هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ مرگِ رأس و تعلیقِ حاکمیت
📎 اگر کشتهشدن علی خامنهای را بهمثابه یک واقعیت تثبیتشده بپذیریم، آنچه در چنین لحظهای رخ میدهد، نه پایان زیستی یک شخص، بلکه گسست در شیوه تجسمیافتگی حاکمیت است. مسئله اصلی این نیست که «چه کسی» مرده، بلکه این است که آیا ساختاری که حول آن شخص سازمان یافته بود، میتواند بدون او استمرار یابد یا نه.
1⃣ در سنت اندیشه سیاسی، تمایزی کلاسیک میان «بدن طبیعی» و «بدن سیاسی» حاکم وجود داشت. پادشاه میمیرد، اما سلطنت باقی میماند. این تمایز تضمینی حقوقی-نمادین برای تداوم اقتدار بود. در جمهوری اسلامی، نظریه ولایت فقیه کوشید رهبر را در نقطهای قرار دهد که هم مرجع دینی باشد، هم داور نهایی منازعات سیاسی، هم ناظر بر کلیت دستگاه. تمرکز تدریجی تصمیمگیری در رأس، بهویژه در حوزههای امنیتی و استراتژیک، نوعی شخصیسازی اقتدار را رقم زد. اکنون اگر این بدن طبیعی حذف شده باشد، پرسش بنیادین آن است که آیا بدن سیاسی به اندازه کافی نهادمند است که بدون بحران تداوم یابد، یا حذف رأس به تکثیر وضعیت استثنایی میانجامد.
2⃣ در سطح بینالمللی، اگر مرگ رهبر نتیجه حمله مستقیم دولتهای خارجی باشد، با جابهجایی در منطق جنگ مواجه می شویم. هدفگیری شخص رهبر، جنگ را از سطح زیرساختها و نیروهای نظامی به سطح نمادین حاکمیت منتقل میکند. این تحول مرز میان درگیری نظامی و تغییر رژیم از بیرون را مخدوش میسازد. مسئله صرفاً نقض یا تفسیر حقوق بینالملل نیست. مسئله تثبیت الگویی است که در آن حذف فیزیکی رأس هرم قدرت به ابزاری عادی در رقابت ژئوپولیتیک بدل میشود. در چنین الگویی، امنیت رهبران نه تابع مرزهای ملی، بلکه تابع ظرفیت فناورانه و اطلاعاتی رقیب خواهد بود. این تغییر، حتی برای نظامهایی که خود بر سرکوب داخلی استوارند، حامل پیام ناامنکنندهای است. این که حاکمیت دیگر مصون از نفوذ بیرونی نیست.
3⃣ با این حال، تحلیل داخلی از این رخداد نباید در دام تقلیلگرایی بیفتد. هر نظام اقتدارگرا شبکهای از نهادها، منافع اقتصادی، دستگاههای امنیتی و سازوکارهای تولید مشروعیت میسازد. رهبر ممکن است گره تثبیتکننده این شبکه باشد، اما خود شبکه از منطق توزیع منابع و انحصار خشونت پیروی میکند. حذف رأس میتواند شکافهای درونی را آشکار کند، اما الزاماً به فروپاشی منجر نمیشود. چهبسا دستگاه برای اثبات تداوم، به تشدید انقباض و کنترل متوسل شود. در این معنا، مرگ رهبر تعلیق ساختار است، نه انهدام آن.
4⃣ مسئله مشروعیت در این میان تعیینکننده است. اقتدار خامنهای ترکیبی از مشروعیت انقلابی، فقهی و نهادی بود، اما در سالهای اخیر عنصر کاریزماتیک جای خود را به مشروعیت بوروکراتیک-امنیتی داده بود. اگر انتقال قدرت در قالب حقوقی صورت گیرد، پرسش این است که تا چه اندازه این انتقال بازتابدهنده توازن واقعی نیروها خواهد بود. نهادهای رسمی ممکن است صورتبندی نمادین تصمیمی باشند که در سطوح دیگر گرفته شده است. فاصله میان شکل حقوقی و واقعیت سیاسی همان جایی است که بحران مشروعیت عمیق میشود. جایی که قانون به پوشش تصمیم بدل میگردد.
5⃣ برای جامعه ایران، این لحظه میتواند حامل عواطف متناقض باشد. احساس رهایی از یک چهره دیکتاتور، ترس از بیثباتی، و بیاعتمادی نسبت به روایتهای رسمی داخلی و خارجی. اما تحلیل ها باید از اسطورهسازی بپرهیزد. نه باید این واقعه را به انتقام تاریخی تقلیل داد، نه آن را نقطه صفر آزادی دانست. ساختارهای سانسور، اقتصاد رانتی، و تمرکز ابزارهای قهر با حذف یک فرد خودبهخود منحل نمیشوند. آنچه تعیینکننده است، بازتعریف قواعد تصمیمگیری و تضمین سازوکارهای پاسخگویی است.
