ارتباط با ادمین: @fereshteh_ramezanii
رمضاني هستم ؛ مدير كانال . ارشد روانشناسي ورزشي
كانال one ؛ فرصتي هست براي آرامش و تفكر در باب
" زندگي " !
استفاده از عكسها و مطالب با ذكر منبع ؛ باعث توزيع آگاهي و مهرباني خواهد بود
@oneonee
@oneonee offers specialized information about oneonee and fereshteh_ramezanii for subscribers interested in ورزشهای الکترونیک (Esports)
هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
امروز دنیا یکبار دیگر بیوفاییاش را ثابت کرد…
امروز خبر رفتنِ مادرِ یکی از دوستان خانوادگی مان رسید.
خبری که مثل یک درِ ناگهانی، با شدت به صورتم خورد و مرا پرت کرد وسط حقیقتی که همیشه میدانیم اما هیچوقت جدی نمیگیریم:
زندگی منتظرِ دلدل کردنهای ما نمیماند.
چند وقتی بود دلم میخواست زنگ بزنم، بگویم اگر کاری هست من هستم،
بگویم مادرش را بیاورد پیش من،
برایشان سوپ درست کنم، همراهی و کمک کنم.
یک مهربانی کوچک، یک حضور ساده…
اما نگفتم.
در سکوتی که اسمش را «تعارف» گذاشته بودم،
در رودربایستیای که همیشه دیر میفهمیم چقدر بیمعناست،
فرصت گذشت.
و امروز، وقتی خبر را شنیدم،
فهمیدم دنیا چقدر بیوفاست؛
چقدر بیرحمانه آدمها را از ما میگیرد،
چقدر بیصدا فرصتها را میدزدد،
و چقدر ما درگیر حسابوکتابهای بیارزش،
مهربانیهایمان را برای «بعداً» نگه میداریم.
بعداًیی که شاید هرگز نرسد.
مرگ، همیشه فقط پایان یک زندگی نیست؛
گاهی آینهای است که جلوی ما میگیرد تا ببینیم
چقدر از گفتن، از رفتن، از بودن
جا ماندهایم.
دنیا بیوفاست،
اما ما میتوانیم وفادارتر باشیم:
به دلهایی که دوستشان داریم،
به لحظههایی که تکرار نمیشوند،
به مهربانیهایی که اگر نگوییم،
تبدیل میشوند به حسرتی که سالها در سینه میماند.
اگر دلتان هوای کسی را کرد،
اگر نوری از محبت در دلتان روشن شد
همان لحظه بگویید، همان لحظه بروید.
زندگی، اینقدرها هم صبور نیست...😔
878
50
0
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
📷 Photo
غمی در سینه امنشسته، بسان سنگی که هیچ دستی نمیتواند بلندش کند...🖤 @oneonee
892
19
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
امروز، وسط خیابانهای همین شهر، فهمیدم دنیا عوض شده؛
نه با بخشنامه،
نه با لطف کسی،
بلکه با خونِ جوانانی که آزادی را با جانشان امضا کردند.
در حال رانندگی بودم که شالم افتاد.
هیچ اضطرابی نبود.
هیچ ترسی از آن پیامکِ سرد و بیروح که همیشه مثل سایه دنبالمان میآمد.
برای اولینبار، نبودنش را حس کردم؛
نه بهعنوان یک «نبودِ ساده»،
که بهعنوان نتیجهی یک «ایستادگی بزرگ».
پشت چراغ قرمز، دختری با موهای بلند،
با بلوز و شلوار،
آرام و بیهراس از خط عابر گذشت.
نه نگاهی پشت سرش،
نه دلهرهای از ون،
نه لرزشی از گامی که شاید آخرین باشد.
این آرامشِ کوچک،
این قدمهای بیاضطراب،
این نفسِ بیهراس،
ارثیهی سادهای نیست.
اینها با خونِ جوانانمان به دست آمده
با قلبهایی که ایستادند تا ما بایستیم،
با صدایی که خاموش شد تا صدای ما بلند بماند.
امروز، هر آزادی کوچکی که حس میکنیم،
هر نفسی که بیلرزش میکشیم،
هر قدمی که بیهراس برمیداریم،
یادآور یک حقیقت است:
جاویدنامان، شما هنوز در خیابانهای این سرزمین قدم میزنید.
در موهای رها،
در شالهای افتاده،
در دخترانی که بیهراس عبور میکنند،
در زنانی که دوباره نفس میکشند.
نامتان،
خونتان،
و راهتان
در رگهای این آزادی جاری است.
1,180
71
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
🎥 Video
ما بچههای اتیسمیم؛
همانهایی که امروز کف دستهایمان را رنگ کردیم
و نقش دستهایمان را روی نقشهی ایران گذاشتیم.
ما حرف نمیزنیم،
اما با همین دستهای کوچکمان گفتیم
که ما هم ایران را دوست داریم؛
دوستش داریم با زبان سکوت،
با زبان نگاه،
با زبان لمس.
اما در دل همین عشق،
رنجی هست که کسی نمیبیند.
داروهای ما نمیرسد…
تحریمها راه نفسمان را تنگ کرده.
بدنهای کوچک ما درد میکشند،
و خانوادههایمان زیر بار هزینههای توانبخشی خم شدهاند.
ما بچههای اتیسمیم؛
نه سیاست میدانیم،
نه شعار بلدیم،
اما درد را میفهمیم.
کمبود دارو را میفهمیم.
اضطراب مادرهایمان را میفهمیم.
خستگی پدرهایمان را میفهمیم.
ما حتی حق اعتراض هم نداریم؛
اما امروز با رنگ،
با دست،
با سکوت،
گفتیم که ما هستیم،
ما درد داریم،
ما حق داریم،
و ما هم سهمی از این سرزمین میخواهیم....
1,050
31
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
📎 File
غمی در سینه امنشسته،
بسان سنگی که هیچ دستی نمیتواند بلندش کند...🖤
927
23
0
ONE
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۵۷
🎥 Video
مسعود…
اسمش که میآید، انگار یک چیزی در سینهام میلرزد. جوانی که دنیا باید به احترامش میایستاد، جوانی که مادر گیتی دیگر مثلش را نمیآورد. قهرمان بود، اما نه فقط روی سکو؛ در مرام، در انسانیت، در فروتنی.
چطور توانستند؟
چطور ممکن است کسی دست روی چنین سرمایهای بگذارد؟
چطور میشود فهمید، چطور میشود هضم کرد؟
این سؤالها مثل خوره به جانم افتادهاند و هیچ جوابی آرامم نمیکند.
مسعود فقط یک نفر نبود…
یک امید بود، یک آینده بود، یک نخبه که میتوانست هزار چراغ روشن کند.
حیف…
حیف که رفتنش مثل یک زخم باز مانده و هر روز تازه میشود.
میگویند زمان میگذرد و آدم فراموش میکند.
اما من چه کنم وقتی هر بار یادش میافتم، انگار دوباره همان لحظهی تلخ تکرار میشود؟
چطور فراموش کنم کسی را که نبودنش از نبودنِ خیلی چیزها سنگینتر است؟!
مسعود…
تو رفتی، اما داغت ماند.
یادت ماند....🖤🖤🖤