد و نگاهم کرد. با همان لبخند لعنتی دوست داشتنی محجوبش!
ــ جان!
ــ من هنوز لباسم و انتخاب نکردم.
حوله را روی دسته ی در اتاق آویزان کرد و به سمتم آمد. در لباس فرم خلبانی، دیدنش یک کیفی داشت، شبیه به سر خوردن دل از روی بزرگ ترین سرسره ی دنیا!
ــ دوست داری چندتا از مزون های تهران و هم ببینی؟
دوست داشتم. مزون های نیشابور بد نبودند، منتهی انگار چیزی که دلم می خواست پیدا نمی کردم. دوست داشتم به مزون حنا بروم. تنها مزونی که یادم بود لباس های عروسش چقدر ایده آل بودند. ترانه هم از همان جا لباسش را تهیه کرده بود. صرف نظر از تمام این ها، دوست داشتم با اکیپ سمیر این خرید را انجام بدهم. همان طور که سر لباس عروس ترانه، تمامان همراهش بودیم.
ــ می شه؟