من نمے دانستم
معنیِ هرگز را
تو چرا بازنگشتے دیگر؟
آہ اے واژہ ے شوم
خو نڪردہ ست دلم با تو هنوز
من پس از این همہ سال
چشم دارم در راہ
ڪہ بیایند عزیزانم، آه...
#هوشنگ_ابتهاج
Follow @tasian53 to stay updated with the latest مذهب trends and news
هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
🕊 این قائله جز دیدنت ختم به خیر نمیشود...
و گویی تمام آفرینش
از روز ازل
این را در طومار سرنوشت من نوشته بود:
که در این غوغای پوچ هستی
در این صحرای بَرهوت تنهایی
هیچ،
هیچ چیز
جز طنین قدم های تو
جز نسیم عطر حضور تو
این تشنگی جانکاه را
که در عمق وجودم ریشه دوانده
فرو نخواهد نشاند.
این انتظار
این حسرت تلخ
چیست جز انعکاس غیبت تو
در آینه ی شکسته ی زمان؟
این دل،
که پناهگاهی جز نگاه تو ندارد
چگونه تاب این فراق بیاورد؟
چگونه آرام گیرد
در این شب بی ستاره
که تنها یاد تو
چراغ سرگردان کوچههای خیالم است.
هر طلوع،
طلوع ناامیدی است
وقتی که خورشید
رنگ چهرهی تو را ندارد.
و هر غروب،
غروب دلتنگی است
وقتی که افق
مژدهی آمدن تو را
به همراه ندارد.
این قائله،
این کشاکشِ نفسگیرِ بودن،
که تار و پودش
از جنس دوریِ تو بافته شده
جز با لمس گرم دست هایت
جز با زمزمه ی نامت
در گوش جانم
به سرانجامی نخواهد رسید.
بیا...
بیا و این غائلهیِ عشق را،
که جز در چشمهای تو
مأمنی برای آرامش خویش نمییابد
به سرمنزلِ وصال برسان.
بیا...
که بی تو،
تمام هستی
قائله ای است
ناگشوده.
و من،
در این میان
تنها
منتظرم.
منتظر آن لحظه ای که
چشمهایت
حکم پایان این جنگ خاموش را
صادر کند....
✍️هدی احمدی
نشر با ذکر نام
#هدی_احمدی
꧁☬ ☬꧂
2,330
33
0
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
نفرین به کافه های بعد از تو...
نفرین به این دِنج هایِ لعنتی،
این گوشه هایِ پُر از بوی قهوه و خاطره،
که بی تو ، هر میزشان ،
یک سنگِ قبر است و هر صندلی یک تابوتِ خالی.
نفرین به این پَنجرههای مِه گرفته ،
که جز تصویرِ یک مردِ مُرده،
چیزی نشان نمیدهند،
و نفرین به این سکوت پُر از هَمهمه
که فریاد نبودنت را در خود خفه کرده.
اینجا، هر فنجان نیمه خورده، یک گُواه است بر جنونِ بی تو بودن،
هر بخار بلند شده از چای،
دودِ سیگارِ حسرت های سوزان من است.
نفرین به این دیوارها که شاهد خنده های بی خیال ما بودند،
و حالا، مُهرِ سکوت بر لب زدهاند و به تماشای زَجر من نشستهاند.
نفرین به این موسیقی های آرام
که بی تو،
هر نُتشان ،
یک شیونِ
بی صداست ،
و نفرین به این نورهای کم رمق،
که جز سایهی بلند تنهاییام را نمیتابانند.
اینجا، هر نگاهِ غریبه یک خنجر است بر زخم کهنهی نبودنت،
هر پچ پچِ عاشقانهای ،
سمّی ست که در رگ های روح من تزریق میشود.
نفرین به این باریستاهایِ خسته
که بی خبر از طوفان درونم
قهوه میریزند،
و نفرین به این گارسونهای بیتفاوت،
که جز تنهاییِ من چیزی نمیبینند.
