هنوز هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفری باشید که نظر خود را به اشتراک میگذارید!
آخرین پستها
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1195
با لبخندی که رغبتی برای جمع کردنش نداشتم صاف نشستم و چشمم و دوختم به خیابون.
بعضی وقتا فراموش کردن و کوتاه اومدن میتونست خیلی بهتر و مفید تر باشه برای هر رابطه
ای.. منتها به شرطی که برای طرف مقابل تبدیل به عادت نشه..
من اگه این حجم از پشیمونی رو تو نگاه هیربد نمیدیدم و قول دیشبش برای جبران و
نمیشنیدم هیچوقت به این زودی سعی نمیکردم که اوضاع رو به شکل قبل
برگردونم.. ولی
وقتی میدیدم دور شدن از هیربد تو این شرایطی که خیلی بهش احتیاج داشتم ظلمه در حق
خودم باید تالش میکردم که نزدیکش بمونم. بدون فکر کردن به آینده ای که هیچ کدوم
نمیدونستم چه تقدیری برامون رقم میزنه!
*
- بخشیدی منو؟
نگاهم و از نمک پاش روی میز رستوران گرفتم و زل زدم بهش.. دلم میلرزید برای نگاهش.
به زبون نمیاورد ولی اینبار زبون نگاهش و خیلی خوب میفهمیدم.
حالت التماس گونه چشماش اذیتم کرد که سرم و انداختم پایین و گفتم:
- دارم سعی میکنم فراموش کنم.. و بهت حق بدم!
4,090
26
0
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1193
یه کم سرتق و بهانه گیر شدم..
- من سرم درد میکنه نمیتونم غذا درست کنم!
ابروهاش لحظه به لحظه باالتر میرفت.. ولی انقدر متعجب نبود که از جواب دادن بمونه..
- اون موقع ها که مثل وروره جادو پشت سر هم حرف میزنی و رو اعصاب من رژه میری
سرت درد نمیکنه؟ فقط واسه غذا درست کردن مشکل داری؟
میدونستم رو این مسئله حساس شده که با پررویی گفتم:
- چرا خسیس بازی درمیاری اصالً بریم یه جا غذا بخوریم مهمون من.. پول که دارم.
نفس عمیقی از بینیش کشید و انگشت اشاره اشو آورد باال..
- آنا.. اگه یک بار دیگه راجع به اون پول و حسابی که برات باز کردم حرفی بزنی و اعصاب
منو..
قبل از اینکه جمله اش و کامل کنه انگشت اشاره اش و تو مشتم گرفتم و دستش و آوردم
پایین..
- خیلو خب.. توهم که اعصابت چینی ترک خورده اس فوری خورد میشه!
3,210
22
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1194
نگاهش میخ دستم بود که همچنان انگشتش و نگه داشته بود و خیلی سریع حالت اخم و
عصبانیت از نگاهش رفت.. دستش و از تو دستم بیرون کشید وخودش دستم و نگه داشت..
مات این حرکت عجیبش شدم که یهو پوست دستم با تماس لبش داغ شد.
تماس کوتاهی بود و زود فاصله گرفت ولی همونم قلب بی جنبه من و چنان زیر و رو کرد
که دلم میخواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم.
به همین راحتی با یه بوسه کوچیک میتونست همه دلخوری ها رو از وجودم پاک کنه ولی
دق میداد تا انجامش بده و حتماً باید به مرحله آخر میرسید..
سکوت طوالنی شده ماشین و بالخره هیربد شکست و گفت:
- کجا بریم غذا بخوریم؟
با یاد دوران دانشجوییم و گردش و تفریحات دوستانه ام گفتم:
- من یه جایی و میشناسم.. البته از این باکالس ماکالسا نیستا.. ولی غذاهاش خیلی خوشمزه
اس.
- میریم همونجا..
3,800
21
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1191
یه کم همونجا وایستاد و زل زد بهم.. میتونستم کالفگیش و تشخیص بدم و خدا خدا میکردم
تو این بیمارستان حاال یهو داد و بیداد راه نندازه که بدون حرف دستش و به سمتم دراز کرد و
دستم وگرفت.. سوییچ و با حرص و عصبانیت گذاشت تو مشتم و با صدای دورگه شده اش
گفت:
- دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .. برو تو ماشین تا بیام!
خودشم با قدم های بلند و محکمش تو راهروی بیمارستان راه افتاد و من درحالیکه دستام
مشت شده بود از عصبانیت تو دلم غر زدم:
» زورگوی اعصاب خورد کـــــــــــن! آخه کی میخوای یه کم مالیمت از خودت نشون
بدی؟ عوض اینکه من طلبکار باشم به خاطر ترسی که دیشب تو دلم انداختی تو
طلبکاری؟
ای خدا چرا انقدر این بنده ات پرروئه؟«
*
بیست دقیقه ای بود که تو ماشین نشسته بودم تا اینکه باالخره هیربد سوار شد و بعد از پوف
عصبی و حرصی ای که کشید گفت:
- دختره انگار رو دور کند بود.. دو ساعت طول میکشید تا حساب کتاب کنه.. آخه یکی و
بزارید که وارد باشه و کار مردم و راه بندازه دیگه!
3,250
26
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1192
خوب میفهمیدم که این غر زدنش به خاطر اون دختره مسئول صندوق نیست.. به خاطر
کالفگی و عصبانیتیه که از خودش داره.. اونم سر همون اتفاق دیشب.
تو این بیست دقیقه ای که تو ماشین نشسته بودم خیلی فکر کردم.. به اینکه من نباید بزارم
آدمایی مثل آرش تو زندگیمون و رابطه امون تاثیر بزارن. من که دیگه چیزی برای از دست
دادن نداشتم به جز هیربد.. نمیخواستم بزارم اونم انقدر راحت از دستم بره.
