هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
ای ایران غمت مَرِساد
💚🤍❤️
1,210
51
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
این بار از تهران نرفتیم، گلی گفت من جایی نمیروم، من هم گفتم موافقم که جایی نرویم... اسفند عجیبی است. تهران گاهی صبح بمباران میشود، گاهی ظهر، گاهی عصر و گاهی نیمه شب... عادت کردهایم بخوابیم. روزی دو وعده غذا میخوریم. این سری خیلیها برخلاف جنگ دوازده روزه نرفتهاند. همه چیز گران تر شده، امروز دختر جوانی در سوپر مارکت یک بسته وینستون اولترا لایت باریک خرید صد و شصت و پنج هزار تومان... فکر میکنم وقتی سیگار را ترک کردم اولترا لایت بستهای ده هزار تومان بود... اینترنت خاطره شده... یک چیزی خریدهام به اسم کانفیگ وی تو ری، دوبار وصل شده که یکی همین بار است که دارم مینویسم. در کوچه یک سری آدم حیران ماندهاند، فکر میکنم ساقیِ گُل محل رفته... حاج خانم دو میلیون داده به اسنپ رفته ساوه، آب کمتر قطع میشود. پمپ خراب است. به موقع تعمیرش نکردم و گلی بخاطر فشار آب روزی دوبار به من حمله موشکی و پهبادی میکند. باک ماشین را پر کردهام. روزی سه نوبت به مامان زنگ میزنم، میگوید ارومیه را هم این سری بد میزنند. بابام از صدای بمباران به خاطر جراحت و سابقه موج گرفتگی در جبهه دچار تنش عصبی است. از پنجره به کوچه نگاه میکنم. یکی کاسه حلیم دستش است، یکی سگش را برای هواخوری آورده بیرون، موسیو تا کمر رفته داخل موتور ماشین و مثل هر روز با سمند درب و داغانش ور میرود، صدای انفجار میآید. مردم رو میکنند به سمت آسمان، همسایه مان که این روزها تبدیل شده به دیده بان، هوار میکشد فکر کنم سمت شرق بود... مردم برمیگردند... هوا گاهی بهاری است گاهی سرد... تهران حال و هوای عجیبی دارد، درست شبیه یک زن آبستنِ پا به ماه است...
۱۳ اسفند ۱۴۰۴
1,540
153
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
.
یکی از بدترین توهینها به انسان به رسمیت نشناختن و تحقیرِ احساساتِ اوست، مخصوصا رنجها... هیچ انگاشتنِ اندوه دیگران تجاوز به روح آنهاست. توهین کردن به ادراکشان است، چنانکه گویی انسانی که از موضوعی غمگین و خشمگین است نه فهم دارد نه عاطفه و نه حق دارد از زندگی متنفر و دلزده باشد... این کار یکجور انسانیّت زدایی از طرف مقابل است. یک جور تحمیل و حقنه کردنِ حالِ خوبِ خود به دیگری و بیاعتبار کردنِ احساساتی است که برآمده از جهان بینی و شخصیت طرف مقابل است. به همین دلیل افرادی که غم بزرگ آدمی را تحقیر میکنند یا به رسمیت نمیشناسند در ذهن آدم برای همیشه به شکل چرکینی حکّ میشوند. این روزها از این چهرههای چرکین کم نیست...
.
2,810
203
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
.
یکی از بدترین رذائل اخلاقی، اختفایِ رای یا بینظری در جمع است. به باورِ من این کار یک روشِ پَست و رذیلانه است. کاری است که شاید از اجداد بدوی ما هنگام شکار کردن یا پنهان شدن به جا مانده ولی انسان متمدّن نمیتواند آن را به غریزه بقا ربط دهد و خودش را توجیه کند. وقتی کسی با بینظری در حضور دیگران خودش را استتار میکند، به دنبال این است که منافعش از سوی همه حفظ شود. به خیال خودش زرنگ است و یک دیوار امن دور خودش چیده که غیر قابل نفوذ است ولی نمیداند با این کار شاخصترین ویژگی انسانی را از خودش و معمولا فرزندانش دریغ میکند. آدمیزاد بالاخره یک جایی و یک زمانی باید با یک چیزی مخالف باشد و این مخالفت را یک جوری نشان بدهد، اگر چنین نباشد او فقط یک پستاندارِ دوپاست که قادر به تکلّم است...
