منو شناختی
من همون دختر روزهای سختم
هنر من نوشتن صدای زنان هس
بلند بخندید باید ب صدایمان عادت کنن
شما عزیزان میتوانید دلنوشته های سحرعمری رااز این آدرس مشاهده کنید
تاریخ تولد کانال 1399/10/25
لینک ورود ب کانال حرف دل👇👇
@Shbzq
@Shbzq is a dedicated channel for shbzq and 13991025 with regular updates in دوستی
هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
♡#عاشقم بمان تا ابد#♡
نویسنده: نازی وفا
پارت: شصت و سه
حامیم: همه دنیا شاهد باشن رویا تنها ازمه است
هارون: چی گفتی احمق
با بلندترین سرعت آمد
به جان مه خورد دیگه نفهمیدم فقط سوزشی بسیار شدیدی در شکمم حس کدم
چشمایم تار میرفت آخرین چیزی که یادمه صدای عمران بود که میگفت لعنتی چیکار کردی
رویا
در اتاقم نشسته بودم که مادرم آمد
آمنه: دختر جانم چیکار کنم هر چی کدم نشد دیشب همراه پدرت گپ زدم ولی اصلا گوش نکد به حرفم قبل ازیکه کدام کار بشه بیا ده دالیز مهمان ها هم آمدن
رویا: باشه
با چشمان پر از اشک رفتم ده دالیز یک گوشه نشستم حتا احوال پرسی هم نکدم
همیته غرق افکار خود بودم که از پایین خیلی سر و قدا میایه وقتی از کلکین نگاه کدم ماشین حامیم دم سرا بود فهمیدم که عشقمه آمده که مرت نجات بده
سر و صدا خیلی بالا رفت دلم شور میزد خدا کنه اتفاق بدی نفتاده باشه
صدای عمران آمد که گفت لعنتی چیکار کردی
با اخرین سرعت خود رفتم پایین که ببینم چیکار شده به حرفای مادرم و عمم گوش نکدم وقتب رفتم پایین دیدم که حامیم غرق خون بیهوش افتاده دیگه چیزی یادم نیست انگار زمین دهن باز کد و مه افتادم
چشما خو وا کدم بوی دوا به مشامم میخورد بیخی حالم بد بود
دیدم عمران پیش مه است
حامیم کو چطوره عمران
عمران........
رویا: عمران حامیم چطوره حرف بزن یک چیزی بگو بگو خوبه بگو بهوش آمده یا نی؟
عمران: تو خودته خسته نکن خواهری او خوبه
رویا: مر ببر پیش حامیم لطفاً
عمران: اما او تا حالی ده عملیات خانه است
رویا: اوووف😭😭😭😭
خدایا قلبم آتیش گرفته
حامیم لطفاً منو ول نکنی
تو سر قول خو میمونی میفهمم
عمران: آرام باش خواهری
رویا: چجوری ارام باشم عمران عشقمه داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه
عمران: نکن خواهری دل مر خون کدی گریهنکن ان شاءالله خوب میشه
رویا: نمیشه عمران😭😭😭😭
خداااا 🗣🗣
حرف دل
48
2
0
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
♡#عاشقم بمان تا ابد#♡
نویسنده: نازی وفا
پارت: شصت و یک
سروش
گل بابا بیدار شو امروز خیلی کار داری هله بخیز که مهمان ها میاین
رویا:........
سروش: جانمه زودی شو هله
امروز بهترین روز زندگیته
رویا:بابا مه نمیخوام همراه هارون عروسی کنم
سروش: ای چی گپه دختر از هارون چی بهتر
پسر خوبیه از هر لحاظ پوره هسته هیچ کمی نداره
رویا: بابایی لطفاً دیگه
بخاطر مه مه نمیتانم همراه هارون عروسی کنم مه ازو خوشم نمیاد
سروش: یعنی سر حرف بابا خو حرف میزنی
رویا؛.......
سروش: نکنه کسی دیگه ای دوس داری؟
رویا:........