کافه های بعد از تو،
دیگر پناهگاه نیستند،
میدان جنگند،
جنگِ من با خاطرات ،
جنگِ من با هر تصویرِ لعنتی از تو.
هر گوشهاش، یک میدان مین است
که با هر قدم ، منفجر میشود،
و هر انفجار، تکهای از قلبِ پاره پارهام را به هوا میفرستد.
نفرین به این عطر تلخ قهوه،
که بی تو، بوی مرگ میدهد،
و نفرین به این شیشه هایِ بخار گرفته،
که جز اشک های من را نمیتوانند پنهان کنند.
من اینجا، در میان این کالبدِ بی جان
کافه ها،
مُردهام،
و هر روز، هزار بار، به دستِ خاطراتِ تو، جان میدهم.
کافه هایِ بعد از تو ،
جهنمیست با دکور دِنج،
که هر لحظهاش ،
عذابی ست ابدی،
عذابی بی انتها.
نفرین به کافه ها...
و نفرین به هر جایی که تو را به یادم میآورد.
✍️. #مـاکان
#نفرین_به_کافه_های_بعد_از_تو
#قطعه_دوم
#نفرین
#تهران
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
꧁☬ ☬꧂
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
به سلامتی اونی که...
چشم هاش، مثِ یه شب پُر ستاره،
قلبش، مثِ یه آتیش تو زمستون. لبخندش، یه مرهم روی زخمای کهنه، صداش، یه لالایی تو سکوتِ شب.
به سلامتی اونی که...
وقتی دنیا رو سرم آوار میشه، پناهگاه امنه. وقتی دلم از همه جا میگیره، امید دوباره س.
وقتی گم میشم تو تاریکی، فانوس دستمه.
به سلامتی اونی که...
حرفاش، شعره.
نگاهاش، یه دنیا حرف ناگفته.
دستاش، گرمای زندگی.
بودنش، آرامش محض.
به سلامتی اونی که...
با همه ی بدی هام، با همه ی نقص هام، دوستم داره.
باورم داره.
تشویقم میکنه.
به سلامتی اونی که...
وقتی همه تنهام میذارن، کنارمه.
وقتی همه ازم ناامید میشن، بهم ایمان داره.
وقتی خودم، خودمو فراموش میکنم، یادم میاره کی ام.
به سلامتی اونی که...
حاضره همه چیشو بده، تا من خوشحال باشم.
حاضره هر دردی رو تحمل کنه، تا من آسیب نبینم.
به سلامتی اونی که...
نه یه فرشته س، نه یه قهرمان.
فقط یه آدمه.
یه آدمِ معمولی، که جادوی عشق،
تو وجودش ریشه دَوونده.
به سلامتی اونی که...
تو قلبم، یه خونه داره.
یه خونه ی گرم و روشن، که هیچ وقت خالی نمیشه.
یه خونه که همیشه بوی عشق و امید میده.
به سلامتی اونی که...
حتی اگه نباشه، یادش، مثِ یه عطر، همیشه تو خاطرم میمونه.
یه عطر خوش، که هر وقت حسش میکنم، دلم پَر میکشه واسه دوباره دیدنش.
به سلامتی اونی که...
دلیلِ تپش قلبمه.
دلیلِ لبخند روی لبمه.
دلیلِ امید تو نگاهمه.
به سلامتی اونی که...
به سلامتی "عشق"
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
꧁☬ ☬꧂
2,100
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
"به نام مرد "......
به سلامتیِ مردی که…
وقتی نگاهش میکنی، انگار قِصهی تمام آدم هایی را میخوانی که اسمشان در تقویم روزگار، گُم شده.
مردی که کوه دردهایِ زمانه است، اما در آغوش عشقش، آرام ترین نقطهیِ زمین میشود.
به سلامتیِ مردی که…
دستهایش، اگرچه زخمیِ مبارزهیِ با نامردیهایِ دنیاست، اما وقتی تنِ ظریفِ معشوقش را نوازش میکند، گویی پَرِ قو رویِ ابریشم میکشد.