.
2,930
168
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
📎 File
دوره جامع تابآوری
رشد و یافتن معنا در شرایط سخت
فصل اول-پروسههای زندگی و مرگ
درک عمیق از استرس جسم و نقش آن در تابآوری روان
تاریخ انتشار در پادکست: 11 دی 1404
https://t.me/dr_iman_fani
1,920
50
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
No other choice
پارک چان ووک، فیلمساز اهل کره جنوبی یک نابغه است. او در روایتِ درگیریهای ذهنی انسان مدرن و نمایش نیمه تاریک روح انسان استعداد شگرفی دارد که در سینمای کنونی جهان بینظیر یا در بهترین حالت کم نظیر است. آخرین ساخته او که به فارسی " چارهای نیست " ترجمه شده، یک بار دیگر و به مانند آثار پیشین او نبوغ شوکه کنندهاش را ثابت میکند. داستان فیلم درباره تحقیر انسان توسط سیستم اقتصادی و جامعه و فروپاشی اخلاقی اوست. یک مهندس صنایع کاغذ سازی در کره جنوبی که بیست و پنج سال در یک کارخانه عمرش را گذرانده، بدون تعارف و ناگهان از کار اخراج میشود. بیپولی و هزینههای ریز و درشت زندگی که به نوبت بر سر او و خانوادهاش آوار میشوند تراژدی انسان مدرن و آسیبپذیری او در دنیای امروزی را به زیبایی تصویر میکند... مردی میانسال که سالها با شغلش رابطه حرفهای و عاطفی داشته حالا مثل یک تکه زباله به بیرون پرت شده و برای یافتن شغلی که بلد است باید وارد رقابتی بیرحمانه با سایر اخراجیهای این صنعت بشود. صنعتی که هوش مصنوعی و رباتها جای کارگران را گرفتهاند و فرصت اشتغال در آن بسیار محدود و دشوار به دست میآید...
پارک چان ووک در این اثر نگاهی نزدیک به انسان و احتمال تبدیل شدن او به هیولا دارد. هر انسان موجهی در صورت قرار گرفتن در شرایطی که بقا و هستیاش به خطر افتاده ممکن است به شکلی غریزی تبدیل به انسان نخستین شود. انسانی که برای رسیدن به منافع و حفظ بقا سایرین را بدون هیچ عذاب وجدانی حذف میکند. فیلم یک ویژگی جادویی و عجیبی دارد که باعث میشود مخاطب نقش اول آن را که به قاتلی بیرحم و خونسرد بدل شده نه تنها مقصّر نداند و از او متنفر نباشد که با او به شدت همزاد پنداری کند. گویی که قاتل و متهم اصلیِ توحش در این فیلم نه یک شخص که کل سیستم و جامعه است...
سبک منحصر به فرد سینمای کره در تصویر سازی، نورپردازی و فیلمبرداری در این اثر هم درخشان و شاخص است و البته بازی نقش اول مرد و زن این فیلم از نقاط قوت آن به شمار میرود. NO other choice به احتمال زیاد در بخش اسکارِ فیلمهای بین المللی و غیر انگلیسی زبان امسال، حرفهایی برای گفتن خواهد داشت...
