هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
وقتی موجودیِ یک چیز در یخچال شما زیاد شود؛ ناچاراً مصرف آنچیز در خانهی شما افزایش پیدا میکند تا بلاخره آنچیز را قبل از گذشتن تاریخ انقضایش و یا برحسب موجودیش، تمام کنید. اما متاسفانه این اتفاق برای شما تبدیل به عادت شده تا جایی که شما «آنچیزخوار» میشوید. مثلا اگر توی یخچال شما شکلات زیاد باشد، آنقدر از آن شکلات مصرف میکنید تا کمکم به خوردن شکلات عادت کنید و به مرور ذهنتان هم اینطور باور میکند که شما علاقمند به خوردن شکلات هستید و بنابراین هرموقع به خرید میروید حتما یک بسته شکلات را هم میخرید...
همین موضوع میتواند مصداق جامعه هم باشد. وقتی یک موضوع در جامعه در حال «مصرف» است (که اصطلاحا به آن ترند میگویند) شما را «ترندخوار» بار میآورد و کمکم یاد میگیرید که فقط و فقط باید به مسائل ترندشده توجه کنید و مابقی چیزها «بیارزش» هستند! مثلا فردی را در نظر بگیرید که خیلی خوب میداند که سایز کمر کارداشیان چقدر است یا محصول موردعلاقهی صدفبیوتی چیست؛ اما از ابتداییترین آداب اجتماعی چیزی نمیداند؛ مثلا نمیداند یا نمیفهمد که هنگام مواجه شدن با کسانی که میشناسد، به جای اینکه سرش را کج و تظاهر به ندیدن کند؛ ادب اجتماعی حکم میکند که سلام یا احوالپرسی کند...
غرض از این مثال، حرف خاصی نیست جز اینکه گفته باشم بدجور افسار هستهی انسانی خودمان را دست یک مشت پفیوز «ندانمکارِ همهچیزخوار» دادهایم! کمی بیشتر حواسمان به اصل ماجراها باشد. کمی کمتر تابهتای این جماعت بشویم که ما را تشویق میکنند که فقط به اتفاقات روز بها بدهیم. همین.
- خرده اطلاعات
بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی
8,190
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
هیچکس تو را نمیفهمد؟ بدیهیست! چطور انتظار داری وقتهایی که با پای پیاده توی خیابانها راه میروی و روشنی تیر چراغ برق نظر تو را جلب نمیکند؛ وقتی که سنگفرش کف پیاده رو برای الگوی نظمی ندارد؛ وقتی تیره و روشنی برگ درخت تو را یاد ابعاد پنهان خودت نمیاندازد؛ وقتی به هیچ عابر پیادهی دیگری لبخند نمیزنی و فقط رد میشوی؛ آنوقت دیگران تو را بفهمند؟ یادت رفته؟ یادت رفته که همهی اینها شیوهایست که تو با خودت ارتباط میگیری و آنوقت توقعش را بر دوش دیگران میگذاری؟! باورکن آرزوهایت میمیرند، خواستههایت مچاله میشوند و از تو حجمی وهمآلود باقی میماند که باید آن را توی خاک باغچه بکاری. میپرسی چرا؟ چون وقتهایی که داری با پای پیاده توی خیابانها راه میروی؛ همان تیر چراغ برق؛ همان سنگفرش کف پیادهرو؛ همان برگهای تیره و روشن درختان؛ تاریخ تکراری زندگی تو هستند و مدام با همین الگوها میچرخند تا به یادت بیندازند که چقدر تنها و البته بیتوجه به خودت و اتفاقات دور و برت سپری میکنی. وقتی تو نفهمی درونت چهخبر است؛ چه انتظاری داری دیگران تو را بفهمند؟ یک تخممرغ وقتی از «بیرون» بشکند، یک زندگی میمیرد و اگر یک تخممرغ از «درون بشکند» یک زندگی آغاز میشود. از درون جستن تو با همین نگاهها و توجههای ریز و درشت آغاز میشود رفیق...
- از شبنوشتهها
بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی
7,770
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
هلیکوپترهای دشمن از سمت چپ به زایندهرود میرسیدند و مردم، ترسیده و زیر پل خواجو پناه گرفته بودند. قرار بود نیروهای خودی، رأسِ ساعت چهار برسند و فلکهی فیض را ببندند تا نفربرهای دشمن، بیش از این پیشروی نکنند. ساعت، چهار و شش دقیقه را نشان میداد. روی سکو ایستادم و گفتم: همه گوش کنین! هیچکسی از اینجا زنده بیرون نمیره! از دوطرف با آب محاصرهایم و از چپ با دشمن؛ سمتِ راستمان هم که خودی بود، نیامد! ازتون میخوام که گوشیهاتون رو بیرون بیارید و فرکانس آنتن رادیوی هلالاحمر رو پیدا کنید. ساعت، چهار و یازده دقیقه بود. با علامت من؛ صدای گوشیهاتون رو تا ته زیاد کنین و همراه و یکصدا با من بخونید:
دیدمش، گفتم منم، نشناخت او
دیدمش، گفتم منم، نشناخت او...
