Henüz yorum yok. Deneyiminizi ilk paylaşan siz olun!
Son Yazılar
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«تا انجماد»
شتاب کن نازنین!
شتاب کن،
زان پیشتر
کە دشنۀ روزگار
مجالِ پرواز
از پرندە بگیرد
بە دامی کە خود تنیدەای
از عشق و انتظار!
شتاب کن نازنین
آنک ، مرگ
زیباترین مفهوم است
در کلام عشق.
اما میخواهم
واپسین تَپِشِ بیقرارِ دلم
در زُلالِ چشمهایِ تو فروچکد
و دردِ احتضارم
در بستری باشد
که تواَم به تیمار نشسته باشی.
تا مرگ
با آتشِ لبانِ تو
به انجمادِ خونم بَرخیزَد!
شتاب کن نازنین
شتاب کن!
🔸جلال ملکشا
3,620
12
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«سوگند»
به چشمانت اعتماد مکن
در برابرت
بنفشهای به شرم
سخنانی گُلگونه تلاوت میکند
و زیرِ زبانِ نرمش
خاریست
که در چشمِ تو میخلد!
به گوشهایت اعتماد مکن
او، فاختهای در گلویش میخواند
و در آشیانهٔ فاخته
ماری چنبره زده است!
به دستهایت اعتماد مکن
شلالِ گیسوانش
افعیانیست
به هلاهل آغشته
که لبان تو را به میعادگاه بوسه میخوانند!
به لبهایت اعتماد مکن
واژههای عشق
در سلولهای انفرادی کتابهایاند
و عشق را جلادان،
دیریست بردار نظارگان!
به دلت اعتماد مکن
این دهاتی را، در شهرها
به بازی گرفتهاند!
آنکه به تو میگوید
دوستت دارم،
در باغچه دلت
خنجر میکارد!
آنکه به روی تو میخندد
در پشت لبخندش،
زهر هلاهل است!
آنکه به تو سلام میکند
در پشت دیوار سلامش،
هزار دشنام است!
هان مبادا بیفتی!
اولین گام را،
صمیمیترین دوست
از رویت برمیدارد.
و اولین میخ
که در چشمانت فرو میرود
میخ کفش عزیزترین عزیزانت
خواهد بود!
به نصِ صریحِ رنج سوگند!
راستگوترین تمامت تاریخ
مرگ است!!
که بینقاب و عریان . .
در کوچههای نیروانا
با تو قدم خواهد زد.
🔸جلال ملکشا
3,610
12
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«خنجر و خون و حماسه»
روزگار غریب نامأنوسی است
دیریست
پرندگانِ عاشقِ این آسمانِ سُرخ
عشق را در نشر باروت تجربه میکنند
و صدای رنگی انسان را
در ارتفاع چوبهها به
گوش گُنگِ دنیا میخواند
از کنارهٔ ارس تا آبهای دور دریای عمان
از دامنهٔ زاگرس، تا بدخشان
باران دشنه میبارد
بر گردهٔ خمیدهٔ تاریخ این دیار
جراحت بر جراحت است!
آنان خنجر کشیدهاند
شباشب، تمام شب
صدای عربده در کوچه قرق میآید
و عادیترین جریان ممکن
در رگهای روزنامهها
مرگ پرندگانیست
که میخواهند
از مرز عایق این فصل ناسازگار بگذرند.
آه!, در مسلخی
که گلههای انسانی
قربانی بارگاه ضحاک ماردلِ قرن میشوند
و کاوهها،
یک یک فرو میافتند
زیستن استقامتی به راستای کوه میخواهد!