#nootherchoice
#معرفی_فیلم
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DRsXc8egsss/?igsh=NzY3ZmY5cjI5azJk
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
سه روز پیش گوشی موبایلم تشنج کرد. درست مثل کسی که یک غذای فاسد پر از سم توکسین خورده و استفراغِ میکند، یکهو شروع کرد به خاموش و روشن شدن... هرچه دکمه پاور را گرفتم ده ثانیه، بیست ثانیه، سی ثانیه، دکمه پاور با ولوم بالا را گرفتم، اثر نکرد که نکرد. من هم گوشی را رو به شکم و صورت ( یعنی رو به صفحه نمایش ) گذاشتم کنار تخت و گرفتم که بخوابم. تا صبح همینطور روشن و خاموش میشد. نور ضعیفی در تاریکی مطلق اتاق خوابمان از زیر گوشی دیده میشد. مثل بچهای که از تب تشنج کرده ناله میکرد و من هم کاری از دستم برنمیآمد. بیدار که شدم دیدم انقدر تا صبح خاموش و روشن شده که باتریاش تمام شده است. با یک امیدواری کم رنگ، سوکت شارژ را فرو کردم به گوش و تا یکی دو درصد شارژ شد روشنش کردم. بالا که آمد دوباره تشنج شروع شد، خاموش و روشن شدنی شبیه شلتاق آدمی که آنفولانزای خوکی گرفته و از دردِ بدن به خودش میپیچد...
صیحانه نخورده بردمش پیش یک تعمیرکار، شرح حال که گرفت گوشی متشنج من را هم گذاشت کنار بقیه موبایلها در بخش بستری... سه روز بدون موبایل بودن حس عجیبی دارد. بیخبری از گند و کثافت کاری در جهان و فرو رفتن در باتلاق گرانی در کنار فلج شدن بابت کارهای اداری و روزمره و کارهای بانکی آدم را ناچار میکند دیگران را بهتر نگاه کند. بیشتر فکر کند و کمی کتاب بخواند. من هم همین کارها را کردم. به مسافرهای مترو با دقت بیشتری نگاه کردم، به راه رفتن آدمها و به چهرهها... حالا گوشی از بستری برگشته و خودم دچار فلجِ قلم هستم. از نوشتن درباره بدیختیهای مشترک نسلهای زنده در ایران خستهام، از تحلیل مزخرفاتی که در صدا و سیما برای وایرال شدن تفت میدهند، از حرف زدن درباره آن پوفیوزی که برای رپ فارسی معرکه گرفته خستهام...
بیفایدگی آوار شده روی سرم، اولین کاری که میکنم گالری گوشیام را که پر از عکسهای بیربط و با ربط است مرور میکنم. تابستان چهار سال پیش با پدرم پیژامه به تن لزگی رقصیدهام، شادی منچستر یونایتدیها از پیروزی برابر بایرن مونیخ در بیست و پنج سال پیش، و عکس لو رفته هدیه تهرانی همان حوالی نظرم را جلب میکند. در مشهد مراسم بزرگداشت خسرو علیکردی برگزار شده و ما مردم داریم بر سر و کله هم میزنیم، پادشاهی خواه و جمهوری خواه مصرّ هستیم که در هر فرصتی همدیگر را به گُه بکشیم. دلار و سکه مانند دو زنگیِ مست بالای گور ایستادهاند و به نعشِ آرزوهای زمینی ما میشاشند، یک ماه مانده به تمدید اجاره خانهام، منبع آب نداریم و من میدانم به خاطر انتخاب عکسِ این پست چقدر بیشعورم...
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DSS6twSAje7/?igsh=bTMzemF2bTBrOG9q
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
.
در بزنگاهها، شکل ارتباط سببی و نَسَبی آدمها دچار تغییر میشود. چون نقاب از ارزشهای اخلاقی و باورهای قلبی افراد و همچنین هویت واقعی آنها برداشته میشود. در بزنگاهها و بحرانهاست که ما ممکن است نزدیکترین آدمهایی که با آنها مراوده داریم را برای همیشه از دایره احترام و حتی ارتباط حذف کنیم، حتی اگر ناچار باشیم وجود آنها را تحمّل کنیم... بحرانها و بزنگاهها فرصت خوبیست برای سرند کردنِ افراد، مخصوصا آنها که از محنت دیگران بیغم هستند. چنین زمانهایی ذات درونی افراد را بسیار شفاف نشان میدهد...
