هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
حدودا ۷ سالم بود یه سوتے پیش بابام دادم،
یادمه خیلے دوست داشتم برم فروشگاه و خرید کنم یروز بابام بهم گفت دخترمو میخام بدم به مغازه دار که هرچے دلش خاست هروز بخوره منم خیلے زود گفتم «خودمم تو فکرشم😌» یعنے دورو وریا پاره شدن از خنده
هیچے دیگه الان صاحب یه فروشگاه اومده خاستگارے میخوان منو بزور غالبش کنن 😂💔😂
896
56
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
من تموم شدم ولی 1404 نه
799
28
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
📷 Photo
برای همسرت مادر نباش! معشوقه باش❤️
اگه هنوز فکر میکنی با مادری کردن و مادرانه رفتار کردن با پارتنر یا همسرت میتونی جذبش کنی و اونو شیفته و وابسته خودت کنی داری اشتباه میکنی.
با دیدن تکنیک های اینجا، جذابیت خودت رو توی رابطه بیشتر کن و یاد بگیر که برای همسرت یا پارتنرت مادر نباشی
و فقط نقش معشوقه رو داشته باشی !
چجوری ؟ بیا اینجا :👇🔥
@delbar_bash
.
826
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
من کلاس چهارم که بودم اولین تبلتمو خریدم ،بعد اون موقع نمیدونستم حالت هواپیما و پرواز یعنی چی فک میکردم واقعا تبلت پرواز میکنه😐😂
خلاصه رفتم رو سرامیکای آشپزخونه وایسادم بعد تبلتمو رو هوا ول کردم منتظر بودم روهوا معلق بمونه🤦♀هیچی دیگه تبلتم افتاد رو سرامیکا و دوربینش به فنا رفت🤭😂
1,230
69
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
📷 Photo
پنجم ابتدایی بودم
باید قبل عید میرفتیم مدرسه پیک شادی میگرفتیم
اما حس وحالشو نداشتم
به همکلاسیم ک همسایمونم بود
گفتم تو برو از منم بگیر
گفت اگ گفتن چرا خودش نیومده چی بگم
گفتم بگو دیشب بابابزرگش فوت شده🤦🏼♀️
اصلا یادم نبودبا مدیروناظم واکثرمعلما هم محلی هستیم
خلاصه که روحم شاد😂
1,190
51
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
تو محلمون از یه پسر خوشم نمیومد بعد کلا باهم ضد بودیم
یروز بدجور رفت رو مخم
با دوستم دست به یکی کردیم شایعه درست کنیم
آقا شایعه درست کردیم این پسر گی هست
فک نمیکردیم شایعه زیاد اوج پیدا کنه ولی کل محله که هیچ، کوچه های اونوریم همه فهمیده بودن
بدبخت پسره😐😂 بدجور دلم سوخت😂😂😂ولی هروقت یادش میفتم خندم میگیره با اینکه ۲ سال گذشته
تقصیر خودش بود دیگه نباید میرفت رو مخم🙂
1,100
60
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
یادمه چهار سالم که بود با عموم و مادربزرگم اینا رفته بودیم مشهد
یه روز صبح خیلی زود زن عموم با مادر بزرگم داشتن میرفتن حرم منم گیج از خواب بلند شدم گفتم منم ببرید
گفتند ما الان بریم تا برگردیم تو خسته میشی بگیر بخواب با بقیه بیا
منم تو همون گیجی گفتم لیاقت ندارید منو ببرید😂😂😂(حالا بچه چهار ساله😐😂)
هیچی دیگه منم بردن😎
1,380
71
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
من یبار ی رژ بردم مدرسه گفتم آخر سالیه شاید به درد بخوره یا بخایم شوخی کنیمگذاشتم تو کیفم رفتم، زنگ آخر یکی از همکلاسیام خاک تو سر ،کل رژو کشید رو صندلی منم با ما تحت مبارک نشستم روش حالا چی رژ قرمز😐😐 انقدم عوضی بود بود عکسای خاک برسری کشیده بود ،همش هم چسبید به مانتوم😐 تا خونه فقط دستم به پشتم بود🤕
1,340
51
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
کلا تو زندگیم دیگه چیزی به اسم پس انداز ندارم همش جبران خسارته
1,270
35
0
به چوخ رفتگان
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۴۶
تو جاده تصادف شده بود…
همه ی جمع شده بودن
منم واسه اينكه صحنه رو از نزديك ببينم
از اون ور داد زدم
گفتم: بريد كنار من پدرشم!!
وقتي رسيدم ديدم اوني كه تو خيابان افتاده يه الاغه!!
هيچي ديگه اون وسط مسطا چندتا خانم و آقا از شدت پاره گي به دليل خنده به درجه رفيع شهادت نائل شدن……😭😂
بعله….😕🤣
1,370
71
0
به چوخ رفتگان
۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ۰۷:۰۸
من 8سال م بود دختر عموم حدود4سال، ی روز عموم اینا اومدن خونمون دختر عموم رفت نشست بغل بابام همونجام خوابش برد بابامم کلی نازش کرد قربون صدقه ش رف🥺😕 منم ک حسوووود منتظر موندم تا بیدار شه بیدار ک شد ب بهونه ی اینکه میبرم باهاش بازی کنم بردم تو اتاق تا میخورد کتکش زدم😐😂بهش م گفتم اگه به مامانت بگی بازم میزنمت بیچاره صداشم درنیومد
1,400
87
0
به چوخ رفتگان
۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ۰۷:۰۸
یه شوهر خاله دارم منظم و با اخلاقه؛ شبا سر ساعت میخوابن و سر ساعت بیدار میشن و کلا زندگے بشدت با کلاسے دارن.... دو تا دختر تو سن سال من و خواهرم دارن... دختراش تعریف میکردن یه شب که سریال داشته با هم داشتن(اونجا حدودا ۱۲......۱۳ سالشون بوده) یواشکے میدیدن با صداے نسبتا کم، مامان بابا هم خواب.
یهوووو بازیگره داد میزنه (بابااااااااا بابک) با صداے بلند..... یهو باباشون با وحشت میپره تو پذیرایے دستپاچه دنبال عینکش میگرده و هے میگه چیه دخترم چیه دخترم،چی شده😂😂😂😂
بعدش گفته فک کردم شما گفتین باااااباااااکمک😐😂