5⃣ در افق پیشرو، سه امکان نظری قابل تصور است. انتقال کنترلشده قدرت برای حفظ تداوم؛ شکاف در رأس و بازتوزیع محدود اقتدار در چارچوب موجود؛ یا بحران چندلایهای که با فشار خارجی و رقابت داخلی تشدید شود. هیچیک از این مسیرها بهطور پیشینی رهاییبخش نیست. رهایی، اگر معنایی داشته باشد، نه محصول حذف فیزیکی یک شخص، بلکه نتیجه نهادمندسازی قانون، استقلال قوه قضاییه، تفکیک قوا و تضمین آزادی بیان است.
◼️مرگ رهبر دیکتاتور لحظهای است که امکانها فشرده میشوند. اما امکان، خود به خود به گذار تبدیل نمیشود. گذار مستلزم بازنویسی ساختار قدرت و زبان مشروعیت است. دیکتاتور میتواند حذف شود. اما دیکتاتوری تنها زمانی پایان مییابد که سازوکار تصمیم، توزیع منابع، و رابطه دولت با جامعه دگرگون گردد. این گسست، بیش از آنکه پایان باشد، آزمونی برای ظرفیت جامعه و نخبگان آن در تبدیل تعلیق به تحول است.
#مرگ_رأس
#تعلیق_حاکمیت
#هستیشناسی_قدرت
#بحران_جانشینی
#ولایت_فقیه
#ساختار_اقتدار
#وضعیت_استثنایی
#تغییر_رژیم
#مشروعیت_سیاسی
#بازآرایی_قدرت
#گذار_سیاسی
#دیکتاتوری
#نهادسازی
#ایران
#جلال_رحمانی
1,310
24
0
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ وریا در زمینِ خطر؛ حکم از پشت میزهای امن
📎 در جوامع سرکوبشده، «کجا ایستادهای» صرفاً یک موقعیت مکانی نیست. شاخصی از سطح خطرپذیری، هزینهدادن و تعهد عملی است. همه صداها برابر نیستند، چون همه در معرض یک میزان تهدید نیستند. در جدال میان وریا غفوری و محمد تقوی، مسئله دقیقاً همینجاست. تفاوت میان کسی که در میدانِ فشار مانده و هزینه داده، با کسی که از بیرون، با امنیت نسبی، برچسب اخلاقی میزند.
1⃣ وریا درون ساختاری بازی کرده که هزینه اعتراض در آن واقعی است وقتی کسی در چنین شرایطی موضع میگیرد، سخنش از جنس «نظریهپردازی از دور» نیست، از جنس زیست است. در مقابل، برچسبهایی نظیر «خونشویی» اگر بدون تفکیک دقیق به کار رود، خطر آن را دارد که همه کنشگران داخل کشور را در یک سبد اخلاقی بریزد. این تعمیم، سادهسازی است. و سادهسازی، شکل پنهان بیعدالتی است.
2⃣ فاصله جغرافیایی میتواند امکان نقد آزادانه بدهد. اما همین فاصله میتواند به رادیکالیسمی منجر شود که هزینهاش را دیگران میپردازند. وقتی از بیرون کشور، یک ورزشکار داخل را با برچسبی سنگین خطاب میکنی، باید بپذیری که تبعات آن بر دوش چه کسی میافتد. اگر سیاست را فقط در سطح «افشاگریِ حداکثری» ببینیم، آنچه نادیده میماند، پیچیدگی موقعیت کسانی است که درون ساختار مجبور به زیستن هستند. نقد ساختار ضروری است؛ اما حذف تمایز میان «همراهی فعال» و «زیستن در شرایط اجبار» نوعی اخلاقِ انتزاعی تولید میکند.
3⃣ سیاستِ حقانیت از راه جغرافیا اینجا به سود وریا سنگینی میکند. نه به این دلیل که درون بودن همیشه حق میآورد، بلکه به این دلیل که هزینهدادن واقعی، سطحی از اعتبار میسازد که نمیتوان با برچسب آن را پاک کرد. اگر قرار باشد هر فردی که در داخل کشور فعالیت حرفهای دارد، صرفاً بهدلیل حضورش در صحنه، متهم به «تطهیر» شود، آنگاه مرز میان مقاومت و بقا عمداً مخدوش میشود. چنین نگاهی، ناخواسته همان منطقی را بازتولید میکند که جهان را به دو قطب پاک و ناپاک تقسیم میکند.
4⃣ نقد اصلی متوجه یک منطق است.منطقِ تبدیل کردن جغرافیا به چماق اخلاقی. وقتی از بیرون، با زبان قطعی، برای درون حکم صادر میشود، این خطر وجود دارد که پیچیدگی وضعیت نادیده گرفته شود.
وریا از موضعی دفاع میکند که میگوید «من در این زمین ماندهام و هزینه دادهام. مرا با کلیشه قضاوت نکنید.» این مطالبه، مطالبه حداقلی انصاف است. در این نزاع، دفاع از وریا به معنای دفاع از یک اصل است. کسی که در معرض خطر واقعی ایستاده، پیش از آنکه محکوم شود، باید با دقت و تفکیک تحلیل شود. نقد ساختار قدرت ضروری است؛ اما اگر این نقد به برچسبزنیِ کلی نسبت به افراد داخل کشور تبدیل شود، خود به شکلی از بیعدالتی اخلاقی بدل میشود.