رادیو اعلام میکرد: نیروهای ناشناس تا مرز پلِ خواجو رسیدهاند و حملهی تلپاتیِ مردمی هماکنون آغاز شده است! ساعت، چهار و بیست دقیقه بود. صدایمان بلند و بلندتر شده بود. دشمن که تا نیمهی راه رسیده بود؛ از صدایی که زیر پل، پژواک میشد، به وحشت افتاده و پراکنده، فلکهی فیض را پوشش داده بود. مترجمشان زیر گوش فرمانده گفت: اینها دارند شعری از نیمایوشیج میخوانند! فرمانده گفت: آن شعر، چند کلمه است؟! مترجم گفت: ۵ کلمه! فرمانده گفت: محتوای شعر؟ مترجم گفت: ناشناس بودنِ فردی که قبلها او را میشناختی! فرمانده با صدای بلند گفت: عقبنشینی میکنیم! مترجم گفت: چی شد؟! فرمانده پاسخ داد: کوتاهترین داستانِ غمانگیز دنیا از شکسپیر است با ۶ کلمه؛ آنوقت این مردم، سیگنالِ ۵ کلمهای میفرستند با داستانی غمانگیزتر! من انسانم و غم را میفهمم؛ با خشم نمیشود حریفِ غم شد؛ میرویم و زمانی که داستانی ۴ کلمهای داشتیم، برمیگردیم! ساعت، حوالی پنج بود؛ از خواب پریدم...
- از قصههای کوتاه
بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی
8,350
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
تبعیدش کردند؛
و این فقط دومین مجازاتش
پس از مرگ بود...
دستور به حکم شکستن هیزم دادند
که چوبهی دارش را بسازند
بیآنکه سوختنش را دیده باشند؛
تمام عابران پیاده را سر بریدند
و جای هر کدام درختی کاشتند.
و این قصهی مردی بود
که ترجیح میداد بیابان را دوست بدارد...
از شبنوشتهها
بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی
7,380
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که او را در یک امیدِ نشدنی و محال، حبس کنی و بگذاری انتظار بکشد!
- از شبنوشتهها
8,970
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
همیشه این احتمال وجود دارد که دلیل تغییر رفتار ناگهانی آدمها این باشد که یا به چیزی که از تو میخواستند رسیدهاند، یا مطمئن شدهاند که دیگر به آن نمیرسند.
- از شبنوشتهها
9,130
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
یه آدم کور ؛ اولین چیزی که رها میکنه، عصاشه!
- برداشت آزاد
8,050
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
تو هرچیزی و هرکسی که هستی؛ فارغ از همهی احساساتی که نسبت به خودت داری؛ فارغ از همهی زخمهایی که توی دریچههای قلبت، رو به جهان پیرامونت باز میشن؛ فارغ از همهی نگاههای دنبالهدارت به آدمهایی که تو رو نخواستن؛ فارغ از سهنقطههایی که ته جملههات گذاشتی و کسی نشنید و نفهمید؛ فارغ خشمهات که گریه شد و از صورتت ریخت؛ فارغ از خوشحالیهات که حناق شد و توی گلوت پیچید؛ فارغ از هرچیزی که از این جهان فارغه؛ تو هنوز هم مهمی. هنوز نفس کشیدنت یعنی پناهگاه بودنت واسه آدمهایی که روی شونههای تو حساب باز کردن برای کمک گرفتن. میخوام بهت بگم اتفاقا فارغ از همهی چیزهایی که از سر گذروندی؛ هنوز هم ظرافتهای زندگی رو میفهمی؛ هنوز هم همونقدر محکمی و هنوز هم همونقدر دوستداشتنی هستی. رفیق! تو دستپُری از انسانیت و چه چیزی از این قشنگتر ...
- از شبنوشتهها
بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی
8,220
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
امید دارم آیندگان به نیکی دربارهام قضاوت کنند، نه فقط بر اساس آنچه که توضیح دادهام، بلکه بر اساس آنچه عمدا کنار گذاشتهام تا لذت کشف را به دیگران نیز بچشانم.