برخی از اختلافات را میشود با گفتگو حل و فصل کرد یا دست کم درباره آنها به یک قرارداد رسید ولی ارزشهای اصیل انسانی و اخلاقی مانند، همدلی، همدردی، وجدان جمعی و امثال اینها به هیچ وجه قابل مذاکره و معامله نیستند. کسی که در یک سوگ عظیم اجتماعی، بی هیچ خللی در حال گذران عادی زندگیاش است یا احساس بقیه را تحقیر و تمسخر میکند، درواقع جوهر و ذات درونی خودش را عیان میکند. اینان همانهایی هستند که در شعر شیخ اجل سعدی بزرگ، مصرعِِ مشهورِ " نشاید که نامت نهند آدمی " را یدک میکشند...
ششم بهمن ۱۴۰۴
#رسول_اسدزاده
3,230
171
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۸:۲۷
.
ما در طول و عرض تاریخ بارها ایلغار شدهایم. از اسکندر و چنگیز تا اشرف و محمود افغان و اعراب بادیه نشین آمدهاند، کشتهاند، سر و زبان بریدهاند، سوزاندهاند، ویران کردهاند ولی ما هنوز هستیم. درفش کاویانی مان را در قادسیه از دستمان گرفتهاند. نیشابور و طاق کسرای مان را ویران کردهاند. کتابهایمان را سوزاندهاند. زبان فارسی را به محاق بردهاند ولی ما هنوز هستیم... ما وارثان تمدّنی هستیم که در تندبادهای تاریخ و از زیر سم اسبانِ اجانب و اغیار جان به در برده است. در طول تاریخ دزدان و غارتگران بسیاری به سمت فرهنگ و تمدن ما سنگ و کلوخ و نیزه و لجن پرت کردهاند. این زخمهای عمیقِ آبسه کرده سبب شده بسیاری از ما نسبت به نمادهای باستانی و اصیل ایرانی حسّاسیتی به جا داشته باشیم...
فکرش را بکنید در یک چنین کشوری که فرهنگ و هویّت اصیل آن زخمی است و نیاز به التیام و تیمار دارد در یکی از بیشمار برنامههای مبتذلی که این روزها در پلتفورمهای غیر رسمی در حال تولید است، شرکت کننده به سمت نماد تخت جمشید و درفش کاویانی ما که یادآورِ تلخ ترین شکست ایرانیان در تاریخ است، آجر پرت میکند. من مطمئنم تنها کسی نیستم که این نوع برنامهها را تماشا نمیکند و تنها هنگامی که دسته گلی اینچنینی از آنها پربازدید میشود از وجودشان آگاه میشود، ولی دوست دارم به سازندگان این برنامه مخصوصا دو مجری نام آشنای آن بگویم، شما بخندید، با آن لمینیتهای سنگ توالتیتان بخندید، برنامههای سبک و بیمایه و پلشت و چرک بسازید، به تاریخ و نمادهای گرامی کشور زادگاهتان اینچنین بیشرمانه بتازید که عیار امثال شما باید به همین شکل برای مردم فاش شود. شما بخندید و برای دکّان خودتان به هر شکلی که میتوانید مشتری جمع کنید که ناخالصی های فرهنگی یک کشور بهتر است توسط خودشان در حافظه تاریخی مردم آن کشور ثبت شوند... بازار باشد حضرات...
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DRpbw_0AhMh/?igsh=MWF1dWFqeW9mbTVo
. چرا آواز خواندن مهران مدیری آزار دهنده است؟ هایده در غربت مُرد. در وطنش یک دل سیر کنسرت برگزار نکرد. در تلویزیون ملی مملکت حلوا حلوا نشد. مثل امکلثوم مصریها برایش بزرگداشت و تشییع پیکر برگزار نشد. در شبهای یلدا یا سال تحویلها برایمان در تهران نخواند…
1,740
73
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۵:۰۴
🎥 Video
2,020
57
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۵:۰۴
One Battle After Another
پیش درآمد :
آمریکای پسا ترامپ یک آمریکای آشفته است. پس از دههها به حاشیه رفتن ارزشهای راست سنتی و غالب شدن فرهنگ چپِ گلوبال در آمریکا، بغض قدیمی آمریکاییهای سفید پوستِ مسیحی با پیروزی ترامپ ترکید. آمریکاییهای بلوند، دگرجنسگرا، آنگلوساکسون و در کل کسانی که ریشه اروپایی دارند پس از مدتها که احساس میکردند در حال رانده شدن به حاشیه هستند صدای اکو شده خودشان را در سخنان و قامتِ ترامپ شنیدند و دیدند و دو بار به او رای دادند. نفرت از مهاجرانِ لاتین، مسلمان، هندی، آفریقایی و آسیای میانه و حمایت از اخراج جمعی آنها، نژادپرستیِ علنی، مخالفت شدید با همجنسگرایی و کلا روایتهای چپ افراطی از جنسیت و بازگشت به آمریکای صنعتی در دوره دوم ترامپ شدت بیشتری یافته است و به باور برخی از اندیشمندان علوم سیاسی و اجتماعی آمریکا وارد دوره جدیدی شده که به این زودیها به آرامش و بالانس نسبی که در چند دهه گذشته داشت، نخواهد رسید و حتی انتخابات بعدی ریاست جمهوری در آمریکا به زعم این افراد یک انتخابات عادی نخواهد بود...
