هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
اینجا همه حس میکنند چیزی عزیز و ارزشمند برای همیشه از دستشون لغزیده و رفته، شاید تعبیر همون کابوسهایی که مدام میدیدیم که به مدرسه و دانشگاه رسیدیم و ناگهان فهمیدیم آزمون و امتحانی برگزار شده و ازش جاموندیم، دیگه در هیچکجای این شهر سکوت به معنای آرامش نیست، هرمنظرهای بیشتر گزارشگر جای خالی چیزهاییه که مدتهاست از دست رفته، ما از دست دادیم، تموم اون چیزهایی رو که هرگز نداشتیم
44,000
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
براداتان در تعریف نهایت وارستگی نوشت: «هستیشناسی سیالی که در آن وجودنداشتن چیزی به اندازهی وجودداشتنش پذیرفتنی است»
13,000
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
هرشب از خواب میپری و میبینی هیچکدوم کابوس نبوده
21,300
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
فقط کافیه به اندازهی کافی صبر کنی، دیگه از زندگی هیچی نمیخوام جز اینکه از تکرار این حرف به خودم پشیمون نشم
15,900
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
0
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
گزارش وضعیت: فرسودگی ناشی از ناتوانی در درک سرنوشت
27,800
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
گاهی احساس میکنم شورش دراومده، بخوام دقیقتر بگم خیلی وقتها احساس میکنم شورش دراومده، از بدبیاریهای پشت هم بگیر تا حماقتهای همیشگیم و دوروبریهای همیشه دور، باشه یه چیزهاییرو بچه بودم و الکی فرض گرفتم، مثل رفاه بادآورده و بیحاشیه، یهجوری که انگار هفتپشتت فقط قسمتشون نبوده و تو یکی حسابت از تمامشون جداست، یا مثل موفقیتهای چشمگیری که روی زمین ریختن و فقط کافیه خم بشی و برشون داری، یا حتی عشق افلاطونی، از همونهایی که هوسنکرده خیلی زود سر راهت قرار میگیره و بجای اینگه گندش رو دربیاره و کممایگیت رو عیان کنه همه چیز رو برات سادهتر میکنه، خب این چیزها سهم همه نیست، بسیارخب، فهمیدم، اما ببخشید که دستگیرم نمیشه کجای این حال طبیعی و نرماله، حلال کنید اگر هنوز تشخیص نمیدم که زندگی پیچیدهست یا صرفا من بداقبالم، هر روز پیش خودم به چیزی اعتراف میکنم و هرشب تقلا برای نادیدهگرفتنش، هنوز در حسرت تماشای بدون ترسم، اما نتونستم، و این بزرگترین نتونستنهامه، خیلی گذشته، دیگه خوشبختی و رفاه و عشق نه، لطفا به من لحظهای رستگاری بدید
28,100
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
فرقی نداره پدر نالایق باشه، مادر سنگدل یا رفیق بیمعرفت، وقتی همیشهی خدا حواست باشه که شبیه کسی نباشی، بیصدا کمکم جذبش میکنی به خودت، چون همهش جلوی چشمته، مدام در محضرت حاضره، آخه باید بدونی چیه که مثلش نشی، و اینجوری آروم آروم، اون آخر آخرش تبدیل میشی به همونی که همیشه ازش بدت میومد
38,900
0
0
سَبيدو
۱ خرداد ۱۴۰۵، ۰۷:۳۳
مسئله اینه که دقیقا همون افرادی که نمیگم خوشبخت، اما از میانگین جمعی جامعه، شرایط مساعدتری داشتن، از رفاه خانوادگی بگیر تا روابط سرراست احساسی که همونم به پشتوانهی سرراستیهای دیگهی زندگیشون بوده، همونها بخاطر همون فراغت، که باز هم میگم، با اینکه خوشی مطلق نبوده اما خیلی هم هنوز به کثافت کشیده نشده، وقت میکنن و میان و سرخط خبرهاشون رو به اشتراک میذارن، فیلتر انتخاب میکنن و برای نوشتن کپشنش به فکر فرو میرن، و مدام تعریف میکنن، از صبح و شبشون، از برنامهی دیشب و از برنامهی فردا، برای کی؟ برای همون اکثریتی که اون فراغبال رو نداشته، که مثلا پنج صبح از خواب پریده، چون داشته توی عالم خواب سر پدر مرحومش داد میکشیده که پفیوز تو گه میخوری میزنی تو گوش مامان، یا دوباره روزی رو شروع کرده که نمیدونه قراره تا شبش چقدر از دست بده، هان؟ حالا این آدمی که روزش با این قواره شروع شده، میرسه عکس بذاره بماند به یادگار؟ نه، ولی عکس مهمونی آخر هفتهی اون رفقا رو لایک میکنه، و با خودش فکر میکنه که این زندگی لعنتی چقدر جایی دورتر از من جور دیگهای جریان داره، چون همیشهی خدا اکثریت پامنبری اقلیت بودن، چون هیچوقت نه وقت تعریفکردن داشتن نه توانش رو