هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
درچیدا🥺
2,330
39
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
_گفت : چته جوون؟ توو خودتی!
_هیچی نگفتم
_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!
از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..
_هیچی نگفتم
_گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟
_هیچی نگفتم
_گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...
_هیچی نگفتم
_گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغوم و پسغوم می دادیم به هم ...
_هیچی نگفتم
یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ
_دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،
ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها
آخرشم هیچی به هیچی
_هیچی نگفتم :
_گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد
_گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم!
کرایه رو که دادم بهش
دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا» . . .
boufe koor🤍
2,350
45
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
درچیدا🥺
2,050
0
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
نوزاد هنوز به دنیا نیومده
از مادرش پرسیدم اسمشو قراره چی بذاری؟
گفت وطن :)
اولین باره سر سزارین هم ذوق کردم و هم بغضم گرفته پا به پای مادرِ غریبه...
الهی که این وطن، قدمش خیر باشه برای وطن و هموطناش ♡
ارسالی از یک هوشبر اتاق عمل
https://t.me/Eh9517san
boufe koor🤍
2,530
79
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
حالم از اینکه اینقدر میگویم خوب است؛
بد است...
boufe koor🤍
2,060
30
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
جا نبود واسه ی نشستن، ایستاده بودم سرپا وسط اتوبوس و محکم با دست میله ی کناریمو گرفته بودم، هندزفری توی گوشم بود و یکی داشت توی سرم بلند بلند می خوند:
"آهاای غمی که مثل یه بختک
رو سینه ی من شده ای آوار
از گلوی من
دستاتو بردار
دستاتو بردار
از گلوی من!"
مثل همیشه مات فضای بیرون پنجره بودم، توی راه بندون یه ماشین ایستاد کنار اتوبوس، توش یه دختر و پسر جوون بودن، از ذهنم گذشت چقدر به هم میان، مثل من و...جای خالی ادامه ی جملهمو توی فکرم آه پر کرد، دخترک نمیدونم به چی اونقدر از ته دل میخندید که پسر عنان از کف داد و یه بوسه ی دل ضعفه ای نشوند روی انارِ لباش، دوتا دختر جوون که مثل من شاهد این صحنه بودن زدن به شونه ی هم و ریز ریز خندیدن، پیرزن جلوم چادرشو کشید رو صورتش و سرشو برگردوند و زیر لب گفت:
"معصیت داره والا"
خانوم میانسالی که کنارم ایستاده بود رو به من گفت:
" میبینی تورو خدا جوونای این دور و زمونه رو؟! شرمو خوردن و حیا رو هم قی کردن!!!"
شنیدم که کسی با صدای نچندان بلند گفت:
"استغفرلا!"
هنوز تفسر و تحلیلا تموم نشده بود که راه باز شد و ماشین کناری به سرعت از جا کنده شد و رفت و چشمام خیره موند به جای خالیش...
اونقدری فرصت نکردم که مثلِ بقیه پرِ چادرمو بکشم روی سرمو انگار که صحنه ی اعدام و مرگ دیده باشم، مچاله کنم سر و صورتمو زیر لب هی ذکر بگم و یا اینکه مثل بقیه ی جوونا پقی بزنم زیر خنده و بزنم به شونه ی بغل دستیمو مسخره بازی دربیارم و با دست نشونشون بدم و...
نه!
فقط گوشه ی چادرمو مشت کردم توی دستمو یه نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم و غرق شدم توی احساس حسرت و حسادت خیلی خیلی قوی...
دلم می خواست میشد و می تونستم و می رفتم بهشون میگفتم یکم مراعات کنین، خیابون جای این عاشقونه ها نیست، نه که خلاف شرع و عرف باشه ها...نه!
فقط کوچه خیابون پر از دلای شکسته ست، پر از چشمای شور و حسوده، یه وقت دلی می بیندتون و بیشتر میشکنه، یکی حسرتش عمیق تر میشه، بلند تر آه میکشه، یه موقع یکی ناخواسته چشم میزنه خوشبختیتونو...
دلم می خواست از همونجا داد میزدم که مواظب خوشیتونو حال خوب دلاتون باشین، اما خب نمی شد!
به جای همه ی این فانتزی ها دوباره هندزفریو که از گوشم سر خورده بود و یه جایی حوالی گردنم یه نفر توش داشت فریاد میزد "از گلوی من دستاتو بردار" از زیر مقنعه هولش دادم توی گوشم و جمع و جور کردم خودمو تا ایستگاه بعدی پیاده شم و بقیه راهو پیاده برم و سعی کنم کمتر مجال جولون بدم به فکر و خیالای توی ذهنم!
boufe koor🤍
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
اغلب درست تربیت شده ها در رنج اند.
boufe koor🤍
2,990
66
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
تکیه دادم به میم عزیزم و گفتم: میدونی این روزا خیلی خستهم. میم عزیزم دستشو دورم حلقه کرد، سرموبه سینهش چسبوند و گفت: گوش بده، خستگیتو میبره. من خوابم برد.
بداهه ی یک ذهن بیمار
boufe koor🤍
2,350
26
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
🎥 Video
2,300
5
0
@Boufe.koor/بوف کور
۴ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۱
صبحِ امروز , به دور از چشمِ همسرم برای پسرم یادداشتی کنارِ تختش گذاشتم :
" عزیزم! به گمانم وقتِ آن رسیده که برای خود معشوقه ای پیدا کنی؛ برایش شاملو بخوانی , گیتار بزنی , گیسوانش را لا به لایِ انگشتانت تاب بدهی.فقط جانِ مادر , رابطه پستی و بلندی دارد. نرسد روزی که صدایت را برایش بلند و دیدگانش را تَر کنی.خدا نیاورد روزی را که عکس هایش را از دیوارِ اتاقت جمع کنی. نرسد روزی که با حجمِ عظیمی از بغض , تنهایی به سمت کافه همیشگیتان روانه اَش کنی. زبانم لال نیاید روزی که دل ببری و به یک باره برایِ لیلیِ قلبت مجنونِ بی وفا شوی. تصدقت شوم! اگر دل دادی , اگر دل بُردی , مرد باش. رفیقِ نیمه راه نشوی که من بی وفایی را به تو نیاموخته ام. "
.
.
.
دلبرِ از یاد رفته ام!
امروز تولدِ هجده سالگیِ پسرم است؛ دیروز در جیبِ لباسش عکسِ دخترت را پیدا کردم!
برایت پیغام گذاشتم که بگویم نگران نباش... پسرِ رویاهایمان را تنهایی و بدونِ کوچک ترین شباهتی به تو تربیت کرده ام!
خیالَت راحت پسرم هم نامِ تو چرا , ولی هم رسمِ تو نیست!
boufe koor🤍