هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
مُخَبَّط
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۲۷
📷 Photo
و قسم به لحظه ی شوق....استخوان هایم آرام نخواهند بود تا زمانی که طعام مور شوند!
پدرم فریاد کشید:
«آرامش برای قبراست»
و قسم به لحظه ی پیروزی...دست از سر خودم بر نخواهم داشت تا زمانیکه مزین به تاج زندگی شود!
تا زمانیکه پاسخ کنایه ها را با پوزخند بدهم، لبخند نخواهم زد..
| مخبط
1,140
0
0
مُخَبَّط
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۲۷
زمان را از دست دادم تا خیال تو را بدست بیاورم
نگو پیر شده ای
من اینک بیدار از خواب تو شده ام..!
| مخبط
973
0
0
مُخَبَّط
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۲۷
زرع من را سوختن باید
گر بهانه سبز شدنش باریدن آسمان چشمان تو باشد!
| مخبط
925
0
0
مُخَبَّط
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۲۷
این ننوشتن ها پایان یک نبرد ساکن است،
سنگینی ارتش جملات نانوشته بر روی سینه قلم قبل هر حرکتی ایده هارا سقط می کند...در موسمی که ذهن مأوای ده ها جلد کتاب است همه ی حرف ها کمابیش قریب به مضمون باقی می مانند..
در نهایت هنگامی که قلم با سونامی کلمات مواجه می شود بدون حق یا فرصت انتخابی اقدام به تسلیم میکند و در برابر کاغذ سفید و تهی زانو می زند...!
| مخبط
1,010
0
0
مُخَبَّط
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۲:۲۷
نظر در نظر
لب می گشایی
گوش می سپارم همچون جان.. که کلامت عزرائیل توجه است،
مویی پشت گوش می اندازی و من جهانی
گوش جان باید تورا که من در لفظ تو منعقد شوم...
| مخبط