◼️ حمایت از وریا، در این چارچوب، حمایت از پیچیدگی است در برابر سادهسازی؛ حمایت از تجربه زیسته است در برابر داوریِ انتزاعی. و دفاع از این اصل که همه فاصلهها، شجاعت نیستند و همه ماندنها، همدستی.
#وریا_غفوری
#محمد_تقوی
#فوتبال_ایران
#ایران_اینترنشنال
#برچسب_زنی
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ دیکتاتوری سکولار: چرا عمامه را نقد میکنیم اما کراوات را نه؟
📎 در ایران، نقد قدرت مذهبی به عادتی روشنفکرانه بدل شده است. «عمامه» بهمثابه نشانهای فشرده از دیکتاتوری، هدف حمله است. نماد استیلای امر قدسی بر امر سیاسی است. اما «کراوات»—همانقدر نمادین—اغلب از نقد مصون میماند. گویی صرفِ غیرمذهبی بودن، ضمانتِ ضد دیکتاتوری است. این پیشفرض نهفقط سادهانگارانه، بلکه خطرناک است. زیرا ما را از دیدن صورت تازهای از همان منطق که اقتدار سکولار است بازمیدارد.
1⃣ مسئله در سطح لباس نیست. مسئله در سطح «فرمِ قدرت» است. آنچه باید تفکیک شود، سکولاریسم نهادی و سکولاریسم چهرهای است. سکولاریسم نهادی یعنی محدودسازی قدرت از طریق قانون، تفکیک قوا، پاسخگویی، و بیطرفی ساختاری دولت در برابر دین. سکولاریسم چهرهای یعنی حذف نشانههای مذهبی از سطح قدرت، بدون تغییر در معماری آن. در اولی، قدرت مهار میشود؛ در دومی، فقط لباسش عوض میشود.
2⃣ ایران امروز در آستانه یک خطای مفهومی ایستاده است. بسیاری میپندارند که گذار از حکومت مذهبی، خودبهخود گذار به حکومت غیر اقتدارگراست. این همان مغالطهای است که میتوان آن را «سکولاریسم بهمثابه ظاهر» نامید. در این منطق، امر مذهبی منبع اقتدار است، پس حذف آن، اقتدار را از میان میبرد. اما اقتدار پیش از آنکه دینی باشد، ساختاری است. میتواند از الهیات تغذیه کند یا از ملیگرایی، از سنت یا از مدرنیزاسیون، از خدا یا از ملت. آنچه تغییر میکند، روایت مشروعیت است، نه لزوماً سازوکار تمرکز.
3⃣ در تجربه رضاشاه، سکولاریسم بیش از آنکه به توزیع قدرت بینجامد، به تمرکز آن انجامید. حذف بخشرهای زیادی از جامعه، دولت را بیرقیبتر کرد، نه پاسخگوتر. در جمهوری ترکیه نیز پروژه آتاتورک دین را به حاشیه راند، اما اقتدار نظامی–بوروکراتیک را از بالا تثبیت کرد.
سکولاریسمِ بینهاد، اگر با مهار و پاسخگویی همراه نباشد، فقط زبان قدسی را کنار میگذارد و دولت را یگانه منبع اقتدار میکند.
4⃣ دیکتاتوری سکولار در ایران نه از دل بیدینی، بلکه از دل «تقدسبخشی به امر غیرمذهبی» زاده میشود. وقتی ملت، نوسازی، توسعه، یا حتی «گذار» به مفاهیمی قدسی بدل شوند ما با نوعی الهیات سکولار مواجه هستیم. در این وضعیت، عمامه کنار میرود، اما امر مقدس باقی میماند. فقط موضوع تقدس تغییر میکند. خدا جای خود را به ملت میدهد، شریعت به امنیت ملی، فقه به برنامه توسعه. اما ساختار تصمیمگیری همچنان عمودی است.
5⃣ مسئله اصلی، دین یا بیدینی نیست. مسئله نسبت قدرت و محدودیت است. سکولاریسم نهادی با اصل «هیچ قدرتی مقدس نیست» تعریف میشود. اما سکولاریسم چهرهای اغلب با این گزاره نانوشته همراه است که «قدرت غیرمذهبی، عقلانی است؛ پس قابل اعتمادتر است.» این همان لغزش خطرناک است. عقلانیت نیز میتواند ابزار تمرکز باشد. تکنوکراسی میتواند همانقدر اقتدارگرا باشد که تئوکراسی.
6⃣ در فضای سیاسی امروز ایران، میل به جایگزینی «روحانیِ حاکم» با «مدیرِ مدرن» رو به افزایش است. این میل قابل فهم است. جامعه از دخالت دین در سیاست خسته است. اما اگر این میل به بازتعریف ساختار قدرت نینجامد، صرفاً جابهجایی نمادها خواهد بود. ما ممکن است از حکومت فقهی به حکومت امنیتی یا تکنوکراتیک بلغزیم بیآنکه به حکومت پاسخگو برسیم. در حکومت مذهبی، معترض متهم به بیایمانی است؛ در حکومت سکولار اقتدارگرا، معترض،متهم به بیمسئولیتی یا خیانت به پروژه ملی است. هر دو، سازوکار حذف را حفظ میکنند.