سروش: به تومیگم رویا مثل آدم جواب بده کسی ره دوس داری؟ 😠
رویا: ن.. ن.. نی
سروش: خوبه خداروشکر
حالی بگو مشکلت با هارون چیه؟
رویا: میگم بابا مه راضی نیوم
امی حرف اخر منه
سروش: خوب
یا همراه محمد امروز نکاح میکنی یا همراه هارون
رویا: بابا😭😭
سروش: حرف خو دوباره تکرار نمیکنم
تصمیم خو بگیررر
رویا: لطفاً بابا همراه زندگی مه بازی نکن بابا مه نمیخوام هیچ کدامشه نمیخام
تا هنوز18ساله نشدم لطفاً بابایی دخترای همسن مه ادامه تحصیل میدن چرا مه درس نخوانم
سروش: اگه مشکلت درسه اوره خودم حل میکنم
رویا؛ مه اصلا شوهر نمیکنم
مگه از روی جنازه مه رد بشین که منو به یکی ازونا بدین
سروش؛ دختره احمق😡
رویا: بازم 😭😭
بازم سیلی خوردم
جای سیلی دیشب خوز نشده بود که دوباره یکی دیگه تازه شد
این دفعه دیگه قلبم تکه تکه شد
چرا تصمیم مه مهم نیه
چرا چرا
خدایا خودت کمکم کن میفهمم معجزه میکنی به زندگیم به تو امید دارم همه چی حل میشه خدایا خودت یاری ام کن دستم به اسمانت نمیرسد ولی تو دستت به من میرسه دستمو ول نکن
حرف دل
74
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
♡#عاشقم بمان تا ابد#♡
نویسنده: نازی وفا
پارت: شصت و دو
حامیم
یک وقتی چشما خو وا کدم خیلی سرم درد میکد که داخل موترم
خدایا مه اینجی چیکار میکنم بعد از چندی فکر کردن اتفاقات دیشب یادم امد خدایا حالی مه چیکار کنم اوووف گوشی خو برداشتم روشن کدم به عمران زنگ زدم
الو عمران کجایی چیکار شد
عمران: خوبی لالا از تشویش مردم چند دفعه ای زنگ زدم خاموش بود
حامیم: لطفاً بگو. چیکار شد؟
عمران: بابام تصمیمشو گرفته همراه رویا هم گپ زد یا همراه محمد ازدواج کنه یا همراه هارون
حامیم: پس من چی
نه نمیشه عمران مه باید همراه کاکا سروش گپ بزنم
عمران: کوشش خوده بکن ان شاءالله بلکم بابام قبول کنه
حامیم: ان شاءالله
رویا
پیشین شد مهمان ها هم آمدن
ولی خبری از حامیم نبود کجایی بی معرفت بیا از درون این چاه سیاه نجاتم بده
کجای زندگیمه پناه گاهه مه
از دیشب تا حالی غیبش زده چیکار کنم
در خانه خوده قفل کده بودم که کسی نیایه
نمیخوام همراه مهمانا روبرو شم
حامیم
حرکت کردم طرف خانه ای رویای مه
وقتی رسیدم سر و صدا بود داخل شدم که دیدم همه ای مهمان ها امدن فقط منتظر ملا هستن
ای نکاح نمیشه
همه به تعجب طرفم میدیدن
سروش: چی میگی بچیم بد است
حامیم: ای نکاح شدنی نیست چون مه رویا ره دوس دارم میخوام همراه او ازدواج کنم
تا حرفم تکمیل شد کاکا سروش با سیلی محکم ده رویم زد
سروش: متوجه حرفا خو باش حامیم
اعصاب منو هم بیش ازی خراب نکو
حامیم: میگم رویا مال منه کسی نمیتانه از پیشم بگیره
هارون: تو بد کدی توله سگ
سروش: ارام باشین
عمران: پدر لطفاً ای کاره نکن زندگی دخترته خراب نکن رویا به ای پیوند راضی نیه
سروش؛ ایته پرو شدی که سر گپ پدرت گپ میزنی
حرف دل
52
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
میون این همه حررف تووو قلبم
فقط تونستم بگم باااشه
خدا حافظ
✍#سحرعمری
95
5
0
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
📷 Photo
💎
بسیار دست و پا مزن ای دل به زلف یار
تسلیم شو، که رشتهی صیاد محکم است
❧❤️☙
حرف دل
♡#عاشقم بمان تا ابد#♡
نویسنده: نازی وفا
پارت: شصت
حامیم
وقتی کاکا سروش ای گپه زد اعصابم بیحد خراب شد