درباره فیلم :
پل توماس اندرسون در فیلمِ " نبرد پشت نبرد " با الهام از شرایط سیاسی آمریکای ترامپ داستانی کاریکاتور گونه و البته نمادین ساخته که در آن نگاهی هجوآمیز به دعوای چپ افراطی و راستِ ترامپی در آمریکا انداخته است. فیلم مفاهیمی مانند جنسیت سیّال، روابط بین نژادی، آمریکاییِ اصیل، مهاجر ستیزی و درگیری تاریخی چپهای گلوبالیست با راستها را در قالب یک داستان درام تعریف میکند. به تمسخر گرفتن اعتقادات متعصبانه راست افراطی در دنیای مدرن کنونی که آنها را شبیه کو کلاکس کلن ها نشان میدهد در مقابل احمقانه بودنِ انقلابی گری به سبک چریکی مانند چگوارا چیزی است که پل توماس اندرسون در ارائه و نمایش آن به نظر من موفق است. شخصیت سرهنگ نژادپرست ارتش با بازی شان پن که تکلیفش با غریزه جنسی خودش معلوم نیست و وجود یک انجمن مخفی شبیه فراماسونها برای اصلاح نژادی در آمریکا شاید در نگاه نخست مضحک و کمدی باشد ولی نشانههایی جدی از آشفتگی سیاسی اجتماعی است که در پیش درآمد به آن اشاره کردم. در کل داشتن پیش آگاهی درباره تاریخ معاصر آمریکا به درک بهتر این فیلم کمک میکند. هرچند امتیاز 8 در وبسایت IMDB و 94% در وبسایت Rotten Tomatos شاید زیاد و اغراق آمیز به نظر برسد ولی باید اذعان کرد که این اثر یکی از مهمترین فیلمهای سال 2025 است...
#onebattleafteranother
#معرفی_فیلم #فیلم #سینما #نبرد_پشت_نبرد
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DRnJz2bAle3/?igsh=MXUxcnUyZnJmbG51cA==
✍️🏻 رسول اسدزاده
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۵:۰۴
🎥 Video
1,440
16
0
✍️🏻 رسول اسدزاده
۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۵:۰۴
.
چرا آواز خواندن مهران مدیری آزار دهنده است؟
هایده در غربت مُرد. در وطنش یک دل سیر کنسرت برگزار نکرد. در تلویزیون ملی مملکت حلوا حلوا نشد. مثل امکلثوم مصریها برایش بزرگداشت و تشییع پیکر برگزار نشد. در شبهای یلدا یا سال تحویلها برایمان در تهران نخواند و ما به جای رقصیدن و عشق کردن با صدای او بیشتر گریه کردیم و غصه خوردیم. چون ترانههایش در غربت رنگ غم گرفت، مثل شاعرش هدیه... درستش این بود که ما هم از آن برنامههای استعداد یابی صدا داشتیم، هایده مهمان افتخاری فینال میشد و تا میکروفن را برمیداشت چند ده میلیون نفر آدم با او همخوانی میکردند. درستش این بود که صدای هایده، فقط صدای لحظههای تاریک و دلتنگی زندگی ما نمیشد. موسیقی متنِ عرق خوریِ مناطق محروم، موسیقی عزلت داخل پیکان وانتِ مردی که زندگی مچش را خوابانده و شکست عشقی هم... درستش این بود که ما در تهران میرفتیم کنسرت هایده و او در غربت از آن سعیدِ مرموز شیشه ویسکی را نمیگرفت و جرعه جرعه غم دوری از وطن را مزه مشروبش نمیکرد تا زود از بین ما برود. ولی همه اینها اتفاق افناده... هایده در غربت مُرد... زود هم مُرد و ما را با ترانههایی گذاشت که حالا حالا ها به آنها گوش خواهیم داد... آنچه از او مانده مثل آثار باستانی است. صدایش شبیه چیزی است در موزه جواهرات ملی.. شبیه چیزی است که مالک آن حافظه جمعی چند نسل از این ملت است...