روزگار غریب نامأنوسیست
خیل قبیح چاپلوس
بتهای پوک پوشالی را
با بلندگوهای عمومی
در رگهای سادهٔ شهر تزریق میکنند
و در میدانهای عمومی
به عبادت میپردازند
و تندیسهای نامبارک جلادان را
گلباران میکنند
خیل قبیح چاپلوس
چنان سگانِ دمجُنبان
و با وعدهٔ استخوانی که از بازوی مردم است
پارس میکنند
ماه را به دشنام میگیرند
و ماندگاری این فصل وحشت انگیز را
که پناهگاه جنایتکاران است
توجیه میکنند
و چهرههای سیاه خود را
با نقابهای انسانی میپوشانند
روزگار غریب نامأنوسیست
آنان، دشنه در مغزهای روشن نهادهاند
آن کس که بگوید نه
از انتهای سرنیزه میچکد
دستی که به تفنگ میاندیشد
به جزایر دوردست انزوا تبعید میشود!
و دستی که پرچمش
دستمال رنگارنگ است
ارج والایی دارد
مردم، در سایه خنجر میخوابند
و در همسایگی مرگ منزل دارند
و یک دنیا فریاد
در حجم تنگ یک سکوت قراردادی زندانیست!
وقتی که انسان را
از تمام سنگرها
به گلوله میبندند
باید به رسالت تفنگ ایمان آورد
وقتی که گلوگاه صدا مجروح است
و اجازه نمیدهند
معنای درد را تفسیر کنی،
با کلامِ سربی،
فریادِ بلندِ انسان را
در عمق سینهٔ فصل، شلیک کن
این فصلِ بیریشه
که تاریخ پذیرایش نیست
و بوی عفونتش
دماغ روزگار را میآزارد
از درون پوسیده است
با ضرب تلنگری فرو میریزد.
روزگار غریب نامأنوسیست
هر کسی میخواهد
از آب زندگی
گلیم خود را بردارد
هر کسی میخواهد
دستش به کلاه خودش باشد...
آه، هر کس اگر گلی شود
بر شاخهای از درخت زندگی بنشیند
چه بهاری خواهد شد!
هر کس اگر چراغی گردد
و بتابد بر شب
چه دنیایی خواهد شد!
هر کس اگر به انتظار دیگری نباشد
و بتازد در راه
چه کاروانی خواهد شد!
چگونه باید
نسل منقرض کوسهها را مُجاب کرد
که زندگی، تنها ریش نیست!
با این همه
کبریتهای حادثه بیدارند
و اصطکاک گرمشان
با پوست محترق شبآتش است...
وقتی که تندر است
وقتی که رعدهای کشیدهٔ زمان
بر چهار سوی شب،
خط میاندازند
در روشنای لحظههای آتش
نرینه گاو صبح
در چراگاه فراخ افق
علفِ نور میچرد
و فریاد نورانی شهیدانِ سُرخجامهٔ دریادل
در حافظهٔ تاریکِ روزگار
مشبک میگردد.
آنان
بادیههایِ داغِ عشق را
بی هیچ سایبانی
در زیر بارانِ دشنه میآزمایند!
🔸جلال ملکشا
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«تبعید» نام من همزادە رنج است زادگاهم قریە اندوە . . . دستهای فقر ، بند قنداق مرا پیچید و پس گهوارهام را جنباند! مادر من، مزرعه بی بار شوی مادر، ابر ، لیک همواره دستانش عقیم و سرد! این چنین من رشد کردم ، تلخ! چون نهالی در کویری خشک راهوارم بود ،…
3,330
10
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«فصل خنجر(۲)»
در جنگل اندوە و زخم
پرندەای
رویای آسمان آبی را
بر شاخه درخت حسرت و انتظار
آه میکشد!
و خیال پرواز دشنهایست
که بر مدار سرخ حنجره میچرخد!
مگر عبور گرم عشق
در خزان رگان فسردهام
مدد کند
ورنه قلبم
به بامِ تلخِ مرگ میتپد
به ساحلی که آمیزه تلخاب و صخره است
افتاده قلب من
چون ماهی غریب
ناگزیر با دام مرگ
مگر عبور موجی از سخاوت عمیق دریا، مدد کند
ورنه تهاجم زخم
در فصل خشن خنجر،
امان نمیدهد.
