About دانشگاه علوم پزشکی تلگرام – پزشکی Telegram Channel
❇️«دانشگاه علوم پزشکی تلگرام»
قدیمیترین کانال طنز و میم علوم پزشکی
حرفی، سخنی:
@Sepehr_VN
@DrAliSoheilian
🕊 در دیگر شبکه های اجتماعی:
X.com/Dr_Gambler
X.com/DrAliSoheilian
Instagram.com/TelUMS1
🏅تبلیغات:
@Ads_TelUMS
Join @TelUMS for exclusive sepehr_vn and xcomdralisoheilian content and discussions in 23
O Turner of hearts and eyes, O Organizer of night and day, O Transformer of circumstances and conditions, transform
our condition to the best of states!🙏💐
آغاز سال نوی میلادی بر تمامی بچای علوم پزشکی، بخصوص آنهایی که رویای خارج رفتن در سر می پروراندند، مبارک
#آنارشیست
5,630
128
دانشگاه علوم پزشکی تلگرام
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۰:۱۵
برای آقای ۷۶ ساله تو اورژانس ویزیت جراحی گذاشتن. میگیم مشکل چیه؟ میگه چند روزه دفع گاز و مدفوع ندارم.چند سال پیش هم به خاطر سرطان کولون عمل شدم.راستی یادم رفت بگم دست چپم صبح یه صدای تق داد و درد گرفت.نمیتونم زیاد تکونش بدم ولی فکر نکنم چیز مهمی باشه.
واقعا هم چیز مهمی نبود.
https://x.com/i/status/2006645080237703316?mx=2
چند سال قبل ،وقتی که تازه استخدام شده بودم،
گسیل شدم به یک بیمارستانی اطراف اصفهان،
شکل و شمایل اورژانس تقریبا شیک بود؛
ولی حتی یه دستگاه سونوگرافی FAST که برای مریض های تصادفی استفاده میکنیم توی اورژانس نبود.
بیمارستان CT نداشت،
واحد سونوگرافی فقط ۲ روز در هفته از صبح تا ظهر دایر بود ،
من با سلام و صلوات مریض میدیم.
بار مراجعین هم بسیار بالا بود،
اکثرا کارگران واحد های صنعتی اطراف اصفهان و مهاجر از استان های همجوار بودن.
تریاژ آموزش ندیده و خام عمل میکرد،
میشه گفت اصلا تریاژ نمیکرد.
فقط یه فشار میگرفت و یه برگه میداد دست مریض میگفت برو تو ….!
من وسط مریض ها تقلا میکردم و مریض ها به زمین و زمان فحش میدادن.
خیلی شلوغ و بی در و پیکر بود.
یه روز جمعه بعد ازظهر، پیر زنی سنگین وزن رو آوردن اورژانس.
چنتا مردِ گردن کلفتِ سیبیل از بنا گوش در رفته همراهش بودن.
حاج خانم رو مستقیم آوردن توی اتاق من و انداختنش روی صندلیِ من!
وقتی وارد اتاق شدم یه لحظه فکر کردم من اومدم دکتر !!!
حاج خانم پشت میز من نسشته بود و پسراش اطرافش بودن.
جرات نکردم بگم حاج خانم چرا رفتی پشت میز من نشستی ؟!
راستش زیاد هم برام مهم نبود.
ناچار روبروش ،روی صندلی بیما نشستم و سلام کردم.
حاج خانم از روی تفقد ،بدون اینکه چیزی بگه ، یه سری تکون داد: یعنی علیک سلام
گفتم:
چی شده ؟!
پسر بزرگش گفت:
شما دکتری!
مادر من بگه چی شده ؟!
گفتم:
منظورم اینه که مرض شون چیه ؟!
فرمودن:
«حاج خانم بزرگ خاندان هست،ظهر جایی دعوت بودن به صرف ماهی،
استخوان ماهی تو گلوشون گیر کرده و خیلی اذیت هستن،
زود درش بیار که کار داریم ،یک طایفه نگران هستن…»
خواستم بگم این مورد اورژانسی نیست و من سرم شلوغه و از این دست حرفها…
ولی دیدم به درد سر و جر و بحثش نمی ارزه،
قبلا چندبار تونسته بودم با چوب آبسلانگ و پنس این مشکل رو حل کنم.
گفتم گناه داره،
بزار سعی ام رو میکنم.
یه پرستار هم داشتیم که از صبح سردرد داشت.
هی میرفت و می آمد و از سردرد شکایت میکرد.