همان مردی که تمامِ غرورش را، وقفِ لبخندِ زنِ زندگیاش میکند.
به سلامتیِ مردی که…
میداند مرد بودن، نه فریاد زدن است، نه شکستنِ غرور. مرد بودن، در تحملِ بغضِ فروخورده است، در سکوت پر از حرف است، و در لبخندی است که به روی درد میپاشی، تا خندهی عشقِ تو، پژواکِ ابدیت شود.
در این جغرافیایِ پر از رنج، که گاهی مرد، زیر آوارِ نادانی ها، گم میشود،
این روز، روزِ یادآوری اصالتِ مردانگی است.
روز ورق زدن دفترِ عشق،
و روز اثبات مردی است که برای بقای عشق، جان میدهد.
مردی که تمام واژه های ناب عاشقانهاش، نذرِ چشمانِ شریکِ زندگیاش است.
مردی که تمامِ دردهایِ عالم، در مقابلِ کوچکترین غمِ معشوقش، رنگ میبازد.
او نه تنها تکیهگاهِ امن، که خودِ خودِ عشق است.
به سلامتیِ مردی که…
هر روز، در میدانِ نبردِ زندگی، با زخمهایِ بر تن، اما با روحیهی قوی، پیش میرود.
مردی که واژهیِ "غیرت"، در وجودش، معنایی فراتر از جسم پیدا میکند.
مردی که تمام خستگیهایش را، در عمق نفسهای عمیق معشوقش، حل میکند.
او در میان سیاهی شب، فانوس امید است، و در دلِ یخ بندانِ روزگار، شعلهی گرما.
مردی که اگرچه گاهی با زخمِ زبانِ روزگار، دلش میشکند،
اما برای زنِ زندگیش، همیشه محکمترین صخرهیِ عشق باقی میماند.
این روز، روزِ ستایشِ مردانی ست که در سکوتِ خود، قهرمانِ قِصههایِ ناگفتهاند.
روزِ بوسیدنِ عرقِ جَبینِ تلاش،
و روزِ جاری شدنِ رودِ عشق است
در رگ هایِ زندگی.
به سلامتی مردان واقعی این دیار،
آن هایی که در نگاهشان، شعلهی مردانگی و در قلبشان، آتشی از عشق شعلهور است،
و در سایهیِ غیرتشان،
امنترین پناهگاه هستی را میسازیم.
آن هایی که مرد هستند،
و برایِ زنِ خانهشان،
تا ابد،
تمامِ دنیا…
یعنی خودِ عشق.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
꧁☬ ☬꧂
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
هر جا را نگاه میکنم، حالِ هیچکس خوب نیست…
آدمها راه میروند،
حرف میزنند،
میخندند…
اما تهِ چشمانشان یک تاریکی خاموش موج میزند.
انگار همه از چیزی میگریزند،
از زخمی پنهان،
از خاطرهای که نمیخواهد فراموش شود،
از دلی که طاقت ندارد اما هنوز تظاهر میکند.
هر جا نگاه میکنم،
خستگی موج میزند؛
خستگیای که هیچ خواب و هیچ سکوتی خوبش نمیکند.
آدمها نشکسته نیستند…
فقط یاد گرفتهاند شکافهای روحشان را
زیر جملههای ساده پنهان کنند:
«خوبم… تو خوبی؟»
اما پشت همین «خوبم»
هزار شب بیخوابی خوابیده،
هزار بغض مانده در گلو،
هزار لبخند زورکی.
هر جا را نگاه میکنم،
دلها کمطاقتتر از همیشهاند.
یکی از نبودن میسوزد،
یکی از بودن،
یکی از سکوت،
یکی از حرفهایی که جرئت گفتنش را ندارد.
آدمها لبخند میزنند
اما لبخندشان شبیه یک نقاب نازک است
که به کوچکترین لمس میریزد.