- از کتاب درآمدی بر فلسفه ذهن
به نوشته دکارت
8,490
0
0
ضاد [ ایسم ]
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۲۰:۱۰
[ چرا موسیقی غمگین پرطرفدار است؟ ]
آدمهای افسرده آهنگهای غمگین را به آهنگهای شاد ترجیح میدهند، چون فکر میکنند گوشدادن به آهنگهای غمگین حالشان را بهتر میکند. تحقیقات نشان داده است آهنگهای غمگین به انسان حس غم و ناراحتی نمیدهند، بلکه مخاطب را در یک حال و فضای نوستالژیک فرومیبرد. نوستالژی یک حس تلخ و شیرین است که تخیل را به کار میاندازد و با زندهکردن خاطرات شیرین گذشته به مخاطب آرامش میبخشد. در بخشی دیگر از تحقیقات منتشرشده آمده است غمی که بر اثر گوشدادن به موسیقی وجود مخاطب را فرامیگیرد در حقیقت میتواند لذتبخش باشد. برای این که با گوشدادن به آهنگهای غمگین یک نفر بتواند به این لذت دست پیدا کند، آهنگ مورد نظر نباید ایجاد ترس یا اضطراب کند، باید از نظر زیباییشناسی دلپذیر باشد و گذشته را به یاد بیاورد. البته به نظر میرسد این مساله که چرا خیلی آهنگهای غمگین را دوست دارند، ریشه بیولوژیکی هم داشته باشد.
پروفسور دیوید هورون (David Huron) از دانشگاه اوهایو میگوید: یکی از چیزهایی که برای من جالب بود تفاوت بین افرادی است که به موسیقی غمگین گوش میدهند و عاشق آن هستند و کسانی که از آن بدشان میآید. تحقیقات ما نشان داد که این مساله به دلیل وجود هورمونی به نام پرولاکتین است. وقتی کسی گریه میکند در بدن او پرولاکتین آزاد میشود. ترشح پرولاکتین احساس بهتری به او میدهد و او را آرام میکند.
او توضیح میدهد: کسانی که از گوشدادن به موسیقی غمگین لذت میبرند، پرولاکتین زیادی ترشح میکنند و کسانی که این کار را ناراحتکننده و بیفایده میدانند و نمیخواهند آن را بشنوند، احتمالا وقتی به آن گوش میدهند به اندازه کافی در بدن آنها پرولاکتین آزاد نمیشود. بنابراین پرولاکتین هورمونی است که حال ما را خوب میکند و احساس آرامش میدهد. اگر وقتی به موسیقی غمگین گوش میدهیم، در بدن ما این هورمون آزاد شود، حس خوبی پیدا خواهیم کرد اما اگر آزاد نشود یا به اندازه کافی نباشد، آن چه از موسیقی غمگین دریافت میکنیم فقط ناراحتشدن است و کمکی در بهترشدن حال نمیکند.
پس نهایتا به این نتیجه میرسیم که همه احساسات ما از جمله احساسی که بعد از شنیدن موسیقی غمگین داریم، تحت تاثیر هورمونها هستند. البته دانشمندان معتقدند گوشدادن به موسیقی باعث تولید دوپامین هم میشود؛ یک پیامرسان شیمیایی مهم که به تنظیم بسیاری از عملکردهای بدن، از جمله حس لذت و انگیزش کمک میکند. همین ویژگی موسیقی را همرده غذا قرار میدهد.
از سوی دیگر موسیقی غمناک برای هر کسی طعم خاصی دارد. اکثر افراد با یک آهنگ خاص رابطه برقرار میکنند و تجربه متفاوتی از هر قطعه موسیقی دارند.
- از مقالات سبکزندگی
گردآوری و تلخیص
ضاد [ ایسم ]
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۹:۱۷
تحقق کارهای بزرگ، نوعی کشمکش است. تحلیلبرِ انرژی، تضعیفگر روحیه و ترسناک است. البته نه برای همیشه؛ اما وقتی غرق در کار کردن باشیم، ممکن است چنین حسی داشته باشد. حرف میزنیم تا خلا و بلاتکلیفی را پر کنیم. خلا برای اکثریت مردم ناگوار است. گویی سکوت به ما آسیبی میرساند یا باعث رنجمان میشود، به خصوص اگر سالها به خودپسندیمان اجازه داده باشیم که با ما دروغ بگوید. این به یک دلیل بسیار زیانبار است: بزرگترین کار و هنر، از روبهرو شدن با خلا حاصل میشود.
- خرده اطلاعات