از اینها گذشته، صدای زن ایرانی نزدیک نیم قرن است که در کشورمان متاع ممنوعه است. چه استعدادهایی که فقط برای فرصت خواندن مجبور به جلای وطن شدند. چه استعدادهایی که صدایشان در کنج آشپزخانه ماند. البته که مقصر اینها مهران مدیری نیست، ولی همین که او میتواند هایده بخواند و شیک و مجلسی برود و بیاید و آب از آب تکان نخورد، آزار دهنده بودن صدای او را دو چندان میکند... وگرنه هوسِ و ولعِ آقای بازیگر، کمدین، مجری، کارگردان و تهیه کننده، برای خوانندگی اگر به جای آویزان شدن از نوستالژیهای ملی با ترانههایی جدید و مختص خودش برطرف میشد، من این یادداشت را نمینوشتم...
#هایده #سوغاتی
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DRJNufggt6F/?igsh=eXF0Z3dxcm9pbWdx
.
خانم کریمی به تازگی پستی با عکس سلفی از خودش منتشر کرده که در آن به آشتی با گذر زمان به عنوان یک زن اشاره کرده، کمی از مشقات بازیگر بودن و همیشه در معرض توجه بودن نوشته و در انتهای یادداشت، چهره بدون آرایش خودش و چند تار موی سفیدش را پذیرفته و با یک لیوان چای به آرامش در خانه رسیده است... موضوعی که خانم کریمی انتخاب کرده، موضوعی جدید و محدود به ایران نیست. در همین اینستاگرام یادداشتهایی بسیار پرمغز و پرمحتوا در باره نقدِ اُبژه بودنِ زنان وجود دارد که متاسفانه یک هزارم و حتی یک ده هزارم پست ایشان خوانده و دیده نمیشوند. نکته عجیب دیگر این است که خانم کریمی درحالی که از نگاه ابزاری به فیزیک زن انتقاد میکند و از لزوم رهایی از آن حرف میزند، در نهایت به راه حلی انفعالی مثل پذیرش میرسد... یعنی ما بپذیریم که یک عمر به زنان نگاه ابزاری و آبجکتیو بشود و وقتی سن و سال زنان بالا رفت لاجرم آن نگاه هم از بین خواهد رفت؟ به بیان دیگر دست روی دست بگذاریم تا پیر بشویم، دلهرهها و دلشورههایی که فرهنگ عامه به ما تحمیل کرده خود به خود محو خواهند شد... جلّ الخالق !!! به هر حال متن ضعیف ایشان در عینِ صادقانه بودن، نشانهای از قریحه یک فیلمساز، بازیگر و مترجم ندارد ولی تا این لحظه حدود نیم میلیون نفر این پست خانم کریمی را لایک کردهاند که به احتمال زیاد بیشتر به خاطر گل روی ایشان است و نه خودِ متن!