در چشم خیلیها
یک سؤال جا مانده:
«کی قرار است خوب شویم؟»
کسی جوابش را نمیداند،
چون هیچکس حالش خوب نیست…
نه آنها که بلند میخندند،
نه آنها که آرام نشستهاند،
نه آنهایی که تظاهر به قوی بودن میکنند.
همه زخمیاند…
فقط شکل زخمها فرق میکند.
یکی دلش از عشق خسته است،
یکی از دوری،
یکی از تظاهر،
یکی از تنهایی در جمع.
بعضیها سکوت کردهاند
چون حرف زدن حالشان را بدتر میکند.
بعضیها حرف میزنند
چون اگر سکوت کنند میشکنند.
هر جا را نگاه میکنم،
آدمها دنبال یک تکیهگاهاند،
دنبال یک گوشِ شنوا،
دنبال کسی که بگوید:
«من اینجام… نترس.»
اما هیچکس جرئت نمیکند
از دردهایش حرف بزند،
چون همه فکر میکنند
دردِ خودشان از همه سنگینتر است.
دنیا پر از انسانهاییست
که هر شب با هزار فکر میخوابند
و صبح با هزار خستگی بیدار میشوند.
کسی نمیخندد از تهِ دل،
کسی آرام نیست از تهِ جان.
هر جا نگاه میکنم،
یک جور دلتنگی در هواست…
دلتنگی آدمهایی که هستند
اما انگار نیستند.
دنیا پر از لبخندهای نیمهکاره است،
پر از چشمهایی که بارها گریه را
تا لبهایشان آوردهاند اما
آخرین لحظه قورتش دادهاند.
و من…
در میان این همه آدم،
فقط دنبال یک نگاه صادق میگردم،
یک دلِ بینقاب،
یک انسانِ واقعی
که بگوید:
«آره… منم حالم خوب نیست،
ولی هنوز ادامه میدم.»
و شاید…
شاید همین ادامه دادنِ جمعیِ ما،
همین مقاومت پنهان،
همین لبخندهای زوری،
همین اشکهای قورتداده،
دنیا را سر پا نگه داشته باشد.
چون حقیقت این است:
هیچکس حالش خوب نیست…
اما همه هنوز امید دارند که یک روز
حالش خوب بشود.
و شاید همین امیدِ کوچک
معجزهی بزرگِ زندگی است.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
꧁☬ ☬꧂
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
┊ ┊ ┊ 🕊
┊ ┊ 🕊 🦋
┊ 🕊 🦋
🕊 🦋
🦋
"نفرین به تهران بعد از تو..."
نفرین به این شهرِ بی رحم ،
این کالبدِ بی جان خاطره ها،
که بی تو ، هر خیابانش ،
یک دار مکافاتِ نفس گیر است.
نفرین به این آسمانِ سُربی،
که دیگر رنگ چشمانِ تو را ندارد،
و نفرین به این هوای سنگین،
که بوی رفتنت را در خود حبس کرده.
این شهر، بعد از تو،
جز یک زندانِ بزرگ،
با دیوارهایی از درد نیست،
هر کافهاش،
یک تابوتِ خالی ست،
هر نیمکتش یک گورِ بیصدا.
نفرین به هر چراغِ قرمزی که مرا در خود نگه میدارد،
تا فرصت مرور زخم های کهنهام را دوباره پیدا کنم.
نفرین به هر بارانی که بی تو میبارد
و شُرشُرِ اشکهایم را پنهان میکند،
و نفرین به هر طلوعی که بی تو،
تنها نویدِ یک روزمرگی دیگر است.
اینجا ، هر آدمی که میبینم ، یک سایه از تو را با خود دارد،
هر لبخندی ،
خنجری ست بر قلبِ این مردِ بی تو،
این مردِ تنها.
نفرین به این شهرِ شلوغِ لال ،
که فریاد نبودنت را نمیشنود،
به این دیوارها که شاهد جنون شبانهام بودند و سکوت کردند.
