🎙 #تفسیر_مثنوی_معنوی
#جلسه_بیست_چهارم
علامه شیخ حمیدرضامروجی سبزواری
13,900
0
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📎 File
🎼 دعای سحر
خواننده: #هایده
شعر: #لیلا_کسری (هدیه)
11,200
0
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📷 Photo
در عشق توام وفا قرین میباید
وصل تو گمانست و یقین میباید
کار من و دل خاصه در حضرت تو
بد نیست و لیکن به از این میباید
#مولانای_جان
13,000
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📷 Photo
در عشق اگر دمی قرارت باشد
اندر صف عاشقان چه کارت باشد
سر تیز چو خار باش تا یار چو گل
گه در برو گاه بر کنارت باشد
#مولانای_جان
15,000
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📷 Photo
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بد مستی تو
#مولانای_جان
11,900
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📷 Photo
تا با خودم از هر دو جهان بیرونم
چون بی خودم از هر دو جهان افزونم
این حال که هست شرح نتوانم داد
دانم که خوشم ولی ندانم چونم
#اوحدی_کرمانی
11,300
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📷 Photo
شبهای دراز با غمت می سازم
پوشیده چنانک کس نداند رازم
میدان بلا و من درو می تازم
دل رفته و می روم نه جان در بازم
#اوحدی_کرمانی
12,000
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
ندهی کام مرا از لب خندان تا چند
تشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند
ای که هر بی سرو سامان ز تو سامانی یافت
نکنی یاد من بی سر و سامان تا چند
بارها عهد به بستی و شکستی همه را
آخر ای سخت دل این سستی پیمان تا چند
شربتی هم بچشان ز آب وصالم ایدوست
میگدازی دلم از آتش هجران تا چند
ای غمت روز مرا کرده چو شب همچون صبح
در فراق تو زنم چاک گریبان تا چند
بامیدی که فتد دامن وصلت بکفم
ریزم از دیده تر اشک بدامان تا چند
دگران راست ز وصل رخ تو خاطر جمع
من به یاد سر زلف تو پریشان تا چند؟
تنگ شد حوصله من به قفس ای صیاد
دور مانم ز تماشای گلستان تا چند
کافر آزردن کافر نپسندد بر خویش
ای مسلمان کنی آزار مسلمان تا چند
ایامیر عرب ای پادشه ارض و سما
تو به ارض غری و من بصفاهان تا چند
دارد امید که آید بجوار تو صغیر
بنده را ره نبود بر در سلطان تا چند
#صغیر_اصفهانی
11,800
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
📎 File
11,000
0
0
حضرت مولانا
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۰:۴۲
حاشیه ای پیرامون داستان شیخ صنعان؛
عشق چیست
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز وصف عشق گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زنگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک. «عشق در حضور» یا «عاشقانه های آرام»:
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش آرام این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو. «عشق در فنا» یا «سوختن در عشق»:
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون شیخ صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق ترسا بیاندازد...
منطق_الطیر
حضرت مولانا
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، ۰۹:۳۷
همه چیز بشکل خیره کننده ای، خیرِ مطلق است،
لازم نیست اعتماد کنی، تبدیل به اعتماد شو و به جریان زندگی بیاویز.
انچه میپذیری ، تبدیل به خیر مطلق خواهد شد.
7,960
0
0
Showing 11 of 11 posts
No more posts
0
0
0
0
0
0
10,800
0
0
هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!