همون لحظه دوباره اومد توی اتاق و گفت :
«دکتر من سرم خوب نشداااااا…! چییییکار کنم ؟؟»
گفتم :
«اجازه بده اول تیغ ماهی رو در بیارم ،بعد یه فکری بحال تو میکنم»
گفت :
«دکتر بزار من کمکت کنم»
اومد نزدیک،چراغ قوه رو گرفت توی حلق مریض.
گفتم :
«حاج خانم دهنت رو باز کن،خودت رو شل بگیر و اصلا زور نزن»
حاج خانم دهنش رو تا ته باز کرد ،چوب رو گذاشتم ته حلقش،
زبونش رو جمع کرده بود عقب و کلِ حلق رو بسته بود،
یکم با چوب زبون رو هل دادم پایین،
ولی اینقدر زبون بزرگ و عضلانی بود که چوب شکست!
همراها پوزخند زدن و زیر لب متلکی گفتن.
خواستم انصراف بدم و بگم ببریدش شهر ، من امکانات ندارم.
ولی بازم حوصله کردم.
خانم ابراهیمی که از شدت سر درد رنگش پریده بود ،
یواشکی در گوشم گفت :
دکتر ولش کن،نمیشه…
گفتم :تو سرت درد میکنه،
برو خودم یکاریش میکنم.
گفت:
«نه طوری نیست،راستی چرا این روی صندلی شما نشسته؟!»
گفتم :
«مهم نیست»
چوب ها رو امتحان کردم و دوتا محکم هاش رو برداشتم،
گذاشتمشون روی هم و دوباره رفتم ته حلق مریض.
اینبار یواشتر فشار دادم و چوب رو بردم عقبتر،
یک دفعه شکم حاج خانم رفت تو و خواست استفراغ کنه،
سریع خودم رو کشیدم کنار،
یکباره از دهن حاج خانم مثل دهانه ی اتشفشان حجم زیادی از غذای نیمه ضهم شده فوران کرد.
بزرگ خاندان راحت روی صندلی من نشسته بود و هی استفراغ میکرد
هیچ تلاشی برای کنترل خودش انجام نمیداد
جوری ریلکس نشسته بود انکار داشت سخنرانی می کرد،
با هر بار استفراغ یه پرده از چیزهایی که خورده بود رو میدیدم؛
تیکه های ماهی
سبزی پلو
سالاد شیرازی
دوغ حیوانی
بوی تند و ترش استفراغ و اسید معده فضارو آکنده کرده بود،
بی حسی غریبی بهم دست داد،
سرم رو انداخته بودم پایین و هنوز چوب ها توی دستم بود،
همینطورکه به استفراغ های آبکیِ دور کفشم خیره شده بودم،
یادِ حرف استادِ ترم یک افتادم:
«شما نباید از استفراغ و اسهال و ادرارو مدفوع بدتون بیاد،
چون ازش نون میخورید!»
ابراهیمی هم از عق زدن حاج خانم حالش بد شد،
چراغ قوه رو ول کرده بود توی استفراغ ها،
دو دستی از روشویی اتاق آویزن شده بود و هی استفراغ میکرد.
نوبتی شده بود؛ بزرگ خاندان یکی میزد،ابراهیمی هم یکی دنبالش .
خنده ام گرفته بود
همراهای مریض شوکه شده بودن.
حاج خانم بالاخره کوتاه اومد،
ته عاروقی زد وگفت:
«خدا خیرت بده جوون
عجب فنی زدی ! تیغم در اومد»
گفتم :«خدار رو شکر مادر»
برگشتم به سمت ابراهیمی و گفتم :
خوبی ؟!
گفت :
«دکتر باورت میشه؟!
انگار سردرد م بهتر شد!»
حاج خانم...
https://x.com/i/status/2005667780897505627?mx=2
دانشگاه علوم پزشکی تلگرام
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۰:۱۵
🎥 Video
وقتی دوست مهندسم که تو اسنپ کار میکنه، وضعیت منو میبینه
#بایپولار
6,590
50
0
دانشگاه علوم پزشکی تلگرام
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱۰:۱۵
هر ایرانی = یک متد منحصر به فرد جهت تشخیص عسل طبیعی از عسل فیک
کارانه اردیبهشت با ۷ ماه تاخیر واریز شد.
ارزشش تو اردیبهشت ۳۱۳ دلار و الان ۱۹۰ دلار.
اردیبهشت میشد باهاش ۴ گرم طلا خرید و الان ۱.۷ گرم.
بعد میگن چرا به تخصص فکر نمیکنی! تو ایران فوق تخصصم باشی اوضاع همینه!
https://x.com/i/status/2005668361875898385?mx=2