7⃣ از این منظر، نقد عمامه بدون نقد کراوات، نقدی ناقص است. زیرا نشانه را هدف میگیرد، نه فرم را. آنچه باید موضوع پرسش قرار گیرد، شکل توزیع قدرت، استقلال قوه قضائیه، آزادی رسانه، امکان سازمانیابی مستقل، و محدودیت دورههای زمامداری است. اگر این عناصر وجود نداشته باشند، لباسِ قدرت اهمیتی ندارد.
◼️ پرسش اساسی این نیست که چه کسی عمامه دارد و چه کسی کراوات. پرسش این است که چه کسی مهار میشود و چه کسی مهار میکند. اگر سکولاریسم صرفاً به تغییر چهره قدرت محدود شود، نهتنها ضداقتدارگرایی نیست، بلکه میتواند شکل کارآمدتری از دیکتاتوری باشد. زیرا اینبار، اقتدار نه به نام خدا، بلکه به نام عقل سخن میگوید و عقل، وقتی مقدس شود، خطرناکتر از ایمان است.
#اقتدار_سکولار
#سکولاریسم_نهادی
#سکولاریسم_چهرهای
#نقد_قدرت
#گذار_سیاسی
#سلطنت
#دیکتاتوری
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
http://axnegar.fahares.com/axnegar/d6e3d5972a1b16f8d55f7ebb27ef2678AgACAgEAAxkBCPcuTGmbXSBKX7C28n2xv-RGATXjlxDsAAKLC2sblczhRKwmB9_p7edaAQADAgADeQADOgQ.jpg ☑️ داریوش آشوری و تراژدی روشنفکرِ تکرارشونده
📎 مسئله فقط یک عکس نیست. مسئله اعتبار است. داریوش آشوری سالها خود را بهعنوان نظریهپرداز زبان، مفسر مدرنیته، منتقد ایدئولوژی دینی معرفی کرده است. اما اعتبار روشنفکری نه فقط از نوشته، بلکه از نسبت او با قدرت سنجیده میشود. و این نسبت، اکنون پرسشبرانگیز است. آشوری از نسل روشنفکرانی است که در دهههای پیش از انقلاب، در فضای ستایش «رهبر تاریخی» تنفس کردند. بخشی از همان نسل—و خود او نیز در مقاطعی—به کاریزمای روحالله خمینی خوشبین بود. آن خوشبینی صرفاً خطای سیاسی نبود بلکه نشانه فروکاستن سیاست به چهره نیز بود. اکنون، پس از چهار دهه تجربه تلخ تمرکز قدرت، دیدن همان الگوی همنشینی با یک مدعی قدرت موروثی، این پرسش را زنده میکند که آیا تغییری در بنیان ذهنی رخ داده است؟
1⃣ مدافعان خواهند گفت: «او فقط گفتوگو میکند.» اما مسئله گفتوگو نیست. مسئله این است که چرا یک نظریهپرداز زبان و فرهنگ، بهجای ایستادن در موقعیت فاصله انتقادی، بار دیگر در قابِ مشروعیتبخشی به یک چهره سیاسی ظاهر میشود. روشنفکر اگر به قدرت نزدیک میشود، باید هزینه ایجاد کند. باید پرسشهای علنی و سخت طرح کند. باید ساختار قدرت را به چالش بکشد. در غیر این صورت، حضورش به سرمایه نمادین تبدیل میشود و سرمایه نمادین یعنی تقویت تصویر قدرت.
2⃣ آشوری سالها از پالایش زبان و «مایهور کردن» آن سخن گفته است. پروژهای که در ظاهر فرهنگی است، اما در عمق خود حامل وسواس انسجام و خلوص است. همین وسواس در سیاست به شکل میل به مرکز تمایل پیدا می کند. وقتی ذهن به وحدت زیباییشناختی عادت کرده باشد، در سیاست نیز به وحدت اقتدار تمایل پیدا میکند. این پیوند میان نظریه زبان و گرایش به تمرکز قدرت، بسیار جدی است.
3⃣ آشوری میتواند استدلال کند که تجربه اندوخته، که تغییر کرده، که این بار ماجرا متفاوت است. اما تاریخ روشنفکری را با نیتها نمیسنجند. با الگوها میسنجند. الگوی تکرارشونده چیست؟ نزدیکی به چهرهای که وعده «گذار» میدهد، بیآنکه سازوکار مهار او شفاف شود. این الگو نه رادیکال است، نه مدرن؛ بلکه ادامه همان سنت ایرانیِ پیوند اندیشه با سایه قدرت است. از دربار تا انقلاب.
بیاعتباری یک روشنفکر زمانی آغاز میشود که فاصله انتقادیاش فروبریزد. آشوری سالها از نقد ایدئولوژی نوشته است، اما اکنون خود در معرض این پرسش است که آیا گرفتار ایدئولوژی «منجی سکولار» نشده است؟ آیا تفاوت میان عمامه و کراوات، برای یک ذهن انتقادی باید تعیینکننده باشد؟
4⃣ گفته میشود نسل او «تمام شده» است. این جمله شاید اغراقآمیز باشد، اما یک حقیقت تلخ در آن هست. نسلی که دو بار در برابر کاریزما زانو بزند، دیگر نمیتواند خود را معلم احتیاط تاریخی بداند. اعتبار روشنفکر سرمایهای است که با یک عمر نوشته ساخته میشود و با یک قابِ اشتباه به لرزه میافتد. جنجال واقعی نه در توهین و طرد، بلکه در این پرسش بیرحمانه است. آیا داریوش آشوری از تجربه ۵۷ عبور کرده است، یا فقط بازیگر همان الگو با صحنهای تازه شده است؟ اگر پاسخ دوم باشد، آنگاه این عکس فقط یک تصویر نیست. سند افول است. سند اینکه بخشی از روشنفکری ایرانی هنوز از وسوسه نزدیک شدن به قدرت—هر قدرتی که وعده تاریخسازی بدهد—رها نشده است.