🔸جلال ملکشا
4,750
9
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«فصل خنجر(۲)» در جنگل اندوە و زخم پرندەای رویای آسمان آبی را بر شاخه درخت حسرت و انتظار آه میکشد! و خیال پرواز دشنهایست که بر مدار سرخ حنجره میچرخد! مگر عبور گرم عشق در خزان رگان فسردهام مدد کند ورنه قلبم به بامِ تلخِ مرگ میتپد به ساحلی…
3,230
11
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«منطق عشق»
نامت را از آتش آموختم
و از آب،
لطافتِ روحَت را،
سَرشارتَر زُلال،
در منطق کدام فلسفە،
آتش و آب، بە هم آمیختەاند؟!
وقتی که گل شکوفه میکند
چهرهات به آتش میماند
و جانت را
عبور نرم آب
در ترنم است!
نه از فلسه کلامی میدانم
و نه منطق
میگنجد در کلام من
بی استدلال دوستت دارم
و با جرأت یاغی عشق
به آتش و آب میزنم!
🔸جلال ملکشا
3,070
12
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«منطق عشق» نامت را از آتش آموختم و از آب، لطافتِ روحَت را، سَرشارتَر زُلال، در منطق کدام فلسفە، آتش و آب، بە هم آمیختەاند؟! وقتی که گل شکوفه میکند چهرهات به آتش میماند و جانت را عبور نرم آب در ترنم است! نه از فلسه کلامی میدانم و نه منطق میگنجد…
3,530
14
0
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
«تبعید»
نام من همزادە رنج است
زادگاهم قریە اندوە . . .
دستهای فقر ،
بند قنداق مرا پیچید و پس گهوارهام را جنباند!
مادر من، مزرعه بی بار
شوی مادر، ابر ،
لیک همواره دستانش عقیم و سرد!
این چنین من رشد کردم ، تلخ!
چون نهالی در کویری خشک
راهوارم بود ، اسب یأس
و ندانستم
که امید سبز خود را -
در کدامین مزرعه، بر پهنه این دشت پهناور
هی کنم، افسوس!
پس به تاریخ نیاکان ، روی آوردم
من چه دیدم، آه!
هر ورق با خون و اشک و درد آلوده
هر کلام داستان ایل
قصه رنجی ،
مثل پتکی بر سرم ، باری
این چنین من رشد کردم ، تلخ!
ریشه در قلب زمین و شاخه سوی آسمان؛ اما
التماس آلود! با دلی پرخاشگر، با سینهای پُرکین
و لبانی آشنا با ضجه فریاد!
مزرعه من مأیوس از من شد
ناتوان بودم ریشههایم را
خاک دور انداخت!
شیهه زد اسب چموش یأس!
پس رمید مزرعه، سوی زمینی تلخ –
سوی شهر
اینک ، اینجا
در میان آهن و ماشین دود و ازدحام مردمی بیگانه ، تنهایم!
اینک، اینجا
اسب من با شیههاش وحشی
آخور پندار من را پوزه میمالد!
اینک، اینجا
مثل یک گمگشته در یک کهکشان دور.
از زمین ببریدهام، از آسمان نومید!
روستایی مَرد!
آن کسی کز خاک میروید
کی تواند دل کند از خاک؟
ناخلف افتادهای با اسبک بیهودگیهایت
دو طویله گرم پندارت ، بمان ، خوش باش!
روستایی مَرد!
🔸جلال ملکشا
2,980
10
هۆنراوەکانی مامۆستا جەلال مەلەکشا
6 Nis 2026 08:01
در ڪجا بیتوتە باید ڪرد در شبی اینگونە هول انگیز...؟ ڪز زمین می روید عقرب، نیز میبارد سنگ و مار از آسمان یڪریز! ما نە روئین تن نە باخود جوشنی داریم نە سلاحی، جز قلم در دست ژندە و ژولیدە، عریانیم... عهد ما با نور ڪردە ما را رهسپاران طریقی: گام تا گامش به خون…