به این شبهای بیخواب،
که با قرص و سیگار هم به صبح نمیرسند،
و به این آیِنه ها که جز شَمایلِ یک مُرده، چیزی نشان نمیدهند.
تهرانِ بعد از تو،
یک میدان اعدامِ دائمیست،
که هر روز ،
تکهای از روحم را به دار میکشد،
بیهیچ رحمی.
نفرین به این حافظه،
که جز تو،
هیچ چیز را به خاطر نمیآورد،
و نفرین به این قلب پاره پاره،
که هنوز هم برای تو میتپد.
تو رفتی و شهر ماند و من و این جنونِ مُزمن،
این جنونِ بی درمان که تمام سلول هایم را مسموم کرده.
تهرانِ بعد از تو ،
یک جهنمِ یخزده است،
که هر لحظهاش،
عذابی ست ابدی،
عذابی بی انتها.
نفرین به تهران...
و نفرین به هر چیزی که تو را از من گرفت.
✍️. #مـاکان
#نفرین_به_تهران_بعد_از_تو
#قطعه_اول
#نفرین
#تهران
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
꧁☬ ☬꧂
2,030
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
نمیزند باران…
به این آبانِ غمگین.
انگار آسمان هم خستهست،
انگار ابرها هم دل ندارند ببارند.
آبان آمده،
اما بوی باران نمیدهد،
بوی دلتنگی میدهد،
بوی رفتن، بوی خاطره،
بوی آدمهایی که دیگر نیستند.
نمیزند باران،
و همین، درد را سنگینتر میکند.
باران اگر بیاید،
آدم میتواند بگوید: «آسمان هم حالِ مرا میفهمد.»
اما حالا…
آسمان هم خاموش است.
خیابانها خشکاند،
اما چشمهای من نه.
باران نبارید،
پس اشکها کار آسمان را انجام دادند.
آبان همیشه فصلِ عاشقانهها بود،
فصل قدمزدنهای زیر باران،
فصل قهوههای گرم
و دستهایی که بهانهای برای نزدیک شدن داشتند.
اما امسال…
این آبان، بیباران است،
بیعشق است،
بیلبخند.
باد نمیوزد،
برگها نمیرقصند،
هوا بیحوصله است،
مثل من،
مثل دلی که خیلی وقت است نمیخندد.
آبان امسال عجیب است…
ساکت، سنگین، خسته.
انگار پاییز هم تصمیم گرفته
سهمش از غم را ساکت تحمل کند.
نمیزند باران،
که اگر میبارید
شاید اندکی از دلتنگی کم میشد.
باران، همیشه مرهم بود،
همیشه دوست،
اما حالا غایب است.
صبحها بیرنگاند،
شبها طولانیتر،
و دل…
کمطاقتتر.
نمیزند باران،
و این یعنی شهر،
پر از بغضهای پنهان شده است.
آدمهایی که وانمود میکنند خوبند،
اما نیستند.
آدمهایی که مثل من
منتظرند چیزی،
کسی،
فرمولی ساده
دردشان را سبک کند.
آبانِ بیباران
فقط فصلِ بیبارانی نیست،
فصلِ بیحرفی،
فصلِ بیحوصلهگیست.
فصلِ آدمهایی که نمیدانند دقیقاً چه چیزی کم است،
فقط میدانند «یک چیزی» کم است.
نمیزند باران…
و این آبان،
حتی برای گریه هم بیصداست.
حس میکنم پاییز،
سکوت کرده تا زخمهایش بسته شوند.
شاید آسمان هم دلش گرفته،
شاید ابرها هم مثل ما
کسی را کم دارند.
گاهی فکر میکنم
اگر باران بیاید،
شاید دلها پاک شود،
شاید شهر نفس بکشد،
شاید من بتوانم دوباره آرام بخوابم.
اما باران نمیبارد…
و من یاد گرفتهام
گاهی باید بدون باران گریه کرد،
بدون آغوش آرام شد،
بدون دلیل ادامه داد.
نمیزند باران…
اما هنوز امید هست.