◼️اگر روشنفکر نتواند از این وسوسه رها شود، دیگر منتقد قدرت نیست. حاشیهنویس آن است.
#داریوش_آشوری
#روشنفکران_۵۷
#اقتدارگرایی
#منجی_سیاسی
#نقد_روشنفکری
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
جنگ همیشه با شلیک آغاز نمیشود. گاهی با تعلیق آغاز میشود.آستانه جنگ، وضعیتِ فقدانِ قطعیت است. نه صلح است، نه جنگ.
نه وضعیت عادی، نه وضعیت اضطراری اعلامشده. و دقیقاً به همین دلیل،خطرناکتر است.
در جنگ، منطق روشن است.اما در آستانه، منطق از کار میافتد. جامعه در حالتی میان تصمیم و انکار معلق میماند. قدرتها در این وضعیت، بیش از آنکه بجنگند،
محاسبه میکنند. و جامعه، بیش از آنکه مقاومت کند، تنظیم میشود.
آستانه، آزمایشگاه روانیِ یک ملت است.
جایی که ترس پیشاپیش توزیع میشود
بیآنکه هنوز خشونت عینی رخ داده باشد.
آستانه جنگ، نوعی «وضعیتِ پیشاپیش» است. جنگی که هنوز واقع نشده اما بخشی از زندگی را بالفعل تغییر داده است.
در آستانه جنگ،
پیش از آنکه مرزها جابهجا شوند،
افقها جابهجا میشوند.
و جامعهای که افقش کوتاه شود،
حتی اگر جنگ رخ ندهد،
در حالتی از کوچکشدن تاریخی
زندگی خواهد کرد.
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
10,400
118
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ سیاست در عصر اسکرول
📎 قدرت، همیشه با ممنوعکردن عمل نکرده است. گاهی گفته «نگو»، گاهی «نبین»، گاهی «نخوان». اما شکل مسلط قدرت در زمانه ما، کمتر از این ابزارها استفاده میکند. نه به این دلیل که آزادمنشتر شده، بلکه چون به روشی کارآمدتر به نام حواس پرت سازی رسیده است.
در این سیاست، چیزی ممنوع نمیشود. حرفها زده میشوند، تصویرها پخش میشوند، نقدها نوشته میشوند. هیچچیز حذف نمیشود؛ فقط هیچچیز هم نمیماند. مسئله، نادیدهگرفتن نیست؛ نتوانستنِ تمرکز است. قدرت دیگر نمیگوید «به این نگاه نکن»، میگوید «همزمان به ده چیز دیگر هم نگاه کن».
1⃣ در چنین وضعیتی، توجه به میدان اصلی نزاع بدل میشود. نه نزاع بر سر حقیقت، بلکه بر سر زمانِ ماندن روی یک مسئله. هر موضوعی، پیش از آنکه عمق پیدا کند، با موضوعی دیگر قطع میشود. نه با تکذیب، نه با سرکوب، بلکه با جایگزینی.
مسئلهها یکییکی نمیمیرند؛ روی هم دفن میشوند.
2⃣ زندگی روزمره، دقیقاً در دل همین منطق پیش میرود. خبرها میآیند، تحلیلها منتشر میشوند، افشاگریها دستبهدست میشوند، اما همه در یک ریتم مشترک. در ریتمِ ناتمامماندن. هیچچیز آنقدر باقی نمیماند که تبدیل به تصمیم شود. سیاست، از کنش به مرور تبدیل میشود. به چیزی که دیده میشود، نه چیزی که روی آن مکث شود.
3⃣ این وضعیت را اغلب با «بیتفاوتی» اشتباه میگیریم. اما مسئله بیتفاوتی نیست. اتفاقاً بسیاری از آدمها بیش از حد درگیرند. خبر میخوانند، نظر میدهند، واکنش نشان میدهند. مشکل این است که این درگیری، پراکنده است. انرژی سیاسی وجود دارد، اما تمرکز ندارد. خشم هست، اما جهت ندارد. آگاهی هست، اما پیوستگی ندارد.
4⃣ سیاستِ حواسپرتی، دقیقاً از همین پراکندگی تغذیه میکند. نه با خاموشکردن صداها، بلکه با همزمانکردن بیش از حد آنها. وقتی همهچیز مهم است، هیچچیز فوریت ندارد. وقتی هر روز «لحظه تاریخی» اعلام میشود، تاریخ خنثی میشود.