نباید یادم میرفت که من خودم بهش قول داده بودم.. که بهش کمک کنم. اینکه بعد از هر
اتفاقی دلخور و ناراحت بشم و تا مدت ها باهاش حرف نزنم که معنیش کمک کردن نیست!
هیربد باید یاد میگرفت که به آدما اعتماد کنه و با یه وزش باد تغییر مسیر نده.. در حال حاضرم
تو زندگیش کسی به جز من نبود.. پس باید خودم بهش یاد میدادم.
شاید مسئله دیشب چیز کوچیکی نبود که زود فراموش بشه.. ولی حداقل میتونستم یه کم از
ذهنم پسش بزنم و یه فرصت دوباره به جفتمون بدم.
هیربد که ماشین و روشن کرد و راه افتاد بی اختیار گفتم:
- گشنمه!
با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اآلن میرسیم خونه..
2,880
24
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1188
لبم و به دندون گرفتم قصدم واقعاً این نبود.. ولی برای اینکه خیال هیربد نسبت به این قضیه
خیلی هم راحت نباشه زبونم به متلک باز شد..
- همچین حرکتی واسه تالفی کارت خیلی ساده نیست؟
- پس دنبال یه تالفی بزرگتری..
شونه هام و انداختم باال..
- دنبالش نیستم.. ولی اگه موقعیتش پیش بیاد نه نمیگم.
هیربد سری به تایید تکون داد و حین بیرون
رفتن از اتاق گفت:
- اگه اینجوری آروم میشی اشکال نداره من راضیم.. شب بخیر!
رفت و منم بدون فکر کردن به فردا و فرداهای دیگه چشمام و بستم.. دیگه ذهنم گنجایش
هیچ چیزی رو نداشت برای اون شب تکمیل تکمیل بودم!
*
لباسام و که پوشیدم کیفم و برداشتم و رفتم بیرون.. همون موقع هیربدم از اتاقش بیرون اومد و
من و که حاضر و آماده دید سری به تایید تکون داد و گفت:
- میرم ماشین و روشن کنم.
2,520
23
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1189
چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم.. از صبح که بیدار شدیم و وسط ظرف و ظروف شکسته
آشپزخونه صبحونه خوردیم بعدشم حاضر شدیم که بریم بیمارستان جو سنگینی بینمون حاکم
بود. تلخی اتفاقات دیشب هنوز تو وجود جفتمون نمایان بود.
هرچند که اینبار نگاه من به هیربد سرشار از دلخوری بود و نگاه هیربد پر از شرمندگی.. ولی
باالخره نمیشد از همه مسائل ساده رد شد و زود کوتاه اومد. هیربد باید میفهمید که کنترل
نکردن عصبانیتش تو همچین مواقعی و پایه های سست اعتمادش ممکنه براش گرون تموم شه.
*
کارای عکسبرداری و صبر کردن برای حاضر شدنش و نشون دادنش به دکتر تا ظهر طول
کشید و وقتی دکتر گفت عکسا مشکلی نداره از اتاقش اومدیم بیرون که هیربد سوییچ و
گرفت سمتم و گفت:
- برو بشین تو ماشین من برم صندوق بیام..
قبل از اینکه سوییچ و بگیرم با تردید گفتم:
- میشه یه چیز بگم؟ یعنی.. قول میدی نه نگی؟
یه کم فکر کرد و با اخمای درهم گفت:
3,340
22
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1190
از قول دادن الکی خوشم نمیاد شاید مجبور شدم بگم نه!
میدونستم تا شبم اونجا وایستادم همچین قولی نمیده برای همین گفتم:
- هزینه بیمارستان و با پول من حساب کن.. یعنی.. از همون کارتی که اون روز بهم دادی..
سرم پایین بود و منتظر شنیدن جوابش ولی انتظارم طوالنی شد و چیزی به گوشم نرسید.. تا
اینکه سرم و بلند کردم و به محض دیدن چشمای عسلی غرق خونش بی اختیار یه قدم به
عقب برداشتم و گفتم:
- چیه؟
- این حرفات دیگه یه کم زیادی نیست؟
- مگه حرف بدی زدم؟
- من اون حساب و برات باز نکردم که واسه هر خرجت بهش دست بزنی.. تو هنوز تو خونه
منی پس خرج و مخارجتم با منه..
- پس اون حساب و ببند. دلم نمیخواد از این به بعد با کوچکترین مسئله ای فکر کنی که من
خیالم از بابت پول راحته و هرکاری دلم بخواد میتونم بکنم.. چه فایده ای داره وقتی بازم
نمیزاری از پولش خرج کنم؟
4,310
24
خدمتکار اجباری
۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۰۴:۱۳
#part1187
بگیر بخواب که صبح باید بریم بیمارستان..
چشمای نیمه بازم کامل باز شد..
- برای چی؟
- برای عکس گرفتن از سرت.. دکتر گفت اینجوری نمیتونه تشخیص بده!
اینبار با حیرت بیشتری گفتم:
- دکتر خبر کرده بودی؟
- آره تو خواب بودی.. اومد یه سرمم وسط کرد رفت.
هنوز باورم نشده بود واسه همین دستم و از زیر پتو بیرو آوردم و آستین لباسم و دادم باال که با
دیدن چسب زخم روی ساعدم فهمیدم هیربد راست میگه..
- این تالفی بود؟
تو تاریک و روشن اتاق زل زدم به صورت آرومش..
- چی؟
- اینکه به حرفم اعتماد نکردی و تا دستت و ندیدی باورت نشد دارم راست میگم!