از خانه بیرون شدم کلید موتره گرفتم بی مقصد با آخرین سرعت میرفتم
خدایا ای چه تقدیری هست
خدایا مگه چی گناهی کدم که جزایشه ایته ببینم
خدایا خودت کمکم کن
مه بدون رویا زندگی کرده نمیتانم
رویا تنها دلیل زندگی کردنمه
اگه چیزیش بشه مه زنده نمیمانم
خودت یاری ام کن خدایااا
رویا: بیحد دلم شکست
کسی که تا حالی از گل نازکتر بهم نگفته بود امشب منو سیلی زد
مستقیم رفتم اتاقم دروازه ره قفل کدم
هر چی عمران و فاطی صدا زدن دره باز نکردم
با صدای بلند گریه میکردم 😭😭
به تقدیری که دستمه نبود
به تصمیماتی که همیشه دیگرا بریم میگیرن
خیلی سخته
چرا بابایی من یه دفعه ای تغییر کد
چرا همچین رفتاری کد
مه نمیتانم غیر از حامیم همراه کسی دیگه ای ازدواج کنم
نمیتانم دست یکی دیگه رو بگیرم
نمیتانم توی چشمای یکی دیگه نگاه کنم
خدایا صدای منو نمیشنوی 😭😭😭
خدایاا لطفاً ای کاره همرایم نکوو
خدایا تو رحیمی تو رحمانی
لطفاً کمکم کن
خدایاااا اصلا صدای منو میشنوی
همینجوری گریه میکردم که اذان صبح داد
رفتم نماز خواندم سر جای نماز خوابم برد
حرف دل
100
2
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
🎥 Video
🫠🫀✨
حرف دل
89
0
0
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
📷 Photo
-🤍🔗-
خوشبختی در خانه یی خودت است
در باغ همسایه دنبالش نگرد..!🐼💗🔗
حرف دل
95
حرف دل
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۸
♡#عاشقم بمان تا ابد#♡
نویسنده: نازی وفا
پارت: پنجاه و نه
محمد: ببخشین کاکا سروش اینجی چی گپه
مصطفی: چوپ شو محمد
محمد؛ چرا چوپ بشم نمیتونم باید بگم
سروش: خیریت هسته ان شاءالله چی گپه؟
محمد: مه میخوام همراه رویا عروسی کنم
مصطفی: صبر بچه جان باش بابا گپ بزنه
محمد: اوقذر صبر کدم آخر هم بشینم و ببینم که عشقمه رو به کسی دیگه ای میدن
حامیم: اینجی چیخبره عمران یک چیزی بگو😡
عمران: چی بگ........
هارون: یک و خلاص رویا زن منه
حامیم: متوجه حرف خود باش مرتکه عیاش
عمران: حامیم لطفاً آروم باش
محمد: حق نداره کسی گپ بزنه
رویا همراه مه ازدواج میکنه
رویا
مه اینجی مات و مبهوت طرف ایناا نگاه میکنم که به جوون همدیگه افتادن
متوجه حامیم شدم که نزدیک محمد رفتم مشت محکمی زد که بینی اش خون شد
هر کاری کدن نمیتانستن حامیم رو دوی کنن
حامیم یک دفعه سمت هارون میرفت میزد یک دفعه سمت محمد
بیخی کلافه شده بودم اعصابم بی حد خراب بود با صدای بلند یک جیغی زدم
که همگی جام ماندن
بسه دیگه خسته شدم
زندگی مه در میانه به شما چی هه شما چری جنگ. میکنین هه
سروش: اروم باش دخترمه
رویا: چی اروم باش
نی همراه ای هارون عروسی میکنم نی هم همراه محمد یک و خلاص
سروش: کلانا اینجا نشستن میتونستی ای حرفا ره تنهایی همراه مه بزنی
رویا: نمیشه بابا همگی شاهد باشین
نی محمد قبول دارم نی هم هارونه
هارون: خووو پس حامیم زنکه بازه قبول داری هه؟
رویا: حمله کدم بالای هارون از یخنش گرفتم
متوجه حرفا خود باش
همگی رو مثل خودت ندون
سروش: بسه دیگه
هارون: تو زن منی
رویا: مه زن هیچ کدام تان نمیشم
برو گمشو کثافت
با ای حرفی که زدم صورتم طرف راست دور خورد سوزش بدی حس کدم
وقتی متوجه شدم که بابایی مه منو سیلی زد🥺
رویا: بابا🥺
سروش: همگی شاهد باشین فردا بخیر نکاح رویا و هارونه بسته میکنم گپ آخرمه
حرف دل