5⃣ در این فضا، حتی مقاومت هم شکل تازهای پیدا میکند. مقاومت، دیگر بهسختی میتواند روی یک موضوع بایستد. باید مدام واکنش نشان دهد، مدام بهروز شود، مدام از موضوعی به موضوع دیگر بپرد. نتیجه، نوعی کنشِ عصبی است. فعال، اما ناپایدار؛ پرصدا، اما بیاثر.
6⃣ قدرت، در این وضعیت، کمتر نیازمند دروغ است. حقیقت میتواند گفته شود، به شرط آنکه غرق شود. نه در سکوت، بلکه در وفور. وفورِ اطلاعات، وفورِ تصویر، وفورِ تفسیر. حقیقت، وقتی بیش از حد عرضه میشود، دیگر خطرناک نیست؛ فقط یکی از گزینههاست.
7⃣ مسئله اصلی، در نهایت، این نیست که چه چیزی گفته میشود، بلکه این است که چه چیزی اجازه ماندن پیدا میکند. سیاستِ حواسپرتی، سیاستِ نماندن است. سیاستی که در آن هیچ مسئلهای آنقدر دوام نمیآورد که بتواند ساختارها را خسته کند. شاید به همین دلیل است که امروز، تمرکز خودش به کنشی سیاسی بدل شده است. نه تمرکز بهعنوان فضیلت فردی، بلکه بهعنوان عمل جمعیِ نادر. یعنی ماندن روی یک مسئله، بیش از زمان مجاز. برنگشتنِ فوری. قطع نکردن با موضوع بعدی.
◼️ در جهانی که همهچیز مدام در حال عوضشدن است، مهمترین کار ایستادن است.ایستادن روی چیزی که قرار نیست سریع مصرف شودو فراموش.
و پرسش اکنون ما شاید این باشد:
چه کسی هنوز
توانِ کندشدن دارد؟
#رسانه
#خبر
#تحلیل
#آگاهی
#افکار_عمومی
#جامعه
#قدرت
#سیاست
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ رقص بر مزار؛ از کردستان تا تهران
📎اگر «رقص و پایکوبی بر مزار کشتهشدگان» را صرفاً بهمثابه نوآوری احساسی یا واکنشی عصبی به خشونت سیاسی بخوانیم، عمق ماجرا را از دست دادهایم. آنچه در دیماه ۱۴۰۴ توجه افکار عمومی را جلب کرد، نه تولد یک فرم تازه، بلکه ظهور دوباره قسمی از سوگ بود که سالها در نقاط دیگری از ایران زیسته و اکنون به مرکز آمده است. این نه اختراع است، نه انحراف بلکه جابجایی مرکز ثقل معناست.
رقص و پایکوبی بر مزار کشتهشدگان برای کُردها نه «تحول» است و نه «نوآوری». این یک دانش زیسته است. دانشی که در نسبتِ طولانیمدت با مرگِ سیاسی، سرکوب مزمن، و حذف ساختاری شکل گرفته. اگر بخواهیم این پدیده را جدی بفهمیم، باید از این پرسش آغاز کنیم که چگونه مردمانی که مرگ برایشان استثنا نبوده، بلکه قاعده بوده، سوگ را معنا کردهاند؟
1⃣ در تجربه تاریخی کُردها، مرگ—بهویژه مرگ جوان—امری نادر یا شوکآور نبوده است. بلکه بخشی از زیستِ سیاسی بوده است. از اعدام و تیرباران تا کشتار جمعی و ناپدیدسازی، مرگ در این جغرافیا نه یک حادثه، بلکه ساختار بوده. در چنین وضعیتی، سوگِ کلاسیک کاراییاش را از دست میدهد.
وقتی مرگ تکرارشونده است، گریه صرف، به فرسایش میانجامد. جامعه یا باید فروبپاشد، یا نحوِ دیگری از سوگ بیافریند.
2⃣ در آیینهای کُردی، رقص بر مزار بهویژه در مورد کشتهشدگان سیاسی یا جوانان، پاسخی است به «مرگِ خلافِ طبیعت». مرگی که نه در پیری، نه در پایان یک چرخه زیستی، بلکه در میانه امکانها رخ داده.
در اینجا، بدن نمیتواند بپذیرد که چنین مرگی با سکوت بدرقه شود. رقص، نه شادی، بلکه تصحیحِ نابرابریِ مرگ است. اگر زندگی ناتمام مانده، بدنِ جمعی آن را ادامه میدهد.
2⃣ یکی از عناصر کلیدی رقص کُردی، حلقه است. بدنهایی همسطح، بدون نقطه کانونی، بدون پیشوا. این فرم، خود یک منطق سیاسی است. بر مزار کشتهشده، این حلقه پیام روشنی دارد: مرگ، فرد را حذف کرده، اما جمع از هم نپاشیده. هیچ بدنی بالاتر نیست، هیچ صدایی مسلط نیست. یادآوری، افقی است. در این معنا، رقص کُردی بر مزار، نه فقط آیین سوگ، بلکه تمرینِ سیاستِ غیرمتمرکز است؛ سیاستی که از بدنها آغاز میشود، نه از نهادها.
