کتابی بودم،
که نویسندهاش در صفحهی نخست مُرده بود.
از آن پس، کلماتم خودشان را نوشتند،
با جوهری از فراموشی
و امضایی از نیستی
6,420
0
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
یکی از سوالهایی که هنوز ذهن بشر را رها نکرده این است که آیا خواب ادامهی زندگیست یا وقفهی اجباریاش؟ من خودم معتقدم خواب، یکجور استعفای موقت از هستی است، مثل مرخصی استعلاجی از واقعیت. ولی خب اگر این را بگویی، فوراً یکی پیدا میشود که بگوید: «اتفاقاً خواب بخش طبیعی زندگیست.» که البته این هم مثل گفتنِ این است که «خفگی بخش طبیعیِ نفس کشیدن است»
فقط کافیست چند دقیقه ادامهاش بدهی تا ببینی چقدر طبیعی است.
آدم وقتی خوابش نمیبرد، تازه میفهمد بیداری چقدر شکنجه است. من خودم شبها معمولاً ساعت سه تصمیم میگیرم همهچیز را عوض کنم: رژیمم را، شغلم را، دنیا را، و گاهی هم ملافه را. صبح که بیدار میشوم فقط یک چیز عوض شده: حال روحیام، که از یک روانپریش امیدوار به یک واقعگرای مایوس ارتقا یافته.
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم خواب همان کاریست که حیوانات درستتر از ما انجام میدهند. حیوانات میخوابند چون باید بخوابند. ما میخوابیم چون نمیدانیم با بیداری چه کار کنیم. یعنی بیداری ما بیشتر از جنس قهوه خوردن است تا زیستشناسی؛ یک جور تفنن در نپاییدن دنیا. مثلاً بعضیها میگویند: «من با آرامش میخوابم چون وجدانم راحته.» ولی بهنظرم این حرفها مزخرف است. هیچ انسانی وجدان راحت ندارد. خواب و بیدارش فرق نمیکند.
از همه مسخرهتر، رویاست. همانچیزی که روانکاوها از آن نان میخورند و ما از آن میترسیم. رویا مثل یک مهمانی بدون دعوتنامه است: تو در آن شرکت میکنی، ولی هیچ نقشی در فهرست مهمانها نداری. میبینی دندانهایت ریخته، لختی، پدرت کنار توست، و همه دارند از تو فیلم میگیرند. بعد صبح بیدار میشوی و گوگل میکنی «تعبیر خواب افتادن دندان»
و گوگل، با اعتمادبهنفسی که فقط ماشینها دارند، میگوید «مرگ یکی از عزیزان». بعد کل روز با اضطراب قدم میزنی تا ظهر که مادرت زنگ میزند و میگوید «برنج سوخته و ناهار نداریم». و تو، در اوج گرسنگی، نفس راحتی میکشی.
بیداری هم البته دستکمی از خواب ندارد. ما در بیداری هم خواب میبینیم، فقط اسمش را گذاشتهایم «کار»، «عشق» یا «پیشرفت». یکجور رؤیای ایستاده با چشمهای باز.
مثلاً همین حالا من دارم این متن را مینویسم چون نمیخواهم به تخت برگردم. از تخت میترسم. تخت مثل گوری است که هنوز نمیدانم موقتی است یا نه. وقتی دراز میکشم، مغزم شروع میکند به پخش تریلرهای بدبختی فردا: ایمیلهایی که باید بفرستم، پولهایی که ندارم، آدمهایی که باید باشم و نیستم. برای همین معمولاً ترجیح میدهم چراغ را روشن بگذارم و در تاریکی جزئی بخوابم؛ تا اگر مرگ آمد، بداند هنوز کاملاً آماده نیستم.
در کل، من فکر میکنم انسان اگر میخواهد به آرامش برسد، باید مثل گربه بخوابد: بیدلیل، وسط همهچیز، بدون انتظار بیدار شدن. شاید آنوقت وقتی مرگ سراغش آمد خیال کند خواب است و فکر کند «لابد ده دقیقه دیگه بیدار میشم»
و دیگر هیچوقت بیدار نشود.
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
📎 File
#موزیک
راک و پاییز و green day
8,220
0
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
زنی در میدان شهر ایستاده بود. دامنش پر از خاکستر بود. با هر باد، خاکستر به هوا میپاشید. رهگذری پرسید: «چه میفروشی؟» زن پاسخ داد: «یاد کسانی را که دیگر کسی به یادشان نمیآورد.»
7,510
0
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
📷 Photo
دوییدن صبحگاهی؛ پوچترین کار بشرِ احمق
11,200
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
📷 Photo
10,500
0
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
زندگی چیزی جز مجموعهای از آیینهای تدفین نیست؛ تدفین امیدها در کاغذهای اداری، تدفین اشتیاق در صفوفی بیانتها، تدفین خویشتن در تصویرهای از پیش ساختهشدهای که جامعه بر ما تحمیل میکند و...
9,450
0
0
اُرد ناشتا
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۲۹
هر صبح که از خواب برمیخیزیم تصور میکنیم به زیست بازگشتهایم، اما حقیقت آن است که در حال تمرین دفن دوبارهی خویشتنایم؛ دفنی آهسته در ریتمهای بیچهرهی روزمرگی. انسان با هر قدمی که بر زمین میگذارد، گوری موقت برای معنای خود حفر میکند.