شاید فردا،
شاید یک شبِ بیخبر،
ابرها طاقتشان تمام شود
و آسمان،
همه دردهایش را یکباره خالی کند.
و وقتی باران بیاید،
آبانِ امسال هم
دوباره نفس میکشد…
و شاید
دلِ من هم همینطور.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
꧁☬ ☬꧂
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
با خیال های بی پایان چه کنیم؟
با ذهنی که شب ها خواب ندارد و روزها آرامش…
با فکرهایی که تمام نمیشوند،
مثل جادهای که انتهایش مه است و دلتنگی.
هر چقدر هم که از آن فرار کنی،
در اولین خلوت دوباره برمیگردد.
خیال ها نه میمیرند، نه پیر میشوند؛
فقط شکل عوض میکنند.
گاهی شبیه لبخند کسی میآیند،
گاهی در صدای باران
گاهی در بوی چای تازه دم
و گاهی درست در لحظهای که فکر میکنی فراموش کردی.
چه باید کرد با خیال هایی
که هر کدام زخمی را دوباره زنده میکنند؟
حرفی که نگفته ماند،
آغوشی که نرسید،
و عشقی که نافرجام ماند...
چگونه میشود از خیال گریخت وقتی ردّشان در همه چیز هست
در باران ، در آینه
در هر نگاهِ بی دلیل به پشت سر؟
خیال ها گاهی مهربان اند،
میآیند تا لبخند را یادت بیاورند،
اما بیشتر وقت ها بیرحم اند،
میآیند تا دلت را بلرزانند.
مگر میشود با خیال جنگید ؟
خیال ، همان جایی پنهان میشود که درد زندگی میکند در دل .
شاید راهش جنگیدن نیست پذیرفتن است.
شاید باید پذیرفت
که ما تا آخر عمر، با خیال زندگی میکنیم.
با خیال آدم ها،
با خیال حرفهایی که گفته نشد،
با خیال روزهایی که برنمیگردند.
چه میشود کرد با این "کاش"های
بیپایان؟
وقتی هر کدامشان یک “زخم" است ،
با “ای کاش بودی”،
“ای کاش نمیرفتی”.
و ذهنی شلوغ ،
پر از تو،
پر از صداهایی که دیگر شنیده نمیشوند،
پر از چهرههایی که فقط در خواب میآیند.
شاید باید رفیقشان شد،
و به هر خیال گفت:
“بمان، ولی آرام تر.”
شاید باید یاد گرفت با درد زندگی کرد نه اینکه حذفش کرد
و شاید هیچ چیز.
فقط نگاهشان کنیم
و بگذاریم عبور کنند،
مثل باد از میان برگ ها،
مثل اشک از روی گونه ها.
خیال ها بخشی از ما هستند،
از عشق،
از خاطره،
از امید،
که جامانده اند در مسیر زندگی.
و شاید همین خیال ها،
علتِ نفس کشیدنِ ما باشند.
چون تا وقتی هنوز خیال میکنی،
یعنی دلت زنده است…
پس بگذار خیال بیاید،
ببارد، بسوزاند، آرام کند…
اما نگذار که بماند.
چون خیال، اگر خانه کند،
دیگر هیچ واقعیتی آرامت نمیکند.
و در آخر...
با خیال ها چه باید کرد؟
هیچ.
فقط بنویسیمشان
تا بمانند،
اما در کاغذ… نه در دل....
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
꧁☬ ☬꧂
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
بهنام بابا،
همون تکیهگاهی که همیشه بیصدا بود،
ولی سایهش از همهی صداها بلندتر.
بابا یعنی خیالِ راحت،
یعنی امنیتِ بیقید و شرط،
یعنی صدایی که وقتی میگه “نگران نباش”،
دنیا آروم میگیره.
بابا یعنی خستگیِ همیشگی،
ولی با لبخند،
یعنی کوهی که خم میشه اما نمیشکنه.