در اسلاید دوم نیز ویدئویی از محمد صالح علا میبینید که با همان صدای بغض آلوده و حزن انگیز همیشگی نشسته یک گوشه و از خودش و سقاخانه شخصیاش که ظاهرا شفا و حاجت هم میدهد سلفی میگیرد... کسی که مثلا شاعر است و اغلب محتواهای مربوط به او گفتگویی هپروتی با معشوق خیالی است یا نالیدن از چرخ و فلک است... با دیدن محتواهایی این چنین سوالاتی برای من پیش میآید که بیپاسخ ماندنشان آزارم میدهد... این حجم از انفعال و بیگانگی با روح زمانه برای یک هنرمند، شاعر و کسی که خودش را مولف میداند از کجا نشات میگیرد؟ قریحه و قلم و فرصتِ بیانی که اشخاص مشهور و شاغل در ورطه هنر دارند، چرا انقدر معطوف به خویش است؟ عطفی که نتیجه آن متن و محتواهایی سبک، بیاثر و بیخاصیت است... آن هم در برههای از تاریخ که دهها موضوع و مساله برای روایت و گزارش دادن وجود دارد...
#رسول_اسدزاده
https://www.instagram.com/p/DRE5EwUAkj5/?igsh=a3pweXA1YTgxOTBk
✍️🏻 رسول اسدزاده
۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ۰۵:۴۳
✒️
🔲 تمامیتخواهی در صورتهای نامرئی
مصطفا آلاحمد
تمامیتخواهی همیشه از قلهی سیاست آغاز نمیشود؛ بلکه تمامیتخواهی یک فرهنگ و تربیت است که اگر در جامعهای زمینههای آن باشد از همان جاهایی میجوشد که کسی خطر را حس نمیکند: از پشت میز یک معلم، در دستورات پدرو مادرها، در اتاق کوچک یک مدیر، یا در حلقههای بهظاهر بیضرر صنفی. «قدرت کوچک» دقیقاً به این دلیل خطرناک است که کوچک بودنش ما را فریب میدهد.
فوکو میگوید: «قدرت از بالا نازل نمیشود؛ بلکه همه جا هست و در ریزروابط روزمره تولید میشود.» همین است که قدرتهای کوچک، هنگامی که بیپاسخگو میمانند، بهتدریج منطق خود را بر جهان تحمیل میکنند: «حق با من است، چون من مسئولم.» ، «حق با من است، چون من پدرم.»، «حق با من است، چون من مدیرم.»
هانا آرنت هشدار میدهد: «قدرت بدون حضور دیگری، خود را به حقیقت بدل میکند.» به عبارتی هرجا گفتوگو خاموش شود، قدرتِ کوچک، هویت سیاسی جدیدی برای خود میسازد.
در همین میکروفضاهاست که تمامیتخواهی نخستین تمرینهایش را انجام میدهد:
معلمی که سکوت کلاس را با نظم اشتباه میگیرد؛ پدری که محبت را صورت دیگری از قیم بودن و مالکیت میفهمد؛ رئیسی که اداره را نه محل کار، که قلمروی شخصی میبیند. و سرانجام رهبران سیاسی که مردم را رعیت خود و صغیر میپندارند.
آدورنو میگفت: «اقتدارگرایی پیش از سیاست، در روان روزمره جا خوش میکند.» و همین روانِ آشناست که بعدتر زمینه فرمانبری از قدرتهای بزرگتر را مهیا میسازد.
قدرت کوچک زمانی به سمت تمامیتخواهی میلغزد که سه چیز حذف شود: پرسش، پاسخگویی و رابطهی متقابل. هنگامی که هیچکس حق نداشته باشد بپرسد «چرا؟»، قدرت بهسرعت از «نظم لازم» به «نظم مقدس» تبدیل میشود.
تمامیتخواهی از دولتها شروع نمیشود؛ از رفتارها آغاز میشود.
از لحظهای که نقد را بیاحترامی میدانیم، از جایی که وظیفه را امتیاز میفهمیم و از هنگامی که نقشهای کوچک را با حق مطلق اشتباه میگیریم.
جامعه اگر میخواهد از سلطههای بزرگ رها شود، لازم است ابتدا ذره بین خود را روی همین قدرتهای کوچک متمرکز کند؛ زیرا هر استبداد بزرگی، روزی در قالب یک امتیاز کوچک و بیصدا متولد شده است.
#مصطفا_آل_احمد
#اندیشه_مخالف_من
https://t.me/myopponentthought