3⃣ قدرتهای سرکوبگر میتوانند مراسم رسمی را کنترل کنند. مجوز بدهند، لغو کنند، سخنرانی کنند. اما رقصِ بدنها را نمیتوان مصادره کرد. در تجربه زیست کُردی، بدن از دیرباز به رسانهای بدل شده که جایگزین نهادهای ممنوعشده است. نه حزب، نه رسانه، نه تریبون، بلکه حرکت، ریتم، صدا. رقص بر مزار، اعلام این اصل است که می گوید قدرت میتواند بکُشد، اما نمیتواند تعیین کند که چگونه سوگوار شویم.
4⃣ آنچه امروز در سوگواریهای سراسری دیده میشود، در واقع انتقال این عقلانیت حاشیهای به مرکز است. جامعهای که تازه با مرگ سیاسیِ انبوه مواجه شده، اکنون به سراغ دانشی میرود که سالها در کردستان آزموده شده. این که چگونه میتوان داغ را به فروپاشی تبدیل نکرد؟ چگونه میتوان سوگوار بود و در عین حال ایستاد؟
◼️اینجا «فرهنگ کُردی» نه حاشیه است و نه فولکلورِ قابلمصرف؛ کانونِ زنده اندیشه سیاسی است.
#رقص_بر_مزار
#بدن_سیاسی
#مرگ_سیاسی
#بدن_علیه_مرگ
#سیاست_بدنها
#کردستان
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ نسلی که در «شروع» متولد شد
📎 متولدین سالی که مذاکرات آغاز شد، امروز حدودا ۲۲ سالهاند. از ژنو تا لوزان و برجام با نسلی روبهرو هستیم که تمام عمر سیاسیاش را نه در نتیجه، بلکه در وضعیتِ آغاز زیسته است. نسلی که محصول تصمیمهایی است که بدون رأی، حضور یا حتی امکان پرسش از سوی او اتخاذ شدند.
وقتی عباس عراقچی امروز درباره دور تازه گفتوگوها میگوید «شروع خوبی بود»، این جمله صرفاً یک ارزیابی دیپلماتیک نیست؛ بازگشت یک زبان آشناست. زبانی که از آغاز دهه ۱۳۸۰ تا امروز، بارها شنیده شده و هر بار، تاریخ را از نو صفر کرده است. «شروع»، در این زبان، نه لحظه ورود به آینده، بلکه ابزاری برای پاککردن گذشته است.
1⃣ «شروع خوبی بود» جملهای کمخطر است. نه وعده میدهد، نه شکست را میپذیرد. بازار را آرام میکند، افکار عمومی را معلق نگه میدارد، و دست مذاکرهکننده را باز میگذارد. اما در لایه عمیقتر، «شروع» واژهای است که پایان را به تعویق میاندازد. از تهران و سعدآباد تا ژنو، از برجام تا مسقط، ما با چرخهای از شروعها روبهروییم که هرگز به تثبیت تبدیل نشدهاند. این تعویق فقط فنی یا تاکتیکی نیست؛ شکلی از حکومتکردن است. سیاستی که خود را در وضعیت آغاز نگه میدارد، از پاسخگویی میگریزد، چون آغاز همیشه قابل تفسیر است. شکست را میتوان به «قطع مسیر» نسبت داد، و هزینهها را به «شرایط».
2⃣ دولتها در زمانِ چرخهای زندگی میکنند: فاز، وقفه، ازسرگیری، بازتنظیم. این زمان انعطافپذیر است؛ میتوان به عقب برگشت و گفت «شروع خوبی بود». اما زمانِ انسان خطی است. بازگشتناپذیر است. نسلی که امروز ۲۲ ساله است، نه میتواند به ژنو برگردد و نه به لوزان؛ او فقط میتواند بپرسد این سالها به چه مصرف شد.
اینجا مسئله دیگر موفقیت یا شکست مذاکرات نیست؛ مسئله عدالتِ زمانی است. آیا سیاست حق دارد یک نسل را در وضعیت تعلیق نگه دارد و نام آن را «فرآیند» بگذارد؟ آیا میتوان سالهای زیسته را خرجِ «شروع» کرد، بیآنکه پایانی متناسب با عمر انسان ارائه داد؟
3⃣ سیاستمداران میتوانند دههها از «شروع» سخن بگویند، چون حاملان سیاست عوض میشوند. اما نسلها نمیتوانند. این عدم تقارن، هسته بیعدالتی است. سیاستی که پیر نمیشود، اما نسلها را پیر میکند، در نهایت نسبت خود را با زندگی از دست میدهد. جمله «شروع خوبی بود» بیش از آنکه نشانه پیشرفت باشد، علامت یک منطق فرسوده است. سیاستی که زمانِ انسان را ماده خام خود میداند و آن را خرجِ واژهها میکند.
◼️نسلی که در «شروع» به دنیا آمده و به بلوغ رسیده، حق دارد بپرسد: اگر این همه سال «شروع» بود، پس زندگیِ ما کِی قرار بود آغاز شود؟
#نسل_در_تعلیق
#سیاست_شروع
#عدالت_زمانی
#زمان_سوخته
#زندگی_در_آغاز
#تعلیق_سیاسی
#زبان_قدرت
#جلال_رحمانی
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
در لحظات بحران، فراموشی بهصورت دستور نمیآید. بهصورت خستگی میآید.