همیشه فکر میکردم باباها احساس ندارن،
اما حالا میدونم،
تمام احساسِ دنیا توی یه “نگاهِ سکوتآمیز” از چشمای اون خلاصه میشه.
بابا یعنی دلسخت،
اما قلبش نرمتر از هر دعایی.
یعنی کسی که هیچوقت از دردهاش حرف نمیزنه،
اما تا نفس داره، پناهِ خانوادهست.
بهنام بابا،
که با دستهای پینهبستهاش
شعرِ زحمت مینویسه روی دیوارِ زندگی.
اون که شاید هیچوقت نگفت “دوستت دارم”،
ولی هزار بار با نگاهش گفت.
اون که همیشه ساکت بود،
اما سکوتش پر از عشق بود.
بابا یعنی غرور،
یعنی افتخار،
یعنی اسمِ کوچیکی که پشتش یه کوهِ بزرگ ایستاده.
وقتی بچه بودم،
فکر میکردم باباها خسته نمیشن.
اما بزرگ که شدم فهمیدم،
اون فقط خستگیشو قایم میکرد
تا دلم نلرزه.
بابا یعنی بیادعاترین قهرمانِ زندگی.
اونکه حتی وقتی شکست،
باز هم قامتشو خم نکرد.
بهنام بابا،
که اگه نبود، من اینهمه محکم نمیبودم.
که اگه لبخند نزد، برای این بود که ما بخندیم.
بابا یعنی مردی که اشکاشو فقط وقتی میریزه
که مطمئنه کسی نمیبینه.
بهنام بابا،
همون مردی که خدا بهش گفت:
“تو زمین باش، من آسمانِ خونوادهات.”
بابا،
شاید هیچوقت شاعر نبود،
اما هر حرکتش، یه شعر بود
از جنسِ مردونگی،
از جنسِ عشقِ بیصدا.
بهنام بابا،
که سایهاش امنترین جای دنیای منه،
و نبودش، سردترین فصلِ عمرم.
بابا جان…
به حرمتِ نونِ بازوی تو،
به سادگیِ دلت،
به سکوتِ پرمهرِ نگاهت،
میگم:
تا آخرِ دنیا،
به داشتنِ تو افتخار میکنم. ❤️
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
꧁☬ ☬꧂
2,450
࿐🦋⃟࿐ࡅߺ߳ߊࡄࡅ࡙ߺߊࡍ߭🦋⃟࿐
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۶:۰۷
دلت ڪہ تنگ باشد،
باران هم تسڪین نیست،
شعر هم مرهم نمیشود،
و هیچ آغوشے وسعت اندوهت را ڪم نمیڪند...
دلت ڪہ تنگ باشد،
صداے خندهها در گوشت محو میشود،
ڪوچهها بوے دلتنگے میگیرند،
و هر مسیر، تو را بہ خاطرهاے قدیمے میڪشاند...
دلت ڪہ تنگ باشد،
دیگر فرقے نمیڪند ڪجایی،
در شلوغترین خیابان شهر،
یا در سڪوت نیمهشب اتاقت...
چراڪہ دلتنگے، همیشہ جاے خالے ڪسے را نشانت میدهد.
دلت ڪہ تنگ باشد،
گاهے خودت را هم ڪم داری،
خودت را، در روزهایے ڪہ بے دغدغه
مے خندیدے
در لحظاتے ڪہ باور داشتے همیشه
ڪسے هست
دلت ڪہ تنگ باشد
دیگر نہ جایے آرامت میڪند
نہ زمان
تمام دنیا خلاصہ مے شود
در جاے خالے ڪسے ڪہ نیست
دلت ڪہ تنگ باشد،
ڪاش ڪسے باشد،
ڪہ بیهیچ پرسشے دستانت را بگیرد
در چشمانت خیرہ شود
و بے ڪلام همہ ے
دلتنگے ات را بفهمد
ڪاش ڪسے باشد.......
✍️هدی احمدی
#هدی_احمدی
꧁☬ ☬꧂