بهصورت «دیگر توانش را ندارم». در این وضعیت، یادآوری یک کنش قهرمانانه نیست. بیشتر شبیه لجاجت است.اینکه با وجود همهچیز، اجازه ندهی گذشته «حل شود». اجازه ندهی درد به تجربهای شخصی تقلیل پیدا کند. حافظه یعنی نپذیرفتنِ این جملهٔ خطرناک که می گوید«گذشت، تمام شد.»
هر بار که کسی میگوید
«من یادم نرفته»، در واقع دارد نظمِ مطلوبِ قدرت را مختل میکند. نظمی که میخواهد همهچیز یا حل شود، یا دفن.
یادآوری،
اصرارِ بیسر و صدای انسان است
بر اینکه
بعضی زخمها
حق دارند
باز بمانند.
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
4,610
68
0
آگورا
۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۳:۲۷
☑️ از «زن، زندگی، آزادی» تا فحاشی به همان صدا
📎 منطقِ «بدنهای ثابت و اخلاقهای سیال» امروز عریانتر از همیشه خود را نشان میدهد. نه در حکومت، بلکه در صف کسانی که خود را بدیل حکومت معرفی میکنند. کسانی که دیروز، با صدای بلند، از «زن، زندگی، آزادی» دفاع میکردند نه فقط بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان نشانه گسست از نظم مردسالار، سلطهمحور و سلسلهمراتبی. همانها که امروز، بیهیچ شرمی، به مدافعان همان شعار توهین میکنند، تهدید میکنند، و آن را «پروژه»، «انحراف»، یا «شعار مصرفشده» مینامند.
اینجا دیگر نمیتوان از «تغییر نظر» حرف زد. اینجا با تغییر جایگاه اخلاقی روبرو هستیم.
1⃣ زن، زندگی، آزادی برای بسیاری از این افراد، هرگز موضع نبود. ابزار عبور بود. پلی بود برای ورود به میدان، برای کسب اعتبار، برای ساختن هویت سیاسی موقت. وقتی پل کارش را کرد، وقتی بدنها زمین افتادند، وقتی خون خیابان را ترک کرد، پل را خراب کردند و با صدای بلند اعلام کردند که مقصد چیز دیگری بوده است: سلطنت، رهبر، نظم، سلسله. این همان لحظهای است که سیاست، چهره واقعیاش را نشان میدهد نه در زمان خطر، بلکه بعد از آن.
2⃣ اگر کسی میتواند با همان دهان که دیروز از آزادی زن میگفت، امروز به زنانی که هنوز بر آن موضع ایستادهاند فحش بدهد؛ اگر کسی میتواند با همان دست که دیروز عکس جانباختگان را بالا میگرفت، امروز تهدید کند که «نوبت شما هم میرسد». آنوقت مسئله نه اختلاف سیاسی است، نه رقابت گفتمانی.
مسئله فقدان کامل اخلاق سیاسی است.
اینجا همان پرسش قدیمی با شدتی تازه بازمیگردد. آیا حق دارید آرمانی را که برایش دیگران جان دادهاند، پس از مصرف، کنار بگذارید؟
3⃣ سیاستی که چنین حقی برای خود قائل است، هر نامی که بر خود بگذارد—جمهوریخواه، سلطنتطلب، برانداز—در بنیان، سیاستِ مصرف بدنهاست. سیاستی که انسانها را نه بهعنوان سوژه اخلاقی، بلکه بهعنوان «سرمایه لحظهای» میبیند. تا وقتی مفیدند، مقدساند؛ وقتی مانعاند، مزاحمند. تهدید و توهین به طرفداران زن، زندگی، آزادی فقط خشونت کلامی نیست. بازنویسی تاریخ است. تلاشی است برای اینکه گفته شود «آنچه کشته شدید برایش، دیگر مهم نیست.» و این، بیرحمانهترین شکل خیانت است. خیانت نه به یک جریان، بلکه به معنای مرگ.
4⃣ اگر امروز سلطنتطلبی، به نام نظم و اقتدار، همان زبانی را به کار میبرد که دیروز علیهاش فریاد زده میشد. اگر همان منطق حذف، تحقیر، و تهدید بازتولید میشود. آنوقت تفاوت، فقط در پرچم است، نه در ساختار. و اینجا باید بیپرده گفت: جنبشی که نتواند به مادران داغدار توضیح دهد چرا آرمان دیروز را انکار کرده، لیاقت آینده را ندارد.
5⃣ هیچ آیندهای بر شانههای خیانت به مردگان ساخته نمیشود. هیچ نظمی، با لگدزدن به شعارهایی که با خون نوشته شدهاند، مشروع نمیشود.و شاید این آخرین معیار تشخیص باشد: هر جریان سیاسیای که پس از فروکشکردن خیابان بهجای حفظ موضع، شروع به تحقیر آن کند، از همان ابتدا، در پی آزادی نبود بلکه در پی قدرتِ بیهزینه بود.
◼️ بدنها هزینه را دادهاند. اگر سیاست هنوز میخواهد حق حرف زدن داشته باشد،
حداقل باید جرئت کند روی همان قبری بایستد که از آن بالا رفته است.
#سیاست_مصرف_بدن
#اخلاق_سیال
#بدن_ثابت
#حافظه_خون
#پس_از_خیابان
#زن_زندگی_آزادی
#جلال_رحمانی